-آبی را میتوان زیست.
در پسِ هر قدم، در لابهلای تار و پود منسجمِ یک فرش دستبافتِ جامانده، در آن سوی ترکِ چندینسالهٔ یک دیوار، در خلال تکاپوی ستارهها، در آسمانِ شبی روشن، و در پهلویِ عشقی نامتناهی!
و نوشت، من میخواهَم جوهرِ آبیِ در قلمی باشم.
و ادامهاَش دادم: که از برِ عشق به دامانِ سپید روانه میشود.
کاش یادی داشتم که در چشم هایت راه میرفت، رگ میشد در سپیدیِ نگاهت که بر بامِ خانه انداختیاش و میرفت روی گونههایت، جادهای تا چانهات میکشید و میشد کبودیای که سبزآبی است و خیالِ رفع شدن ندارد، پستی بلندی های ترقوهات را میگذراند و خود را چنان میکشاند که به انگشت سبابهات برسد و آنجا بشود یک خال، که در دستِ تو باشد و تو هرگاه کتابی ورق میزنی، برگِ گلی جدا میکنی از خاک و مویی میبافی، مرا در خاطرت، روشن کنی.
کماکان ادامه میدادم. خدا میدانست در دل من چه بود و چه میگذشت، آزرده بودم و زندگیام با تمام قوا نابسامانی هایش را فریاد میکشید و من؛ من خواستار رهایی بودم.
و میدانستم آن رهایی که اسمش را مدام به زبانم میآورم همان دیدهی پشت پلک هایم بود بی آنکه نفسی در سینه داشته باشم.
- ناهمسو -
و جهان بهر چه میگذرد؟
زمانی که آدمیان مدتهاست در آغوش مرگ خفتهاند.
از آخرین ِجمعه مرداٰد ماه.
ؤ اماٰ عزیز من، بماٰن!
بماٰن ؤ جرعه قهوه ای اٰز چشماٰنتاٰن،
راٰ به نگاٰهِ خیره ام بریز..