چرا بعضی وقتها بدون هیچ دلیلی حس میکنیم حالمان خوب است؟
بعضی وقتها انسان میبیند یک حال خوشی دارد؛ حالت نورانی دارد !
نمیداند علتش چیست؟
هرچه فکر میکند، هیچ علتی پیدا نمیکند نه کار خاصی کرده نه نماز خاصی خوانده هیچ کاری نکرده است...
نمیداند ك در کوچه ای، و از جایی رد شده و فقط به نحو گذارا حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از کنارش رد شده است.
این نورانیت و حال خوش به همین جهت در این شخص ایجاد شده است»
به نقل از مرحوم آیت الله بهجت[ره]
برشی از کتاب حضرت حجت[ع]🌿
مکه براى شما فكه براى من!
بالى نمي خواهم ...
اين پوتين هاي كهنه مي تواند مرا به آسمان ببرد...
'شهيد آوينى '
ایستاده در دل ویرانہها ...*
چشم هايش را كِ باز کرد مادرش را نديد، صداى جيغ و داد از طرف خيابان اصلى مى آمد ، بغض كرد و مى خواست مادرش را صدا كند كه صداى انفجار سكوت ممتدى را بر قرار كرد...
ترسيد خواست از جايش بلند شود اما يادش آمد كه پايى براى راه رفتن ندارد او ماه پيش در بمباران چادر هاى اردوگاه هردو پايش را از دست داده بود و در پنج سالگى زمين گير شده بود....
نميدانست دقيقا بايد چه كارى انجام دهد دلش براى مادرش تنگ شده بود آخرين بار ديشب قبل خواب او را ديده بود و صبح ديگر نبود ..
سعى كرد فكر بد نكند شايد به دنبال آب و غذا يا دارو رفته ..
در نهايت حكم صبر صادر كرد ، به سقف خيره شده بود ،به سقف سيمانىِ خراب شده اى كه سيم هاى آويزان تزئين اش كرده بودند.
گرسنه و تشنه بود؛ آخرين بار كه چيزى خورده بود، ديروز حوالى ظهر بود كه مادرش به نزديکى بيمارستان رفته بود تا چيزى براى خوردن پيدا كند و او چشم انتظار بود تا حداقل با نان خشک برگردد ولى او با چند عدد بسته ى سس گوجه فرنگى بر گشت . باديدن سس ها دلش شكست ولى چيزى نگفت .. اما حالا فقط از خدا مى خواست كه مادرش برگردد تحمل گرسنگى سخت است اما نه به اندازه ى دورى از مادرش ...
او ٥ سال بيشتر نداشت ...
دلشوره داشت و نگران بود سعى مى کرد آياتى كه مادرش به او ياد داده بود را به ياد آورد اما صداى بمباران اجازه ى تمرکز كردن به او نمى داد..
خسته شد تصميم گرفت با فرياد زدن توجه عابرانِ در کوچه را جلب كند تا به كمكش بيايند ...
از ته دل فرياد زد و كمک خواست يک بار دو بار سه بار تا سرانجام يكى از نيروهاى هلال احمر كه از كوچه ي شان مى گذشت صدايش را شنيد. به داخل خرابه آمد و و با ديدنش در آن وضع اَشك هايش جارى شد
او دختركى را ديده بود كه جثه ى کوچكش از کوچک هم کوچكتر شده بود
دخترى كه لاغرى ، او را به مانند يک عروسک کوچک در آورده بود ...
دخترک با زبان بى زبانى به او توضيح داد كه مادرش ازصبح رفته و ديگر نيامده ...
بايد چاره اى مى انديشيد احتمال مى داد كه مادر دخترک در بيمارستان باشد دخترک را به بغل گرفت و به سمت بيمارستان پا تند کرد.
به بيمارستان كِ رسيد دخترک را بر روى نيمكتى در حياط بيمارستان نشاند و رفت داخل تا ببيند اسم مادرِ دخترک در ليست مجروحين و شهداى امروز هست يا نه .. خدا خدا مى کرد که نباشد ..
به سمت ايستگاه پرستارى رفت به پرستارِ بخش، نام و مشخصات مادرِ دخترک را گفت و پرستار گفت امروز هرکس حوالى بيمارستان بوده يا شهيد شده يا مجروح شده و بعد، از شدت جراحت و نبود امكانات شهيد شده ... اون لحظه فقط به دخترک معلول فكر مى كرد كه بدون مادر و با اون وضعيت چطور مى خواهد به حياتش ادامه بدهد ...
در همين فكرها بود و چند قدمى از ايستگاه پرستارى دور نشده بود كه صداى انفجار از طرف حياط بيمارستان به گوشش رسيد ..
اگر قرار بود با عقلش تصميم بگيرد بايد مثل همه از درِ پشتى فرار مى كرد و از بيمارستان دور مى شد ولى فکر دخترک معلولى كه در حياط بيمارستان گذاشته بود او را به طرف درب خروجىِ به سمت حياط بيمارستان كشاند پاهايش براى رسيدن به آن نيمكت زِوار دررفته ى توى حياط مسابقه گذاشته بودند ...
بالاخره رسيد ولى چيزى كِ ديد را نميخواست باور كند .. دخترک ديگر نفس نمى کشيد و آثار ترکش بر بدن نحيف اش بيش از هر چيزى چشمش را آزار مى داد؛
كارى از دستش بر نمى آمد سيل اشكانش جارى شد و دخترک را بر روى دستانش بلند كرد و فرياد زد : بِأَىِ ذَنبٍ قُتِلَت ؟؟
[به کدامين گناه کشته شده است ؟؟]