حال حتی دلم نمیخواهد تولد پارسال را به یاد بیاورم، چه برسد به اینکه به تولد امسال فکر کنم و بخواهم حدس بزنم قرار است چه شکلی باشد.
یک زمانی، یعنی وقتی کودک بودم، تولد یعنی انتظار کشیدن برای یک روز پر از شمع و فشفشه و ریسه و بادکنک های آویزون شده؛
حالا خودِ انتظار هم خستهام میکند.
دیگر نمیخواهم بدانم چه کسی میآید، چه کسی یادش میماند، چه کسی فراموش میکند، چه کیکی قرار است باشد یا اصلاً قرار است شمعی روشن شود یا نه.
فکر کردن به اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد، بیشتر از خودِ اتفاق خستهام میکند.
انگار چند سال است هر بار که به تولدم نزدیک میشوم، بهجای اینکه ذوق کنم، دارم خودم را برای یک فقدانِ تازه آماده میکنم.
آدمها وقتی از زندگی من میروند قدرت دوباره فکر کردن، دوباره دیدن، دوباره نوشتن، و دوباره زندگی کردن را به من میدهند.
وقتی میروند دوباره به من یاد میدهند چگونه تنهایی خود را انتخاب کنم که از آن لذت ببرم.
لذت فکر کردن.
لذت تعریف کردن خود.
و لذت دیدن و نوشتن.
ابراهیمیغمگین
آدمها وقتی از زندگی من میروند قدرت دوباره فکر کردن، دوباره دیدن، دوباره نوشتن، و دوباره زندگی کردن
آدمها وقتی هستند به من اجازه نمیدهند خود را تعریف کنم.
نمیدانم نوعِ دوستداشتن من این اجازه را به آنها میدهد، یا آنها واقعا قدرت کنترل مرا دارند.
من نمیدانم با کدام یک از تصویر هایم در ذهن تو کنار بیایم؛
تصویری از من که ادعا میکنی شبها، قبل از خاموشی چشمانت، به آن فکر میکنی و روزها با خیال همان، دستهایت را به انجام کارهایت وادار میکنی،
یا تصویر دیگری از همان من، که آنرا انزجارآور ترین فرد زندگی خود معرفی کردی و بدون نیم گاهی به پشت سرت او را جا گذاشتی.
با تصویری از من که برایت امیدی به زندگیست،
یا تصویر دیگری که شب هنگام تصمیم گرفتی همچون زبالهای خسته کننده از کنار او بگذری.
او شیطان بود؛
شیطانِ زندگیِ من.
آمد و آرامآرام
تمامِ روشناییِ زندگیام را بلعید،
و از جهانم جهنمی ساخت که راهِ گریزی نیز نداشت.
برای این دنیا و آن دنیا،
جز خاکستر گناه چیزی برایم باقی نگذاشت.
و سرانجام،
درست همانجا که همهچیز را به آتش کشیده بود،
مرا میانِ شعلههای همان جهنمی که ساخته بود یا شاید هم ساخته بودیم رها کرد.
حال از شما میپرسم؛ دست شیطان به من رسید یا من خود را به دست او سپردم؟
مدتیست خودم را در اتاقم حبس کردهام؛
نه از آن جهت که دلم نخواهد بیرون بروم، یا آدمها را ببینم.
اتفاقاً بارها تا مرز رفتن پیش رفتهام.
از جا بلند شدهام، حمام کردهام، برای ساعاتی که قرار بود بیرون از این چهار دیوار بگذرانم، برنامه ریختهام. حتی خوراکیهایم را انتخاب کردهام، لباسهایم را اتو کشیدهام و مدتها به این فکر کردهام که کدام رنگ را با آن لباس سبزی که قرار بود برای اولین بار بپوشم، ست کنم.
دروغ چرا؛
حتی روبهروی آینه ایستادهام، به صورتم رنگ دادهام، گونههایم را جان بخشیدهام و به چشمهایم وانمود کردهام که هنوز چیزی برای دیدن در این دنیا دارند.
