•حُبور•
لابلای اینهمه شلوغی و هزار و یک کاری که داشتم و دارم،به این فکر میکنم دلتنگی دوخته شده به بند بندِ و
ء.
دلتنگی های این مدتم رو کلمه کردم و جمله ها سرریز شدن.
داشتم میگفتم
دلتنگی مرموزترین حس دنیاست!
علیالخصوص زمانی که دلتنگ چیزایی هستی
که اطمینان داری هر لحظه موندگار تر میشن
که با لبخند همیشگی گفت
حضور و دلتنگی زوجاً ماهی خانم،
فیالحال سهطلاقهشون کن و نزار لبخند
از کیسه خوشحالیمون فرار کنه:)
@Hoborr
رسیدم خونه،
دیدم گلوم طبقِ معمول از گرد و غبار پر شده.
به چهرهی خستهم توی آینه خیره شدم و با یه پلک زدن خاک روی مژههام جلوی چشمام رو گرفت،تمام اتفاقات و صحنه هایی که از صبح دیدم میره روحالت۲× و مرور میشه مثل فیلمی که یدور دیدی و حالا تایمِ بازپخشِ.
با مرور ۱۲ ساعت گذشته،
چشمام آماده باریدن بود که نجات دهنده رسید
چایی با پای سیبِ تازه و داغ مامان!
@Hoborr
روایتِ دوم/
همه پایین ساختمان 5طبقه مستقر بودیم
گزارش اولیه حاکی از این بود که تمامی افراد شهید شدن،
اما احتمال زنده بودن پسربچهای که سرش از پنجره اتاقش بیرون و تنش زیر آوار بود برای بررسی دوباره داوطلبمون کرد.
احتمال ریزش خیلی بالا بود و بچه های جهادگر حضرت رسول'ص' اجازهی ورود نمیدادن،
یکی از آقایون جهادی درخواست کردن که
منتظر باشیم تا آقا پسر رو بیارن پایین.
@Hoborr
•حُبور•
روایتِ دوم/ همه پایین ساختمان 5طبقه مستقر بودیم گزارش اولیه حاکی از این بود که تمامی افراد شهید شدن،
ء.
با جمله"بچه ها نفس میکشه"به خودمون اومدیم و دیدیم رفته بالا و خودشُ رسونده بالای سر پسر بچه.
خیره شدم به اون طبقه،
همینطور که اشکاش رو پاک میکرد،آروم آروم خاک و آجر های روی تن پسرک رو برمیداشت.
پسر بچه رو منتقل کردیم روی برانکارد با سرُمِ سالین و اکسیژن راهی بیمارستان شد.
غروب بود که جناب سرهنگ گفتن از خانوادهی ۴نفرهشون فقط محمدحسین 14ساله زنده مونده،پدر و مادر و خواهرش شهید شدن...
@Hoborr