گفتا چه کسی بود تو را شعر بیاموخت ؟!
گفتم : بهخدا زلف ِتو و ناز ِتو و چشم ِخمارت .
در زندگیم سختی هایی را تحمل کردم
که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم حتی
بعدها باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم انسان خودش را نمیشناسد
خصوصا قدرت هایش را .
_نباید میماندیم / معین دهاز
خیلی از مردم از داشتن این موهبت محروم هستند،
اینکه بدانند چه زمانی دهانشان راببندند.مردم این شهر از فرط بیچارگی پیشاز حد،همهچیز را به شوخی گرفتهاند
–گیلین فلین