خودم را بغل کردم وخیره به منِ گذشته ماندم،
چشمهایم با هرچرخش در منِ اویی که بود
گرما زده میشوند و عرق میکنند،اشک نه فقط
اثر گرمازدگیست!
قوانینِ دلتنگی عوض شده جانِ من
در حوالیِ من دیگر دلتنگی ها با دیدار
و گفتگو برطرف نمیشود، باید چیزی
بیش از چشم ها پادرمیانی کنند.
قوارهی این دلتنگی ها به قدر آغوشی
طولانیست،گرمای دودست نیاز است
تا این دلتنگی تب و لرز گرفته را مداوا کند.
من بحق دانستم که دلتنگی ظریفترین
قتل عام بشر است،دلتنگ برای اویی که نیست؟
دل برای اویی که هست ذره به ذره تنگ تر میشود و میمیرد.حضور و دلتنگی بزرگترین پارادوکس ضمیمه این روز های ماهی شده
دلتنگی به مانند تُنگی شده بدونِ آب
و اما چاره همآن حضوررِ حیاتبخش،
همچون آب.
@Hoborr
آن ولی خدا فرمود :
بر خون #امام_شهید معامله شود
در ایران حمام خون براه میفتد ...
@Hoborr
•حُبور•
تازه چشم هام گرم شده بودن با لجاجت اصرار بر غرق شدن داشتم غرق شدن بین صدای چاووشی که از ایرپاد به م
ء.
با کلافگی بلند شدم و دقیق شدم،
نورِ ماه بود مثلِ همیشه درخشنده و زیبا.
برای دخترکوچولوی سلنوفیلِ درونم
هیچوقت غرق شدن در شکوهِ ماه تکراری
نیست.
همینطور که تکیه زدم به کُنجِ پنجره
رفتم کنارِ ماهیِ پنج ساله،
باباحاجی دستشو گرفته و برده کنارِ
باغچه همینطور راه میره.
@Hoborr
•حُبور•
ء. با کلافگی بلند شدم و دقیق شدم، نورِ ماه بود مثلِ همیشه درخشنده و زیبا. برای دخترکوچولوی سلنوفیلِ
ء.
بغلش کرده و نزدیکش میکنه به طاق آسمون:
ماهیِ بابا،ماهُ میبینی؟
ببین داره راه میره بینِ ابرا،
هر موقع آرزو داشتی به ماه بگو
توی راه هر آرزو رو میزاره بینِ دستای
یدونه ستاره.
توام که بلدی ستاره بچینی،پس آرزوت
برآورده میشه...
@Hoborr
•حُبور•
ء. بغلش کرده و نزدیکش میکنه به طاق آسمون: ماهیِ بابا،ماهُ میبینی؟ ببین داره راه میره بینِ ابرا، هر م
ء.
اما سنگینیِ نور و اوجِ صدای چاووشی
که میخوند:
"مُرَوَّح کُن دل و جان را،دلِ تنگِ پریشان را"
پلان رو عوض کرد.
تو این پلان،
دیگه ماهی قدرتِ ستاره چیدن نداره،
پس بعدِ ۱۵ سال آرزوها که نه
بلکه نگرانی ها رو میزاره
بینِ دستای ستاره ها تا شاید چیده نشدن!
@Hoborr