eitaa logo
ابراهیمی‌غمگین
45 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
‌ دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده - سواد داری؟ +نه نه - بی سوادی؟ +نه نه اینجا منم و یک کوله ستاره‌ای،nتا لیوان چای و پولکی نارگیلی، آلبالو های تو دستم، و ستاره‌‌هایی که از دور زخم‌هام سقوط میکنن! ابراهیمی‌هَپی لفظ کار بود؛ من غمگینم.
مشاهده در ایتا
دانلود
همین حین یاد تولد دوسال پیشم افتادم. تولدی که برخلاف تمام تلاش‌هایم برای قانع کردن خودم که «نه، من از کسی انتظاری ندارم»، ته دلم دوست داشتم کسی برای تولدم یک شمع بیاورد. فقط یک شمع. یا اگر قرار نبود بیاید، حداقل برایم بفرستد. اما آن روز کسی شمعی نیاورد. من، تنها و پیاده، از خانه‌ی مادربزرگم راه افتادم سمت بوتیک شیرینی مورد علاقه‌ام. توی راه از این خوشحال بودم که دارم برای خودم کاری می‌کنم. شاید آن موقع فکر می‌کردم همین کافی‌ست؛ اینکه آدم بلد باشد خودش خودش را خوشحال کند، یعنی دیگر چیزی کم ندارد. ویترین آن روز، زیباترین کیک تولدی را که تا آن زمان داشتم برایم طراحی کرده بود. البته «زیباترین» را باید با متر و معیار همان روزها سنجید. روزهایی که برای هر پاپیونی ذوق می‌کردم. کیک صورتی بود؛ یک صورتی خیلی خوش‌رنگ و ملیح. صورتی با چهار پاپیون مشکی دور لبه‌ی گردش و یک پاپیون درست وسطش. یک شمع صورتی پاستلی هم گرفتم. دروغ چرا، یک بسته فشفشه هم گرفتم. آن‌قدر برای کیکم ذوق داشتم که برای چند ساعت یادم رفت آن روز تنها هستم و فردا امتحان میان‌ترم دارم. من همیشه تنهایی‌ام را دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم. برای لحظه‌هایی که خودم انتخاب می‌کردم کسی کنارم نباشد، حتی یک جور حس قدرت داشتم. تنهایی وقتی انتخابش می‌کنی، بیشتر شبیه خلوت است؛ اما همان تنهایی، وقتی انتخابت نکرده باشد، اسم دیگری پیدا می‌کند. در راه برگشت برای خودم ردبول هم گرفتم تا پکیج تولدم کامل شود. آن روزها امضای فیوریت هایم ردبول بود. اما تا رسیدن به خانه‌ی مادربزرگم، آن‌قدر خسته شده بودم و دست‌هایم درد گرفته بودند که با عصبانیت به پدرم تماس گرفتم و گفتم: «مگه قرار نبود دنبال من بیای؟» نیامد. یا بهتر است بگویم، یک جوری پیچاند که نیاید و من مجبور شدم روی زمین خیس از قطره‌های باران، به زور خودم را به خانه برسانم. آن روز مادرم هم برای کاری جایی رفته بود. او هم نبود. آن روز با پدر و پدربزرگم بحثی کردیم و در نهایت، بی‌هیچ تولدی، به خانه برگشتیم. آن شب پدرم تصمیم گرفته بود به هر قیمتی شده پایان بحث را به نفع خودش تمام کند. زورش به من نمی‌رسید، پس کارت بانکی‌ام را با زحمت شکست. و من، با خونسردی عجیبی، روی زمین نشسته بودم و شمع روی کیکم را روشن می‌کردم. فکر می‌کنم بعضی لحظه‌ها آن‌قدر غیرواقعی‌اند که آدم فقط نگاهشان می‌کند. من نشسته بودم روی زمین، کیک صورتی‌ام جلویم بود، یک شمع صورتی پاستلی روی آن می‌سوخت و کمی آن‌طرف‌تر، کارت بانکی‌ام مقاوت میکرد که نشکند. شمع را که فوت کردم، صدای شکستن کارت هم به گوشم رسید. اشک ریختم. چای هم ریختم. آن روز کسی پیش من نیامد که تولدم را تبریک بگوید. حتی مادرم. چند روز پیش از تولدم، تولد کسی بود که یک زمانی فکر نمی‌کردم روزی برسد که حال از جایگاهش، برایم جز حسرت چیزی باقی‌نمانده باشد. برایم عکس چندین کیکی را فرستاد که برای تولدش آورده بودند. به عکس‌ها نگاه می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم مگر آدم‌ها چند نفر را این‌قدر نزدیک خودشان دارند که روز تولدشان بیشتر از چهار کیک دریافت می‌کنند؟ من برای داشتن یک شمع، مجبور شده بودم خودم از خانه بیرون بروم. مدتی بعد، خاطره‌ی آن روز را برایش تعریف کردم. پیش خودش ناراحت شد و گفت: «چرا وقتی داشتم باهات دعوا می‌کردم چیزی نگفتی؟ چرا نگفتی چه اتفاقی برات افتاده؟» و من؟ چیزی نگفتم. چون آن روزها بلد نبودم بگویم. بلد نبودم وسط دعوا بگویم که چند ساعت قبلش تولدم بوده. بگویم که کسی برایم شمعی نیاورده. بگویم که خودم کیک خریده‌ام و خودم شمعش را روشن کرده‌ام و درست همان لحظه که داشتم برای خودم آرزو می‌کردم، صدای شکستن چیزی را شنیده‌ام. شاید امروز، وقتی به لیوان چایم زل زده بودم فقط دلم برای یک کیک تنگ نشده بود. به این فکر میکردم که اگر چیزی نیست مجبور نیستم وانمود کنم که نبودنش هم اشکالی ندارد. و شاید تمام این مدت، یعنی تمام این چند دقیقه، یا شاید هم این مدت من فقط داشتم یاد می‌گرفتم چطور با نبودن‌ها کنار بیایم؛ بی‌آنکه بفهمم کنار آمدن با نبودن، همیشه به معنی بی‌نیاز شدن از بودن نیست.
