eitaa logo
کانال امام حسین (علیه السلام)
2.8هزار دنبال‌کننده
21.5هزار عکس
12.4هزار ویدیو
46 فایل
﷽ ✍️ در میان نامه اعمال در محشر فقط روزهایی که برایت گریه کردم دیدَنیست.... #حسین ساجدی# ارتباط با ما: @noroalzeynab پل ارتباطی: ۰۹۱۸۴۸۸۶۶۸۰ @Hfadayat لینک کانال جهت عضویت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان...
۳۱ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر؛ آخرین آمار ثبت‌نام در پویش جان‌فدای ایران
◀️گرفتارم بخاطر ....؛ من یه دوستی داشتم مومن و مذهبی بود نماز اول وقت خوان در ۳۲ سالگی فوت کردند .. 1 ماه بعد فوتش خواب دیدم که تو یه شهری از شهر های برزخ پرواز میکنم حتی به اندازه سر سوزنننننن نور نبود و ساختمان های آسمان خراش تا نوک آسمان میرسید تاریککککک و بلند خیلیییی ترسناک شبیه فیلم های هالیوودی من گویا رفته بودم به دوستم سر بزنم که تازه فوت شده بود از پنجره شاید طبقه صد هزارم مثل روح وارد شدم و دیدم یه اطاق تاریککککک که دیوار های آهنی و یه میز آهنی و یه صندلی آهنی بود فقططططططط هیچچچچچ چیز دیگری نبود و دوستم سرش رو روی میز گذاشته بود من صدا کردمش به اسم و رفتم کنارش تا منو دید از شادی نمیدونست چکار کنههه گفت دیدی چی شد ؟ دیدی چه زود مردم؟ گفتم بمیرم برات نسرین بغلش کردم و گریه کردیم و ایستادم کنارش ، گفتم اینجا کجاست گفت برزخم گفتم چقدر تاریکهههه چقدر باید بمونی؟ با گریه نگام کرد گفت خیلیییییی گفتم باشه نسرین میگذره تحمل کن خدا میبخشه ما شیعه ایم شفاعت میشیم یهو سرش بلند کرد و چشماش اندازه پیاله شد وحشتناک شد و ترک خورد داخل چشماش مثل کارتون ها و فریاد زد ۳۰۰هزار ساللللللل چطورییییی بمونم؟ تو میتونی؟ باز گریه کردم گفتم نسرین میگذره، گفت نمیگذره، گفتم برا چه گناهی؟ گفت اسراف (دوستم بسیارررررررررر اهل خرید بهترین جهاز و سیسمونی بود جوری که تو دوست و آشنا و فامیل نظیر نداشت همه انگشت به دهان موندن برا جهاز و سیسمونیش) منم همش دلداری میدادم یهو دست منو گرفت و گفت باید بمونی نمیذارم بری من ترسیدم گفتم ولم کن قسمم داد بمون اگه بمونی زود میگذره حرف میزنیم حداقل، گفتم من بچه هام کوچیکن باید برم گفتم از دخترت خبر داری ؟ گفت نمیخوام هم خبر داشته باشم، به من چه در چه حالی کجاست ( یه دختر ۴ ساله داشت) هر کار کردم ولم نمیکرد ، گریه کردم گفت ولت نمیکنم باید بمونی یه هو یه صدای غرششششش وحشتناکییییییی اومد عجیببببب صدای هیولا و زامبی و به دیوار آهنی کوبیده شد دوستم از وحشت خیس عرق شد دستم ول کرد و داد میزد و میلرزیدددددد و میگفت نه نیایننننن منم پرواز کردم دم پنجره ، گفتم کی هستن مگه؟ فقط میگفت اومدن ،اومدن وایییی نرووو اومدن منم با گریه گفتم مجبورم😭 باید برگردم ◀️مردگان حرف میزنند @Hfadayat