میدانی ارمغان به جان گره خورده؟
فاصله چیزی جز رنج نیست
هرچقدر که باهاش مهربون باشی،
دست بندازی دور گردنشُ بگی آرومتر خودت رو نشون بده،کنارش راه بری بگی اصلا درد نداره،قربون صدقهش بری و باهاش خوب تا کنی و ازش بخوای بشینه وردلت و از بیرحمیهاش کمتر کنه بازم ماهیتش تغییر نمیکنه،رنجِ رنج!
مثلا همین که خاطراتِ قدم زدن تو کوچه پس کوچه های شارع الشهداء رو ورق میزنم یعنی فاصله رنجه.
همین الان که خط به خط جوشنم رو با صدای ریکورد شدهی مداح گوشهی بین الحرمین میخونم،یعنی فاصله رنجه.
همینکه لحظاتی که کنج روضه القاسم بودم رو به یاد میارم و فی الحال فقط از دوری، مرواریدِ چشمام نصیبم میشه یعنی فاصله رنجه.
و اما فاصله رنجه تا وقتی که من تمام و کمال از سرزمینِ فرزندِ ایلیا دور افتادهم.
@Hoborr
صدای انفجارِ پی در پی رگه به رگهی شهر رو میلرزوند و همزمان با هرصدای بَم،
ذکرِ قنوتِ مامان بغض آلود تر میشد.
ولی این بغض از سرِ ترس نیست،
وقتی نمازش تموم شد فقط یک جمله گفت:
ماهی،یعنی کدوم عاشقی رفت به دیدار معشوقهش؟!
صدای اذانِ مسجد سکوت بین منو چشم های نگران مامان رو شکست.
موذن رسید به ذکر شریف نام علی'ع'،
یادِ جملهی شیرینُ دلنشینِ مریدِ مولا که
ما فرزندانِ" کرّارُ بِلا فِرار"یم زنده شد و امید مثل جریانِ خون شریان های وجودم رو زنده کرد.
#روایت
@Hoborr