‌ حال حتی دلم نمی‌خواهد تولد پارسال را به یاد بیاورم، چه برسد به اینکه به تولد امسال فکر کنم و بخواهم حدس بزنم قرار است چه شکلی باشد. یک زمانی، یعنی وقتی کودک بودم، تولد یعنی انتظار کشیدن برای یک روز پر از شمع و فشفشه و ریسه و بادکنک های آویزون شده؛ حالا خودِ انتظار هم خسته‌ام می‌کند. دیگر نمی‌خواهم بدانم چه کسی می‌آید، چه کسی یادش می‌ماند، چه کسی فراموش می‌کند، چه کیکی قرار است باشد یا اصلاً قرار است شمعی روشن شود یا نه. فکر کردن به اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد، بیشتر از خودِ اتفاق خسته‌ام می‌کند. انگار چند سال است هر بار که به تولدم نزدیک می‌شوم، به‌جای اینکه ذوق کنم، دارم خودم را برای یک فقدانِ تازه آماده می‌کنم.
https://t.me/+uSsm-93A-xg0ZTA0
آدم‌ها وقتی از زندگی من می‌روند قدرت دوباره فکر کردن، دوباره دیدن، دوباره نوشتن، و دوباره زندگی کردن را به من می‌دهند. وقتی می‌روند دوباره به من یاد می‌دهند چگونه تنهایی خود را انتخاب کنم که از آن لذت ببرم. لذت فکر کردن. لذت تعریف کردن خود. و لذت دیدن و نوشتن.
ابراهیمی‌غمگین
آدم‌ها وقتی از زندگی من می‌روند قدرت دوباره فکر کردن، دوباره دیدن، دوباره نوشتن، و دوباره زندگی کردن
آدم‌ها وقتی هستند به من اجازه نمی‌دهند خود را تعریف کنم. نمی‌دانم نوعِ دوست‌داشتن من این اجازه را به آنها می‌دهد، یا آن‌ها واقعا قدرت کنترل مرا دارند.
من نمی‌دانم با کدام یک از تصویر هایم در ذهن تو کنار بیایم؛ تصویری از من که ادعا میکنی شب‌ها، قبل از خاموشی چشمانت، به آن فکر می‌کنی و روزها با خیال همان، دست‌هایت را به انجام کارهایت وادار می‌کنی، یا تصویر دیگری از همان من، که آن‌را انزجارآور ترین فرد زندگی خود معرفی کردی و بدون نیم گاهی به پشت سرت او را جا گذاشتی. با تصویری از من که برایت امیدی به زندگی‌ست، یا تصویر دیگری که شب هنگام تصمیم گرفتی همچون زباله‌ای خسته کننده از کنار او بگذری.
من به تو شال‌گردن قرمز دادم ولی تو اونقدر خل و چل نیستی که بفهمی.
او شیطان بود؛ شیطانِ زندگیِ من. آمد و آرام‌آرام تمامِ روشناییِ زندگی‌ام را بلعید، و از جهانم جهنمی ساخت که راهِ گریزی نیز نداشت. برای این دنیا و آن دنیا، جز خاکستر گناه چیزی برایم باقی نگذاشت. و سرانجام، درست همان‌جا که همه‌چیز را به آتش کشیده بود، مرا میانِ شعله‌های همان جهنمی که ساخته بود یا شاید هم ساخته بودیم رها کرد. حال از شما میپرسم؛ دست شیطان به من رسید یا من خود را به دست او سپردم؟