•حُبور•
میانِ دودِ پراکنده بینشان دقیقتر میشود، چشمانِ لیلی؛ همچون دیارِ غرق اندوهشان نیست. سهم الارثی قدی
ء.
کام سیگارش سنگینتر میشود،
به یادِ تمام 60سالی که او را منتظر گذاشته بود
تا بالاخره آن ماه عسلی را که قول داده بود بروند.
سیگار را بین انگشتان چروکیده چرخاند و به تارموهای بیرون زده از روسری خیره شد،
چقدر تلاقیِ گیسوان سپید شده و چشمان زمردیاش را دوست داشت؛ انگار همان دخترک 16سالهی روزهای اول را میدید.
@Hoborr
•حُبور•
ء. کام سیگارش سنگینتر میشود، به یادِ تمام 60سالی که او را منتظر گذاشته بود تا بالاخره آن ماه عسل
ء.
همقسمش در انتظار رویای آرامشی
که او وعده داده بود ریشه هایش سپید
شده بود.
تلخیِ دودِ سیگار و حسرت آرامش نیامده ریههایش را نوازش میکرد،
همان حسرتِ همیشگیِ روزهای آرام،در دلش بود.
سیگارشان خاکستر شد همچون جوانیِ در انتظار آن سفر و روزهای آرام که پژمرده شد.
@Hoborr
ولی بغض ارزش اشک شدن داره
زمانی که کنار سجادهم نشستم و
بین کلمات نورِ دعای مشمول میخونم
"یا رادَّ ما قَد فاتَ"
هربار به این عبارت میرسیدی میگفتی:
بیخیالِ دلنگرانی ماهی خانم
خدا داره یواشکی بهمون میگه،
میدونم خیلی چیزا از دست دادید
ولی من بر میگردونم بهتون.!
- مرا مجنونِ خدایت کردی
@Hoborr