فریمِ سوم/
صبح رو با بغض عمیق آغاز کردم
و با استرس بندِ کفشهام رو بستم
و از درِ حوزه رفتم بیرون.
آسمون،میزبانِ ابرها و رعد و برق های غیرمنتظرهای بود
که بعد از چند دقیقه ترسناکتر از همیشه بارید.
داشتم میگفتم:
ای بیوفا بارون تو کربلا کجا بودی؟
که گفت:
وفادار شده داره برای کربلای ایران میباره
@Hoborr
فریمِ پنجم/
درگیریِ این روزا فرمت ماهانه دوربین رو به تعویق انداخته بود و حالا،حافظه متوقف شد.
دوربین رو سپردم
روپوشم رو پوشیدم و نشستم کنار مادر بزرگِ ۶۰سالهای که نوهش براش شعر میخوند
از بالای چشمای پر از آرامشش خون چکه میکرد.
داشتم دور آخر بانداژُ فیکس میکردم
که با صدای دکتر خانم گفتنش برگشتم!
@Hoborr