•حُبور•
تازه چشم هام گرم شده بودن با لجاجت اصرار بر غرق شدن داشتم غرق شدن بین صدای چاووشی که از ایرپاد به م
ء.
با کلافگی بلند شدم و دقیق شدم،
نورِ ماه بود مثلِ همیشه درخشنده و زیبا.
برای دخترکوچولوی سلنوفیلِ درونم
هیچوقت غرق شدن در شکوهِ ماه تکراری
نیست.
همینطور که تکیه زدم به کُنجِ پنجره
رفتم کنارِ ماهیِ پنج ساله،
باباحاجی دستشو گرفته و برده کنارِ
باغچه همینطور راه میره.
@Hoborr
•حُبور•
ء. با کلافگی بلند شدم و دقیق شدم، نورِ ماه بود مثلِ همیشه درخشنده و زیبا. برای دخترکوچولوی سلنوفیلِ
ء.
بغلش کرده و نزدیکش میکنه به طاق آسمون:
ماهیِ بابا،ماهُ میبینی؟
ببین داره راه میره بینِ ابرا،
هر موقع آرزو داشتی به ماه بگو
توی راه هر آرزو رو میزاره بینِ دستای
یدونه ستاره.
توام که بلدی ستاره بچینی،پس آرزوت
برآورده میشه...
@Hoborr
•حُبور•
ء. بغلش کرده و نزدیکش میکنه به طاق آسمون: ماهیِ بابا،ماهُ میبینی؟ ببین داره راه میره بینِ ابرا، هر م
ء.
اما سنگینیِ نور و اوجِ صدای چاووشی
که میخوند:
"مُرَوَّح کُن دل و جان را،دلِ تنگِ پریشان را"
پلان رو عوض کرد.
تو این پلان،
دیگه ماهی قدرتِ ستاره چیدن نداره،
پس بعدِ ۱۵ سال آرزوها که نه
بلکه نگرانی ها رو میزاره
بینِ دستای ستاره ها تا شاید چیده نشدن!
@Hoborr
قائدِ شهیدم؛
@Hoborr
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و من در هر پلک زدن یکبار ندیدنت را میبازم؛
@Hoborr
•حُبور•
ء. لیوانِ قهوه رو بین دستام جابجا کردم و به صدای قدم هایی که نزدیک تر میشد گوش دادم. چاووشی میخوند"ز
گفت:
تو دیوونهای،
که یک دفعهای قیدِ چیزهایی رو میزنی که
برایِ داشتنشون آسمون رو به زمین دوختی.
@Hoborr