eitaa logo
•حُبور•
840 دنبال‌کننده
99 عکس
23 ویدیو
0 فایل
در شکستِ بال پروازِ دِگَر داریم ما! . . . کپی؟فور کن مومن.
مشاهده در ایتا
دانلود
ء. پرچم‌ رو روی شونه‌م جابجا کردم و بین جمعیت قدم برداشتم جدالِ دلتنگی استخونام رو میسوزوند و مجالِ همراهی رو ازم گرفته بود که قطره اول نشست رو‌ی گونه‌م بی مقدمه سرم رو آوردم بالا و زمزمه کردم: بارونِ بارون روی سرِ مجنون میگه خدایی تو آقایی @Hoborr
ء. بارون هرلحظه شدیدتر میشد و دلتنگیِ منم از بین شیارِ خاطرات جا خوش کرد بین چشمام،چشم نه بگو کاسه‌ی خون. میبینی جان دلم؟ حتی ساکن شارع الشهداء هم‌نیستی، که وقتی غم چسبید بیخِ گلو راهیِ قبله‌العباس بشی و انقدر تو صحن بشینی تا ریکاوری بشی:) رحِمَ الله عمّیَ العَباس💔 @Hoborr
نوشت: اسلحه قبل از شلیک قفل کرد حس کردم گلوله جا موند تو حلقومِ اسلحه؛ مثل من که جاموندم بینِ مردمکِ چشمات! اصلا فکر کنم جنگ سرِ چشمِ سیاهِ تو شده. @Hoborr
•حُبور•
أنتَ قبیلَتی؛
إنّي أراكِ أماناً؛
عروسکِ من چشماتُ وا کن:) @Hoborr
فریمِ اول/ همون گوشه‌ی همیشگی و دنجِ حوزه نشستم و بوی نمِ خاکِ بعد از بارون عجین شده با عطر یاسِ ادکلان‌م، به مشامم می‌رسه و با خط به خطِ مناجات با صدای حاج منصور به‌ عمقِ جان می‌نشینه.این خلسهٔ دلپذیر رو مدیونِ غرق شدن میانِ طراوت و کلمات بودم که من هم کربلایی بشم @Hoborr
فریمِ دوم/ آروم با دوتا چایی و یکم رطب کنارم نشست، بعد شلوغی های روز و حالا اوج سکوت ساکن بود. با زمزمه"اللّٰهُمَّ عَظُمَ بَلَائِى"بغض نصفه و نیمه رها شد،که صدای آژیرِ هشدار بلندتر از همیشه به صدا دراومد. روپوش و دوربین‌مُ برداشتم که راهی کربلا‌‌ بشم @Hoborr
فریمِ سوم/ صبح رو با بغض عمیق آغاز کردم و با استرس بندِ کفش‌هام رو بستم و از درِ حوزه رفتم بیرون. آسمون،میزبانِ ابرها و رعد و برق های غیرمنتظر‌ه‌ای بود که بعد از چند دقیقه ترسناک‌تر از همیشه بارید. داشتم میگفتم: ای بی‌وفا بارون تو کربلا کجا بودی؟ که گفت: وفادار شده داره برای کربلای ایران‌ میباره @Hoborr
فریمِ چهارم/ ساختمون های غرقِ غبار و دودِ بعد انفجار، و تلفیقشون با گرگ و میشِ هوا درخواست لنزِ دوربین رو "بله" میگفتند و عکس ها به سیاه‌ترین شکلِ ممکن ثبت می‌شدند. سرعت شاتر دوربینم اوج گرفت، مادری با آغوشش ضامنِ جانِ پسرش شده بود و حالا پرکشید به آسمون کربلا. @Hoborr
فریمِ پنجم/ درگیریِ این روزا فرمت ماهانه دوربین رو به تعویق انداخته بود و حالا،حافظه متوقف شد. دوربین رو سپردم روپوش‌م رو پوشیدم و نشستم کنار مادر بزرگِ ۶۰ساله‌ای که نوه‌ش براش شعر میخوند از بالای چشمای پر از آرامشش خون چکه می‌کرد. داشتم دور آخر بانداژُ فیکس میکردم که با صدای دکتر خانم‌ گفتن‌ش برگشتم! @Hoborr