گفت اگر یک قدرت ماورایی داشتی چه
چیزی رو در خودت تغییر میدادی؟
همزمان که گوشههای سجادهم رو روی هم
میزاشتم فولدرهای قدیمیِ ذهنم رو باز
کردم و پردازش گذشته شروع شد.
هیچ چیز جز صداهایی از گذشته بین
شیارهای خاطرات من رو دلتنگ نمیکرد،
دوباره و سهباره سوالش رو تکرار کرد.
دونه های تسبیح از بینِ انگشتام
با ذکرِ مبارک یاعلی عاقبت بخیر میشدن
و کلمات از پسِ زخم های دلتنگی لبریز.
@Hoborr
•حُبور•
گفت اگر یک قدرت ماورایی داشتی چه چیزی رو در خودت تغییر میدادی؟ همزمان که گوشههای سجادهم رو روی هم
ء.
تنها توانایی که با معجزه و به اصطلاح او
با قدرت ماورایی در من ایجاد میشه،
فراموش کردن صدای اشعارِ گذشتهست
که برای نوازش قلبِ ماهی خونده شده.
حتی شاید صاحبِ صدا رو هم به سختی
به یاد بیارم اما حسِ تک تکِ کلمات
و لطافتِ ابریشمی اون لحظات جز با
معجزه از کنج و کنارِ خاطرات من پاک
نخواهد شد.
@Hoborr
•حُبور•
ء. تنها توانایی که با معجزه و به اصطلاح او با قدرت ماورایی در من ایجاد میشه، فراموش کردن صدای اشعارِ
ء.
حیرت چشمانش بعد از شنیدن قابل
وصف نبود،پلکی زد و زمزمه کرد که
پس وقتی شب قشون کشی میکنه و
سیاهی مهمونِ کوچه های شهر میشه
اون صداهای بیرحم پلی میشن و بغض
پردهنشینِ ستارهی چشمات میشه.
@Hoborr
•حُبور•
سلام بر آن کسى که میکائیل در گهواره با او تکلّم مىنمود... -چلهی اشک #شب_دهم @Hoborr
سلام بر آنکه (حُرمَتِ) خیمهگاهش دریده شد...
-چلهی اشک
#شب_یازدهم
@Hoborr
فرض کن ؛ جوانی بیست و چند ساله ، چهار شانه و میانه قد ، روی دو کنده ی زانو نشسته و مدام نگاه میدزدد از چشمان تیز بین و مشتاق پیامبر (ص) .
سخت نفس میکشد و برای بیان حاجتش شرم می کند !
حال خیال کن ، به فاصله ی یک پرده از همان اتاق در پستوی اتاقی دیگر دختری رشیده ، محجوبانه ایستاده و همانطور که با پر شالش بازی می کند ، مضطرب و ملتهب به صدای مرد جوان گوش می کند ...
علی [ع] میگوید : بله یا محمد قصد ازدواج دارم چه کسی بهتر از عزیز و دختر رسول خدا
و فاطمه'س' چشمهایش را می بیندد و
لبخند میزند ..
میبینی چه خیال شیرینی ؟
حال ببین در واقعیت چه حلاوتی بوده 🤍!
#روز_عشق
@Hoborr