چرا آدما اینجوریان؟
چشمای دارچینیِ پنهون شده
بین خزونِ مژههاش رو لبخندی کرد و گفت:
چجوریان ماهی خانم؟
شروع کردم:
اینکه همش میخوان دلِ زندگی بقیه رو بشکافن
و به چیزایی که میخوان برسن،در نهایت به کیسه خوشحالیِ خودشون چیزی اضافه نمیشه که هیچ؛با مشت میزنن ذوقِ ما رو هم کور میکنن.
فهمیده بود دلم از بیملاحظگیِ آدما در معرضِ پژمردگیِ.
اومد نزدیک تر و نشست کنارم:
شدی عین بچگیات ماهی،
حرص تو چشمات شده مثل همون موقع ها که قایم میشدم و پیدام نمیکردی.
تو مثل همیشه پرذوق و ملیح و صورتی بمون،
ولی یادت باشه جز من کسی نمیتونه باغبون ماهری برای جوونهی ذوقِ تو دلت باشه،
تو مثل برگِ گلی ماهی!
حالا بگو که باغبونِ دلت بلده با ظرافت از
جوونههات مراقبت کنه و از ذوق بقولِ خودت چشماش مثل من لبخندی بشه؟
@Hoborr
چادرم جوری کشیده شد که سرَم کج شد؛
برگشتم و دیدم داره با صدای بلند گریه میکنه.
-چرا تو صورت منو نقاشی نکردی؟
نگام کن من از اون پسر قبلیِ خیلی قویترم.(آستیناش رو بالا میزنه و بازوهای ظریفش رو با حرص سفت میکنه)
+آخه دوستم گفت این آقا پسر خیلی خوشگله تو نقاشیت خوب نیست صورتشُ خراب میکنی.(اشکاشُ پاک میکنم)
-دروغ میگی،تو منو دوسم نداری ولی من به همه گفتم خیلی خوشگلی.
(نمیزاره بغلش کنم)
+من اگه دوست نداشتم پس چرا از هیچکس بجز تو عکس نگرفتم؟
-اگه راستی میگی نشونم بده.
(گالری رو بالا و پایین میکنه و چشمای مرواریدیش لبخندی میشه)
+آشتی خوشتیپ؟
-آشتی،ولی قول بده برای هیچ پسری نقاشی نکشی.
با قول انگشتی مطمئن شد و رفت،
و ذوقِ"هنوزم بچه ها دوسم دارن"رو
مهمونِ قلبم کرد:`)
@Hoborr
#روایت