مادر شهید آرمان على وردى :
روز مادر بود...
میدونستم آرمان یادش نمیره...
اومد توی خانه پیشم؛ گفت مامان چشمات رو ببند.
گفتم چی کار داری؟ گفت حالا شما ببند.
چشم هامو بستم.
آروم خم شد و شروع کرد به بوسیدن دستم...
گفتم: مادر نکن!
دست هاشو باز کرد و یه انگشتر عقیق سرخ توی دست هام گذاشت و گفت: مبارکه
بعد رفت پایین پام که پاهام رو ببوسه
اجازه نمیدادم
میگفت: مگه نمیگن بهشت زیر پای مادرانه! دوست نداری من بهشت برم؟!💔
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقـا جــان!
اين اربعـین هم میطـلبی مـرا..؟؟❤️🩹💔
نميدونستم چقدر بچه هارو دوست دارم ...تا اينکه توى يه شرايطى قرار گرفتم با ٥٠ تا بچه ...خيلى تجربه ى خوبى شد. خيلى انرژى مثبت گرفتم .واقعا آدم با بچه ها وقت بگذرونه پير نميشه ...🤍
دِلتَنگۍچیست.!'
دِلتَنگۍآناَستڪِهجِسمَت
نَتَوانَدجـایۍبِرَوَد ..
ڪِهجـٰانَتبِـہآنجـٰامۍرَوَد!シ💔'
از۲۰ سالگی تا ۲۷ سالگی،
۲۵ بار به کربلا رفته بود.
موقع مرخصی هایش هرطور
بود خودش را به کربلا میرساند.
برای همین وقتی عراقیها پاسپورتش را
دیده بودند، به او گفته بودند:
أنتَمَجْنونْ...!(:💔
|شھیدحسینهریر؎|
حــورا .
از۲۰ سالگی تا ۲۷ سالگی، ۲۵ بار به کربلا رفته بود. موقع مرخصی هایش هرطور بود خودش را به ک
چقدر قشنگ..
مجنون الحسين *