دلم برایت تنگ شده ، همین! همینقدرعاجز و ناتوان، همینقدر روشن و واضح!
من دیگر چیزی بهجز دلتنگی نیستم.
نه شعر میفهمم، نه واژه! حال این روز هایم را فقط خودم میفهمم. منی که خشکیده، منی که بیتو درون گورستان جهان مدفون است. منی که نفسهایش به سینه چسبیده و بیرون نمیآید.
حال این روزهایم را، فقط منِ بی تو میفهمد. و منِ بیتو را، هیچکس!
هیچکس نمیداند منِ بیتو چگونه است. حتی قلمی که سال ها برایت نوشت اکنون کم آورده و گوشهای خاک میخورد. من هم گوشهای خاک میخورم، مانند عتیقهای پر خط و خش گوشهی سمساری خاطرات.
- مبهم 8 0 9 0 1 0 4 -
ما همه نویسنده ایم و نوشته هایمان ، بابِ دلِ هیچ کس ، جز خودمان نمیشود .
کسی نمیتواند سخنانمان را تفسیر کند و از دلِ متونِ نگاهمان پرده های سکوت را بردارد.
در این مملکتِ تاریک ، همه می نویسیم و نوشته هایمان جایی کنجِ ذهن و قلب های نمناکمان، پوسیده میشود .
- زنده به گور - 1 1 0 3 0 1 0 4 -
انسانهای کوتهبین، از درد چه میدانید؟
طعم مرگ را کی چشیدهاید که اینگونه اشک میریزید؟
قلبتان را چه زمان از سینه جدا کردند که این چنین شیون میکنید؟
دور شوید و اینگونه بر سر و صورت خود چنگ نیندازید که همه نقش است و اصل جان سوخته ماست.
کدام یک از شما جان مرده خود را در آغوش کشیدهاید؟
هیچ گمان نمیکردم که سردی تن انسانی به این گونه روانم را به رگبار ببندد، شما نمیدانید شمردن نفسهای کسی تا ظهور عجل چه احساسی دارد.
خاک نریزید بر تنش که خاک ناپاک بدن مطهر او را به نجاست خواهد کشید.
بدنش را در آن تابوت کوچک نگذارید که نفسهای روحش به شمار خواهد آمد.
جان من از تنهایی میترسد به زیر خاک نبریدش!
اگر اشک بریزد و منی نباشد که اشکهایش را پاک کند، جواب خدایم را چه خواهید داد؟
- شب ِدیرپا 9 0 3 0 3 0 4 -
سوتِ کَرکننده، مویرگ های گوشش را ذوب میکرد و روحش را گریزان از زیستن. درد پیشروی میکرد و او ناتوان بود در برابر هر آنچه که اتفاق میافتاد. تلاطمِ خونهای لَختۀ داخل جمجمهاش را احساس میکرد؛ دستانش را مشت کرد و محکم کوبید به آن استخوان سفت و توخالی! نمیخواستش دیگر، چیزی که زمانی به او قدرت پرواز میداد حال؛ بال هایش را بریده بود.
خون میچکید و قطره قطره از زندگیاش را بر روی زمین میریخت... ارزشی نداشت. شاید آیندهاش در تقلا بود برای زندگی اما او؛ خیلی وقت بود که لب پرتگاه دیده نمیشد. باد میان موهایش میوزید، خاطراتِ تلخِ بودن میان آدمیان و احساس بینظیر رهایی.
– هیاهو