انقدر با بغض باهات دردِدل میکنم
تا برسم به اون نقطه که ستوده میخونه:
شنیدی آخرش صدامو،
دلت سوخت دیدی گریههامو،
خودت دونه به دونه دادی حاجتامو(:
@Hoborr
گفت اگر یک قدرت ماورایی داشتی چه
چیزی رو در خودت تغییر میدادی؟
همزمان که گوشههای سجادهم رو روی هم
میزاشتم فولدرهای قدیمیِ ذهنم رو باز
کردم و پردازش گذشته شروع شد.
هیچ چیز جز صداهایی از گذشته بین
شیارهای خاطرات من رو دلتنگ نمیکرد،
دوباره و سهباره سوالش رو تکرار کرد.
دونه های تسبیح از بینِ انگشتام
با ذکرِ مبارک یاعلی عاقبت بخیر میشدن
و کلمات از پسِ زخم های دلتنگی لبریز.
@Hoborr
•حُبور•
گفت اگر یک قدرت ماورایی داشتی چه چیزی رو در خودت تغییر میدادی؟ همزمان که گوشههای سجادهم رو روی هم
ء.
تنها توانایی که با معجزه و به اصطلاح او
با قدرت ماورایی در من ایجاد میشه،
فراموش کردن صدای اشعارِ گذشتهست
که برای نوازش قلبِ ماهی خونده شده.
حتی شاید صاحبِ صدا رو هم به سختی
به یاد بیارم اما حسِ تک تکِ کلمات
و لطافتِ ابریشمی اون لحظات جز با
معجزه از کنج و کنارِ خاطرات من پاک
نخواهد شد.
@Hoborr
•حُبور•
ء. تنها توانایی که با معجزه و به اصطلاح او با قدرت ماورایی در من ایجاد میشه، فراموش کردن صدای اشعارِ
ء.
حیرت چشمانش بعد از شنیدن قابل
وصف نبود،پلکی زد و زمزمه کرد که
پس وقتی شب قشون کشی میکنه و
سیاهی مهمونِ کوچه های شهر میشه
اون صداهای بیرحم پلی میشن و بغض
پردهنشینِ ستارهی چشمات میشه.
@Hoborr