eitaa logo
خونه؟
841 دنبال‌کننده
221 عکس
19 ویدیو
0 فایل
- آخرین برگِ پاره‌شده از کتابی که هیچ‌وقت چاپ نشد.. روی میز چوبی به هنگامِ غروب‌ ؛ | https://daigo.ir/secret/4383455486 |
مشاهده در ایتا
دانلود
على الدنيا بعدك العفا.
هدایت شده از آسمونِ‌آبی‌خاکستری .
بر بیت بیت پیکر تو خیره‌ مانده‌ام آه ای غزل چگونه ببینم قصیده‌ات؟!
محرم الحرام ۱۴‌۴۷.
خونه؟
اما تقدیر، آرام آرام چنگ انداخت به بافتِ مشترکمان، و ما را که تکه‌تکه از هم برید. بی‌آنکه صدای پاره شدنمان به گوش کسی برسد. مه‌لقا؛ در اعماق روحم هنوز رد خونِ رفتنت خشک نشده. نمی‌پرسم که برمی‌گردی یا نه، فقط بگو، کمی، حتی ذره‌ای، دل‌تنگم بودی؟
ء. چایی واقعاً نجات‌‌ دهنده‌ست.
خونه؟
ء. چایی واقعاً نجات‌‌ دهنده‌ست.
چای مادر، همیشه یک‌جور می‌جوشید. نه خیلی پررنگ، نه خیلی کم‌رنگ، اما عجیب آرام‌بخش بود. توی استکان‌های کم‌لب، با نعلبکی‌هایی که خط برداشته بودن از بس افتاده بودن و باز جمع شدن. گاهی تهش یه برگ ریز چای می‌موند، مادرم می‌گفت: "این یعنی دلتنگی‌هات نشستن کف فنجون، بخور، آروم می‌شی." من بچه بودم و فکر می‌کردم چای یعنی یه نوشیدنی تلخ که باید با قند شیرینش کرد. حالا بزرگ شدم و فهمیدم چای، یعنی رسم مهربانی مادرها. یعنی "بشین یه استکان بخور تا خستگیت در بره". یعنی "بمون، هنوز غمت جوش نخورده کامل". یعنی مکث، یعنی زندگی رو مزه‌مزه کردن، نه بلعیدن. آن‌روزها به چای مادر ایراد می‌گرفتم، که چرا قند نداره، چرا کمر باریک نیست، چرا ته‌نشین شده. نمی‌فهمیدم آدمیزاد چقدر دیر می‌فهمه. چه دیر فهمیدم که دمای جوشِ چای، درست همون درجه‌ایه که زندگی باید بهش برسه؛ نه بسوزه، نه خام بمونه. ایران مادرهایی دارد که چای را مثل دعا دم می‌کنند، و روشنفکرانی که سال‌هاست فراموش کرده‌اند چای خوردن هم فرهنگی‌ست. فرهنگی پر از مکث، تأمل، نرمی، مهر. همین چای ساده، همین لحظه‌های گرم و بی‌ادعا، کافی‌ست برای نجاتِ یک روزِ سرد.
بچه که بودم معلممون گفت: یه لیست بنویس از آدم‌هایی که فکر می‌کنی همیشه کنارِتن. گفت: بنویس اونایی که وقت سختیا جاتو خالی نمی‌کنن، اونی که وقتی بغضت می‌گیره، با نگاهش آرومت می‌کنه. اونی که می‌فهمه ساکتی، یعنی دلت گرفته. من بچه بودم، با ذوق دو صفحه نوشتم، اسم هم‌کلاسیامو، فامیلامو، حتی اون فروشنده‌ای که هر روز لبخند می‌زد. فکر می‌کردم همه‌شون می‌مونن، تا تهش، تا تهِ تهِ زندگی! چند سال بعد که دفترمو پیدا کردم، دیدم بیشتر اون اسما حتی یادم نمیاد کی بودن. بعضیا رفتن، بعضیا دل شکستند، بعضیا هم موندن، ولی دیگه شبیه قبل نبودن. یه‌جای دفتر یه خطِ محو بود، یه اسم خط‌خورده، انگار با گریه پاک شده باشه. امروز اگه معلمم همون سوالو بپرسه، فقط می‌نویسم: هیچ‌کس قطعی نیست، شاید فقط سایه‌ ام. اونم البته اگه نور قطع نشه..