سال ۸۲ منو بابام از کرمان رفتیم بم برای مراسم ختم پسر عموم، بعد از مراسم شب رفتیم خونه خواهر شوهرم که جمعه برگردیم کرمان...
شب وقتی خوابیدیم، خواب دیدم دخترم که اون موقع کلاس ۵ دبستان بود یه شکلاتی خورده و تو گلوش گیر کرده ، همش جیغ میزدمو یا ابوالفضل میگفتم...
یهو دیدم ۴ تا زن تو آسمون با چادر مشکی با من یا ابوالفضل میگفتن، صورتشون رو نمیدیدم فقط صدا شونو میشنیدم ...
از ترس بیدار شدمو دیگه خوابم نبرد...
۱۶ نفر خونه خواهر شوهرم خواب بودیم ساعت ۵ صبح منو یه نفر دیگه رفتیم که وضو بگیریم یهو زلزله شد و همه زیر آوار موندن و مردن😭
فقط ما زنده موندیم...
شادی روح همه اونایی که تو زلزله بم جان دادن خصوصا پدر عزیزم صلوات:((
♥️
یه فامیل داریم ۱۶ سال بچه دار نشد... همش این دکتر اون دکتر بود و همه دکترا جوابش کرده بودن که دیگه باید قید بچه رو بزنی:(
خلاصه با شوهرش دو سال پیش رفتن کربلا و وقتی برگشتن بعد از یه مدت خدا بهشون یه دختر داد و اسم دخترشونم گذاشتن رقیه...😍
وقتی خاطره خانمی که تو زلزله بم نجات پیدا کردن رو خوندم ،
خواستم این مطلبو بگم ...
منم تو زلزله بم ۱۷ نفر از عزیزانم رو از دست دادم...
یکی از فامیلا که رفته بود برای پیگیری میگفت اونجا یه خونه ی خشتی بود که کاملا سالم مونده بود در حالی که خونههای دور و اطرافش کاملا خراب شده بودن ...
وقتی سوال میکنه چطور همچین چیزی ممکنه؟
بهش میگن تو این خونه هر سه شنبه زیارت عاشورا خونده میشده و تمام ساکنینش زنده موندن:)
یا حسین شهید🖤