یه عکس از آلبوم بچگی پیدا کردم، دختربچه دوساله با لبخندی که تا بناگوش بازه و معلوم نیست عکاسِ عکس چه مصیبتی برای این لبخند کشیده
احتمالا پشت اون لنز مادربزرگم وایساده
عکس از آلبوم در آوردم و زدم به در کمد، شاید این همون لبخندی بود که نیاز داشتم هر روز صبح ببینم
نیاز داشتم تا هر روز به خودم یادآوری کنم حق بی مهری نسبت به خودمُ ندارم
چون درون من یه دختر بچه با لبخند قشنگ زندگی میکنه. 📸💛
_ شبِ سیزده به در سال 𝟷𝟺𝟶𝟻
لیست کارایی که میخواستم تا نوزده سالگیم انجام بدم هنوز کامل نشده و چند روز دیگه ستایش ِهجده ساله ام به آلبوم خاطرات میپیونده
امسال به یکی از کارایی که دوست داشتم انجام بدم، رسیدم
توی بهمن ماه با دوتا از دوستام همه نشستیم و برای ده ساله بعدمون هر کدوم یه نامه نوشتیم، ده ساله بعد همون روز یعنی هشتم بهمن 𝟷𝟺𝟷𝟺 دور هم جمع میشیم و نامه هامون ُمیخونیم
الان این سه تا نامه توی صندوقچه ی خاطراتم هستن و قرار نیست توی این دهسال خونده بشن.^᪲᪲