منِ کلاس هفتمی در حال تعریف کردن ماجرا جونکو و سیخ و لامپ برای بچه ها:
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
فنف بازی کردن ساعت سه صبح»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»>.
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
کتابا ی اسکات»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»>
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
ویجی لند و میاپلیز>>>>>
زیاد نمی بینم ولی تا جایی که دیدم به شدت قبول دارم
"چطور شدم؟"
ال چرخی زد و با ذوق و شوق یک کودک چهار ساله به سم نگاه می کرد تا نظرش را بگوید.پیش از هر چیز،سم اول به چشم راستش نگاه کرد.همان چشمی که تا همین چند روز پیش او را با لجاجت و سرکش و نفرت عجیبی می نگریست،همان چشمی که با آن نقشه هایش را زیر و رو کرد.
جرقه های امید و شادی در مردمک های سیاه و تیره رنگ چشمش مانند ستاره هایی بودند که خود را از آلودگی های نوری شهر نجات می دادند و تمام تلاششان را می کردند تا بتوانند پرتویی از نور را به سمت چشمان آدمیزادی هدایت کنند تا ببیند و به عظمت و نظم جهان پی ببرند و زیبایی آنها را فراموش نکنند.بارقه های امید در چشمان او مانند همان ستاره هایی بودند که از دست آدمی در امان مانده اند،همان بازمانده هایی زیبایی و شکوه و عظمت خلقت پروردگار.همان هایی که فعلا تا دست آدمیزادی به آنها نرسیده زیبا هستند و بعد مانند درختان و طبیعت از یاد می روند و دیدن آنها برای آیندگان آرزو می شود.
چشم هایش سیاهی و تیرگی یک سیاهچاله را داشتند که هر بار دوباره و دوباره او را مانند ستاره ها و سیارات در خود غرق می کرد،بی هیچ راه بازگشتی در خلاء و آرامشی فارغ از دنیا ی ماشینی.اما بخش زیباتر و تلخ تر هم این بود که یک سیاهچاله،حاصل مرگ یک ستاره است و می توانست ببیند که ستاره ی بزرگ آرزوها و رویا ها و اعتماد به نفسش با کامل نبودن و دوم بودن از هم پاشیده و تبدیل به این چاله بی انتها و غم انگیز شده،در حالی که ستاره های کوچکتر امید های زودگذر برای بازیابی آن شور و شوق اولیه تمام تلاششان را می کنند،درحالی که آب ریخته جمع نمی شود و این تلخی تا ابد و یک روز بر این چهره ی به ظاهر شاداب باقی می ماند.
دوست داشت بی توجه به ظاهرش،همینگونه به چشم های او خیره شود و چیزی نگوید.دوست داشت که در آن سیاهی و تیرگی بی انتها غرق شود و پرتو های ضعیف و چشمک ستاره های امید و شادی را تماشا کند.می خواست که علت تمام این افکار را بفهمد،علت این احساسات ناخواسته و عجیب را بیابد و بتواند او را مانند کتابی باز بخواند و درک کند.گویی که از مردمک هایش می توانست روح او را ببیند و دوست داشت که همیشه به روح او خیره شود و با او همدردی کند.گاهی اوقات شناخت بدون واژه ها هم میسر می شد.دست کم او اینگونه فکر می کرد.
پس از مدتی،از چشم هایش دل کند و بعد به باقی ظاهرش و غافلگیری کوچک نگاهی انداخت.ال تمام تلاشش را کرده بود تا در عین شباهت،تفاوت ها را به تصویر بکشد.همانطور که خودش گفته بود؛مانند روباه برفی و روباه جنگلی.حالا نسخه ای دخترانه و متفاوتی از خودش را مشاهده می کرد که به جای آبی روشن و سفیدِ آسمان،با خود تیرگی و قهوه ای خاک حاصلخیز را به همراه داشت.خیلی خوب فکر جزئیات را هم کرده بود؛هرچیزی که در ظاهر سم به رنگ آبی روشن بود را برای خودش قهوه ای تیره ای همرنگ خاک گل آلود باغچه انتخاب کرده بود و هرچه در ظاهر سم سفید رنگ بود را هم مشکی کرده بود.البته کاری به کار موهای قهوه ای و چشم های تیره رنگش نداشت،و همین باعث ایجاد کمی احساس لذت در سم شد؛چون متوجه شد ال هم می داند که او همین رنگ ساده و زیبای قهوه ای او را دوست دارد،بدون هیچ تغییری و هیچگاه از آن خسته نمی شد،همانطور که هیچگاه از تماشا ی ستاره ها خسته نمی شد.