پیش از شهادتش در جنگ،
در نامهای برای محبوبش
نوشته بود:
«مرگ پشت در خانهمان
لانه کرده است عزیزِ من،
اگر نبودم بدان که
در تمام لحظات زندگیام
تنها به تو فکر میکردم.»
•حُبور•
قائل بر این بود که باید برای یکبار هم که شده درِ صندوقچهی قدیمیِ دلم رو باز کنه و بفهمه چرا بقولِ
ء.
صدای قدم هاش
تیزی پاشنه کفش های کلاسیک و براقش
رو به رخ میکشید؛پلکهاش رو روی
هم فشار داد، کلمات نصفه و نیمه رو
کنار هم چید:
منکه میدونم ماهی
مثل همیشه داری با بازیِ روانیِ خاص
خودت از جواب دادن فرار میکنی؛
ولی راهش رو میدونم باید انقدر
به نگاه کردن تو سکوت ادامه بدی
تا کلمات از اقیانوسِ دلت لبریز بشن.
@Hoborr
•حُبور•
ء. صدای قدم هاش تیزی پاشنه کفش های کلاسیک و براقش رو به رخ میکشید؛پلکهاش رو روی هم فشار داد، کلم
ء.
لیوانِ قهوه رو بین دستام جابجا کردم
و به صدای قدم هایی که نزدیک تر میشد
گوش دادم.
چاووشی میخوند"زیرِ طاق دوتا اَبروت،
دوتا دریاچه پُرِ قو"و من کلمات گمشدهم
رو پیدا کردم تا بگم:
بله عزیزِ بیتکرارِ روز های تکراری
من سنگدلم اما دربرابر چشم ها نه!
همیشه شروعِ واقعه از چشمهاست،
چشم ها کافههای دنجیاند که با هر
پلک زدن مثل این قهوهی گرم و تلخ
تو فنجونِ دل سرازیر میشن،
و آدمیزاد رو معتادِ اون عطر و رنگ دارچینی میکنن.هربار محوِ خزونِ مژه ها شدی و با
هر پلک زدن عطر دارچینی چشم هارو با
مشامِ دل حس کردی میتونی به شروع
واقعه سنگ دلیِ من هم برسی.
@Hoborr