چقدر این روزا برای ادامه دادن قلبم خسته اس، انگار دیگه هیچ محافظی نیست، قلبم بدون هیچ مانعی جلوی دست آدماست تا بهش آسیب بزنن و من ناتوان تر از اونم که دفاعی کنم.
قبلنا فکر میکردم اگه با همه مهربون باشم کسی بهم آسیب نمیزنه، ولی آخرشم از کسایی آسیب دیدم که بیشترین عشق و محبتِ قلبم خرجشون کرده بودم.
هر چقدر زمان میگذره این فلسفه ی پنهون کردن خودم از بقیه داره پیچیده تر میشه
از آدمای غريبه شروع شد و حالا داره میرسه به آدمایی که برام عزیزن.
ひかり⋆
میخوام به دختری تبدیل بشم که همیشه آرزوش داشتم، میخوام تسلیم نشدن یاد بگیرم
میخوام دویدن یاد بگیرم، دو دهه از عمرم با احتیاط و تاتی تاتی، از ترس زمین خوردن، از ترس درد، جلو اومدم و حالا انگار همیشه یه جا بودم، انگار هیچوقت اصلا حرکت نکردم.
حالا خسته شدم و میخوام بدوئم، میخوام بیکله دوییدن تجربه کنم.
میخوام تلخیِشکست و شوق پیروزی حس کنم. ☔️