دار و ندارت را بغل زده بودی و آمده بودی یک گوشهی قلبِ تماماً بکرم آرام گرفته بودی، یکطوری آسوده پلک روی پلک میگذاشتی، گوشه کنار خانه را بلد بودی و صاحب خانه را میشناختی که هرگز گمان نبرم؛ مسافر ماندنی نیست.
-عاشق شدن که اینطوری نمیشود، من و شما میسازیمش، اما این عشق نیست، حس خوب است؛ دوست داشتن. عشق یکهو میآید، سرزده و بیخبر. اصلا انگار این خودتان سالها پیش کس دیگری بوده و شما تازه پیدایش کردهاید. آقا، من فکر میکنم آدم باید در عاشق شدن هم شانس داشته باشد؛ حسی که شاید هیچوقت دوباره پیدایش نکنی، یا اقلاً بعد از یکبار شکست حوصلهات نکشد باز دنبالش بگردی، باید شانس داشته باشی که بیاید بماند، نرود، آرام آرام غیب نشود، خاک برندارد و تیرگیهای دنیا خرابش نکند، مگر نه؟
-از تو برای تو مینویسم، از آغوشت که هراس از روی دوشم بر میدارد و تنت که بوی مهر و امنیت میدهد؛ از غمی که با سرانگشتان تو نوازش میشود و چشمهایم که در تماشایت به صرافت میافتند. از سماجت خال کوچک روی چانهات، که مدام فریاد میزند: مرا ببوس. از صداها، صداهای زندگی.