هدایت شده از رفیق شفیق
💠 حکایت های آموزنده 💠
❇️ به نقل از حضرت آیتالله حاج سید موسی شبیری زنجانی: ❇️
🔰 اثر فاتحه 🔰
✳️ معروف است اگر در راه مانده برای مرحوم مجلسی دوم فاتحهای بخواند ، فوراً وسیله نقلیه مهیا می شود . فرزندم حسین میگفت : عصر پنجشنبه نزدیک نیمه شعبان میخواستم از تهران به قم بروم و چون خیلی شلوغ بود ، وسیله نقلیه مناسب پیدا نمیشد . یا خیلی گران بود یا صف بسیار طولانی برای سوار شدن تشکیل شده بود . به یاد این قضیه افتادم و برای مرحوم مجلسی فاتحه خواندم . با تمام شدن فاتحه اتوبوس جلوی من ایستاد و مرا سوار کرد .
✅ فرزندم علی میگفت : در یکی از شبهای ماه رمضان سحر خواب ماندم و چون روزه گرفتن بدون سحری برای من دشوار بود ، مردد شدم که روزه برایم مضر است یا خیر . برای حل این مشکل تا فاصله شرعی سفر کردم و پیاده شدم و روزه را باز کردم . برای برگشت هیچ ماشینی در اتوبان نگه نمیداشت . زمانی را تعیین کردند ( مثلاً ساعت ١١ ) اگر تا آن زمان ماشینی توقف نکرد ، برای مرحوم مجلس فاتحه بخوانم . ساعت ١١ شد و ماشین توقف نکرد . برای مرحوم مجلسی فاتحه خواندم . به محض پایان یافتن فاتحه ماشینی از کنارمن رد شد و ناگهان ایستاد و برگشت و مرا سوار کرد .
❎ خود من هم این قضیه را تجربه کردم . شبی قرار بود به مجلس فاتحهای بروم . در سه راه موزه منتظر ماشین ایستادم . مدتی منتظر شدم و چون ایستادن برای من دشوار و موجب کمردرد میشد ، پیاده تا چهارراه بیمارستان راه رفتم ولی چون زمان فاتحه سپری میشد ، توقف کردم و برای مرحوم مجلسی سوره شریفه حمد را خواندم . همین که سوره تمام شد ، ماشین توقف و مرا سوار کرد .
١٦ اردیبهشت ١٣٧٥ شمسی
📚 جرعه ای از دریا ، ج ٤ ، ص ٣٩٩
#حکایت_های_آموزنده 2⃣1⃣
📍 "کانال اطلاع رسانی و نشر آثار استاد ادیبی لاریجانی"
🔗 eitaa.com/adibi_larijani
💠 حکایت های آموزنده 💠
❇️ اهمیت علم آموزی و دفاع از دین ❇️
🔰 حجتالاسلام آقای حاج سید احمد میرخانی رحمه الله علیه امام جماعت سابق مسجد ولیعصر خیابان آذربایجان ، نقل میکردند :
من جوان بودم و منزل ما در محله پاچنار تهران قرار داشت . ثقةالاسلام آقای آقا شیخ محمدحسین زاهد ، در آن روزگاران به آقا شیخ حسین نفتی مشهور بود و در محله ما مغازه نفت فروشی داشت . روزها تا وقتی که خرج یک روز زندگی خود را تامین کند ، کار میکرد و بعد از آن مغازه را میبست و به عبادت و مطالعه میپرداخت . ما هر وقت نفت لازم داشتیم ، از ایشان می خریدیم . من بسیار دیده بودم که ایشان در وقتی که کار ندارد ، در همان مغازه به مطالعه مشغول است . یک روز که به در مغازه ایشان رفته بودم ، دیدم که مشغول جمعآوری اسباب و وسایل کار خودشان هستند . پرسیدم چه شده و چرا بساط را جمع میکنید ؟
👌فرمود : دولت پهلوی درصدد جمع کردن بساط دین و دیانت و از بین بردن علما است . تا به حال اگر درس و بحث مستحب بود ، اکنون دیگر واجب است .
بدین ترتیب ایشان مغازه را رها کرده و در مسجد جمعه تهران یک حجره گرفته و در آن به درس و بحث مشغول شد . ایشان چند شاگرد داشت و به آنها درس میداد .
📚 سیره و خاطرات علما ، ص١١
#حکایت_های_آموزنده 3⃣2⃣
📍 "کانال اطلاع رسانی و نشر آثار استاد ادیبی لاریجانی"
🔗 eitaa.com/adibi_larijani
💠 حکایت های آموزنده 💠
❇️ تشرف درخواب ❇️
🔰 مرحوم حجه الاسـلام آقـای مظـاهری واعـظ قمی فرمود:
مرحوم حـاج آقـای علماء (از وعاظ قم) فرمود:
🎙 من در رژیم پهلوی از
شیـوع فسـاد و بی بنـد و بـاری خیلی نگران بـودم ، شـبی در عـالم خواب به من گفته شـد : حضـرت حجت علیه السـلام به حرم حضـرت معصومه علیها السـلام آمده اند ، من به حرم رفتم وخود را به آن حضـرت رساندم و به ایشان از اوضاع شکوه کردم .
آن حضـرت روی مبـارك به طرفی کرد و فرمود :
✅ مـا به ایشـان دسـتور دادیم قیـام کنـد ، من نگاه کردم دیـدم آن شـخص امام
خمینی است.
📚 روزنه هایی از عالم غیب ، ص ٤٢
#حکایت_های_آموزنده 0⃣3⃣
📍 "کانال اطلاع رسانی و نشر آثار استاد ادیبی لاریجانی"
🔗 eitaa.com/adibi_larijani
هدایت شده از رفیق شفیق
💠 حکایت های آموزنده 💠
◀️آیت الله بهجت فرمودند:
⏪ برای حفظ انسان صبح و شام سه بار گفته شود:
⬅️اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ➡️
⏮فرمودند: این در روایت آمده و من سابقاً به برخی از افراد که در اصفهان هستند، این سفارش را داشتم و او ملتزم به این ذکر شد و به من گفت: چهار هزار تومان من از بین رفت و من در آن روز این ذکر را نگفته بودم، البته چهار هزار تومان زمان قدیم .
📚 روزنه هایی از عالم غیب ، ص ٣٥٨
#حکایت_های_آموزنده 5⃣6⃣
📍 "کانال اطلاع رسانی و نشر آثار استاد ادیبی لاریجانی"
🔗 eitaa.com/adibi_larijani