ؤ اماٰ عزیز من، بماٰن!
بماٰن ؤ جرعه قهوه ای اٰز چشماٰنتاٰن،
راٰ به نگاٰهِ خیره ام بریز..
یک جاٰیی پشتِ سرتون رو نگاٰه میکنید و میبینید؛ تو زندگیِ بعضی آدمهاٰ جایی نداشتید، فقط چون خودتون بهشون ارزش داده بودید، خیاٰل میکردید اونها هم همین ارزش و جایگاٰه رو براتون قائل هستن. کافیه از سرِ غم و خستگی، از سرِ ناامیدی و بُریدن، اون ارزش رو ازشون بردارید و جایگاهی که خودتون بهشون داده بودید رو پس بگیرید، اونموقع میبینید و میفهمید چقدر راحت ازتون عبور میکنن! میفهمید زودتر ازینها باید بند و بساطتون رو جمع میکردید و میرفتید ..
من اما افکارم را اگر تنهاٰ برای خودم نگه میداشتم، میمُردم؛ زیرِ سنگینیِ کلماتِ غلتان غرق میشدم! باید بخشی از آنها را از پنجره به خیابان میریختم ..
باید تا قبل از اینکه از راه برسد و نفس هایش در راهروی خانه شروع به دویدن کنند، اشک هایم را در کاسه گل سرخی تخلیه کنم و لبخندی از شمعدانیِ روی طاقچه بستانم.
او هیچگاه نباید ملتفت بشود که در من رنجی سر به فلک کشیده و ریشه امیدم را خشکانده. او باید پس از خاکستر شدنِ من هم بشکفد و سبز بماند.
او آخرین ذرهی تنفسِ من در این جهان است.
کاش پیر بودم و کوله باری تجربه سینه و شانه ام را پوشانده بود.
ناپختگی هایم و این سهل انگاری های تاول زده از من آدمکی ساخته بی ثمر.
در ژرفای تقلا به سر میبرم تا بتوانم حیاتی به ریهی جانِ کشته شده ام بدهم و تو میدانی جوانمرگ شدن طاقت فرساست.
آفتاب های تکراری را از پشت پردهی زرد رنگِ خانه ندیدهای، خوابِ ستاره هارا ندیدهای و خشکیِ لبخندِ لایِ کتابِ شعر را دلتنگ نشدهای.
کاش پیری بودم که سال های متعددی را نوشیده و حال به صندلیِ چوبی ای تکیه زده و جوانی اش را ذره ذره در معرض دودِ خطِ افتاده روی پیشانی اش قرار داده و انتظارِ خاموش شدنِ شمعِ آفتابِ نگاهش را میکشد و دست از تحملِ جهانِ منفورِ اطرافش برداشته است.
تو تنها واژهای هستی که به قافیههایِ شعر زنـدگیم میآیی، تنها کسی که وقتی حرف میزد شرقیِ غمگین صدایش شبیه نهنگهای شمالی بود.
در من ریشه دواندی، همچون وطن عزیزی و هرگـز میل به ترکت ندارم. از تویی که تنها دلارام این قلب بیقرار هستی کوچ نمیکنم.
سیـن، با من باش که همه رهگذران روزی میگذرند.