همون وقتی که انقدر مشغول حرف زدن با یه دوست خوبی که یادت میره سینی و دو تا فنجون چای بیاری
همون لحظه که همسایه ی دیوار به دیوار خونه از دست خنده های بلندتون به ستوه اومده
همون لحظه، تو یادت میره شیرینی هایی که از قبل آماده کرده بودی بیاری
دوستت میره و تو میمونی و دو تا فنجون چای سرد و شیرینیهای خوشمزهی دست نخورده روی میز. ☕️𖧧
من عاشق همین لحظه های زندگیم هستم.
ستایش هجده ساله خیلی اذیت شد ولی با این وجود از همه ی ستایشهایی که بودم قوی تر بود. 💗