اما درست همان لحظه که باید لباس میپوشیدم و از خانه بیرون میزدم،
گوشهای نشستهام و همهچیز را رها کردهام.
نه اینکه نخواسته باشم.
نه.
خواستنش بود؛
اما انگار تمام میلِ رفتن، پیش از رسیدن به در، در من میمرد.
حوصله نداشتم جایی را جز این اتاق ببینم؛
جایی را جز دیوارهایی که شاهد خاموشِ روزهای بعد از تو بودهاند،
و خیالاتی که دستکم هنوز در آنها میتوانم برای چند لحظه، نبودنت را باور نکنم.
از وقتی رفتی، انگار همهچیزم را در تو جا گذاشتهام.
البته «جا گذاشتن» واژهی دقیقی نیست؛
آدم وقتی چیزی را جا میگذارد، دستکم فرصت داشته آن را با خود ببرد و نبرده باشد.
تو حتی آن فرصت را هم به من ندادی.
رفتی.
اینقدر ساده.
اینقدر بیهراس.
انگار نه انگار کسی پشت سرت ایستاده بود و با تمام چیزی که از خودش باقی مانده بود، سعی میکرد رفتنت را به تأخیر بیندازد.
نه اینکه برای نگهداشتنت تلاش نکرده باشم.
کردم.
بیش از آنچه باید، بیشتر از آنچه غرورم اجازه میداد.
بین خودمان بماند؛
حتی به پای تو افتادم.
اما تو تصمیمت را گرفته بودی.
و بعضی آدمها وقتی رفتن را انتخاب میکنند، دیگر هیچ التماسی را نمیشنوند؛
حتی اگر صدای شکستنِ آدمی که پشت سرشان مانده باشد.
به هر حال...
تو رفتی و من ماندم؛
با اتاقی که از همیشه کوچکتر شده،
با لباسهایی که دیگر برای پوشیدنشان دلیلی ندارم،
با آینهای که هر روز صورتم را به من پس میدهد و من، هر روز کمتر میشناسمش.
من هنوز طریقهی زندگی کردن بدون تو را به یاد نیاوردهام.
شاید مسئله این نیست که نمیتوانم بدون تو زندگی کنم؛
شاید فقط هنوز نفهمیدهام
با این همه چیزی که از من، در رفتنت جا مانده،
چطور باید دوباره خودم را جمع کنم.
و بدتر از همه این است که
هر بار خیال میکنم شاید دارم به خودم برمیگردم،
چیزی، جایی، رنگی، عطری، لباسی،
مرا دوباره به همان روزی میبرد که تو رفتی.
و من باز
برمیگردم به همین اتاق.
به همین چهار دیوار.
به همین خیالات.
و به تو.
تو.
با چشم و حواسی که یهو، وقت و بیوقت، یه جا زوم میشن چیکار کنم؟
یهدفعه میبینم چشمم یه جایی مونده و خودم نیستم؛
یه چیزی توی ذهنم باز میشه و من همونجا گیر میکنم.
فکر پشت فکر،
خاطره پشت خاطره،
و من فقط میشینم و نگاه میکنم و میرم توی خودم.
گاهی انقدر غرقش میشم که وقتی برمیگردم، میبینم چند دقیقه گذشته و سرم درد گرفته.
نمیدونم با این حواسِ پرتِ بعد از اون فقدان چیکار کنم.
با این ذهنی که انگار هر وقت فرصت پیدا میکنه،
میره سراغ همون جایی که نباید بره.
کاش میشد فقط به خودم بگم:
«بس کن. دیگه فکر نکن.»
ولی نمیشه.
و من میمونم و یه نقطهی ثابت،
یه عالمه فکرِ بیپایان،
و سری که از زیادیِ فکر کردن درد گرفته.
نمیدونم. شاید خودم هم از اینکه چند دقیقهای خودم رو یادم میره، خوشم میاد.