هدایت شده از شبهایحوّا.
کج و معوج. مشکیِ مشکی. کمی لبپر. کمی رنگرفته. کمی ناخوانا. از بیرون زشتِ از درون زشتتر. تیرگی روح قابیل. حقیقت ظلمتوار و کج لوسیفر. چهمیدونم. تيفون. آرس. پاندورا. سیاهِ سیاه. گلشید.
هدایت شده از عیون.
اینستام رو حرمِ امام رضا پر کرده،
چشمهام رو اشکِ پشتِ هم،
دلم رو هم، دلتنگیِ همیشگی.
چیه این دوریای که تالاپ افتاده وسطِ زندگی؟
هدایت شده از . بینهایت ؛
بزرگ میشی میفهمی اون پولایی که بابا بدون هیچ
اکراهی این همه سال برات خرج کرده با چه سختی
و بدبختیای به دست اومده بوده =)
هدایت شده از ابراهیمیغمگین
حال حتی دلم نمیخواهد تولد پارسال را به یاد بیاورم، چه برسد به اینکه به تولد امسال فکر کنم و بخواهم حدس بزنم قرار است چه شکلی باشد.
یک زمانی، یعنی وقتی کودک بودم، تولد یعنی انتظار کشیدن برای یک روز پر از شمع و فشفشه و ریسه و بادکنک های آویزون شده؛
حالا خودِ انتظار هم خستهام میکند.
دیگر نمیخواهم بدانم چه کسی میآید، چه کسی یادش میماند، چه کسی فراموش میکند، چه کیکی قرار است باشد یا اصلاً قرار است شمعی روشن شود یا نه.
فکر کردن به اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد، بیشتر از خودِ اتفاق خستهام میکند.
انگار چند سال است هر بار که به تولدم نزدیک میشوم، بهجای اینکه ذوق کنم، دارم خودم را برای یک فقدانِ تازه آماده میکنم.