•••
#خاطراتیکسربازعراقے🖇.•
یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بڪشیم...
آوردنش سنگر من؛
خیلے کم سن و سال بود.
بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟
سرش را تکان داد.
گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! »
بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شاید به خاطر جنگ ، امام خمینے کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده و #سنسربازی رو کم کرده؟»
جوابش خیلے من رو اذیت کرد.
با لحن فیلسوفانه ای گفت:
« سن سربازی پایین نیومده ، #سنعاشقے پایین اومده.»
#شادیروحپرفتوحشھداصلوات🥀.•
ʲᶤᵒᶰ↝ @bezibaeeyekrooya .•
#طنزجبھه
••
تو که مھدی را کشتے
••
آقا مھدی فرمانده گروهان مان درست و حسابے ما را روحیه داد و به عملیاتے ڪه مےرفتیم تو جیه مان ڪرد. همان شب زدیم به #قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیڪ سنگر آقا مھدی بودم که ناغافل #خمپاره ای سوت ڪشان و بدون اجازه آمد و زرتے خورد رو خاکریز. زمین و زمان بھم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: #یامھدی! یڪ ھو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مھدی را کشتے!»😂
از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مھدی زیر آوار داشت #مےخندید. خودم هم خنده ام گرفت!
••
#شادیروحپرفتوحشھداصلوات
••
ʲᶤᵒᶰ↝
『 http://eitaa.com/joinchat/1236860949C0e9e584eaf 』
#عاشقےبهحدنیاز
♡
•• آشنا در آمديم😂 ••
يك روز #سيدحسنحسينے از بچههای گردان رفته بود ته درهای براب ما يخ بياورد.
موقع برگشتن پيش پای او را هدف گرفتن، همه سراسيمه از سنگر آمديم بيرون، خبری از سيد نبود، بغض گلوی ما را گرفت. بدون شك #شھيد شده بود. آماده مےشديم برويم پايين كه حسن بلند شد. سر و پا و لباسهايش را تكاند، پرسيديم: «حسن چه شد؟» گفت: «#آشنا در آمديم، پسرخالهی زن عموی باجناق خواهرزادهی نانوای محلمان بود. خيلے شرمنده شد، فكر نمےكرد من باشم والا امكان نداشت بگذارد بيايم. هرطور بود مرا نگه مےداشت!»
#شادیروحپرفتوحشھداصلوات
ʲᶤᵒᶰ↝
『 http://eitaa.com/joinchat/1236860949C0e9e584eaf 』