eitaa logo
ひかり⋆
23 دنبال‌کننده
91 عکس
4 ویدیو
0 فایل
私は光に向かって進んでいます。🍮 ֢ زندگی کن ֢ منتظر فرصت برای احساس زندگی نمان^᪲᪲᪲ این فصل زندگی؛ قطار زندگی/ ایستگاه اول𖦹 من میخوام خودمُ که خیلی وقته گم شدم پیدا کنم. setayesh/نوزدهمین‌فصل‌زندگیم༘⋆ 人生、希望、幸福 夢は逃げない 心のままに
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر میکنم بلوغ از همونجایی شروع میشه که ما می‌فهمیم انسان هارو نمیشه بر اساس کیفیت و عدد سنجید. ما انسانها اینطور نیستیم که بگیم ‌«من فلان آپشنِ فلانی رو ندارم» خود کلمه ی آپشن يعنی برتری، یعنی مقایسه و فقط زمانی معنا داره که معیار مشترک باشه ولی انسان‌ها معیارهای مشترکی ندارن! حقیقت اینجاست که بین انسانها هیچ برتری وجود نداره، درواقع جریان ویژگی های متفاوته! تفاوت‌ها نه نشانه‌ی کمبودن، نه نشانه‌ی برتری فقط شیوه‌های مختلفِ بودن هستن . و هر انسانی این حقُ داره که راهِ خودساخته ای برای تجربه‌ی جهان انتخاب کنه.
هدایت شده از گره‌گوار
لطفا بیشتر مراقب حرفایی که می‌زنید باشید. ویران شدن تنها برای خانه اتفاق نمی‌افتد؛ من فروریختن یک نفر آن هم با یک جمله را به چشم دیده‌ام. [ جاهد ظریف اوغلو ]
一期一会 قدر لحظه های جوونیمون بدونیم، قدر خانواده و دوستانمون که بودنشون زندگی رو برای ما شیرین‌تر میکنه تکرار‌ناپذیرترین حقیقت زندگی، عمره قدر این سن و انرژی، این لحظه‌ها، این فرصت‌ها این افراد و این خاطرات بدونیم تک تک این عناصر، تک‌تک چیزهایی که دفتر زندگی‌مون رو زیبا کردن و رنگ دادن ارزشمند هستن. چیزهایی که شاید ساده بنظر برسن اما وقتی رد بشن، دیگه هیچ‌وقت مثل قبل برنمی‌گردن.💓 همین لحظه‌هایی که بی‌صدا می‌گذرن، بعدها می‌شن عزیزترین دارایی‌مون. |تابستون‌سال‌چهارصدوپنج|
امروز رفتم مغازه ی پدربزرگم، یه زمانی حتی یه دقیقه هم خرازی از جمعیت خالی نمیشد ولی الان مغازه رو خاک گرفته بود، وسایل غرق خاک بودن، ربانها، کاغذهای رنگی، قرقره های رنگی رنگی پدربزرگم به جای اینکه پشت میزهای بزرگ و شیشه ای روی صندلی چوبیش نشسته باشه حالا کنج خونه لم داده بود و چایی می‌نوشید، دیگه توانی برای کار کردن نداشت از وقتی خیلی بچه بودم کنار پدربزرگم فروشندگی میکردم البته اون موقع دو برابر پولی که می‌فروختمُ کف دستم میذاشت هیچوقت ذوق باز کردن جنس های جدید از یادم نمیره پدربزرگم یواشکی و بدون اینکه مادربزرگم متوجه بشه صبح زود میرفت تهران و با چندتا پلاستیک مشکی بزرگ برمی‌گشت خونه شانس با اون نوه ای يار بود که موقع باز کردن پلاستیک میشست کنار آقاجون، اون موقع از هر کدوم که خوشش میومد میتونست برداره. ای کاش خاطراتُ میشد مجدد زندگی کرد ولی حیف که دنیای ما این اجازه رو به ما نداد و هر زیبایی رو فقط یکبار تجربه کردیم. این‌ها فقط خاطره نیستن، تکه‌هایی از یک زندگی‌ان که هنوز در من نفس می‌کشن. 💓
今日という日は二度と来ない
سلااامم اومدم با یه تقدیمی دیگه😭✨ حالا که تابستونه و اکثراً هوای روزایی که میشستید پای تلویزیون و کللیی انیمیشنای مختلف می‌دیدین و خوش میگذروندین تنگ شده.یه ایده‌ای به ذهنم رسید که بیاین این پیام رو توی چنل‌هاتون فور کنید و اینجا لینک‌هاتونو برام بفرستید تا منم براساس وایبتون بگم شبیه کدوم یکی از کاراکترهای کدوم انیمیشن هستید😭✨ زمان و تعداد تقدیمی‌هاهم نامحدودهه
من از سیستم ارزش‌گذاری آدما متنفرم ولی این عجیبه که خودم از اینه ی نگاه دیگران میبینم و متاسفانه این آینه من رو کافی نشون نمیده و هزار تکه شده. من عشق و محبت مشروط گرفتم، براساس عملکردم ارزش‌گذاری شدم، تو نتیجه ای که هیچوقت نگرفتم خلاصه شدم، من تو تلاش هایی که دیده نشد محدود شدم، من همون زمانی که صدایی ازم شنیده نشد و وجدانی که ازم غم رو نپذیرفت شکسته شدم، من هیچوقت احساس امنیت نداشتم به جز مواقع تنهایی؛ هنوزم موجود خیالی بچگیم هست اما نه رنگی رنگی و قشنگ، حالا سایه ای بزرگ و سنگینه که تمام من رو احاطه کرده، بگمونم این سایه همون منِ آسیب دیده ی درون من باشه.