ظهر بود،جهان از گرما میسوخت،اما من به تــو فکر کردم و برای لحظهای تابستان بوی باران گرفت...
کاش میشد کسی را جایی میانِ تمامِ این شلوغیها پیدا کرد که وقتی از همه چیز خستهای، بیآنکه حرفی بزنی، خودش بفهمد که چقدر به سکوت و شنیده شدن نیاز داری
تورا جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی ، مگر جان بی تو میماند در این تندیس انسانی :)؟
_تــو بیــا مسـت در آغـوش مــن و دل خـوش دار،مسـتی ات بـا بـغلت هــر دو گنــاهش بـا مــن . . .