ظهر بود،جهان از گرما میسوخت،اما من به تــو فکر کردم و برای لحظهای تابستان بوی باران گرفت...
کاش میشد کسی را جایی میانِ تمامِ این شلوغیها پیدا کرد که وقتی از همه چیز خستهای، بیآنکه حرفی بزنی، خودش بفهمد که چقدر به سکوت و شنیده شدن نیاز داری