eitaa logo
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
34 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ال دسته ای از موهای موج دار و نا منظم قهوه ای رنگش را پشت گوش انداخت و با تک خنده ای کوچک گفت:"نظر لطفته." کم کم آن حس جنبش کوچک و سوسو زدن آن احساس ناشناخته در قلبش،با خون در رگ هایش در کل بدنش پیچید و می توانست گرم تر شدن اطراف را احساس کند.نمی دانست که چه بلایی برسرش می آید،حس سیستمی را داشت که به خاطر لحظات حساس یک بازی رایانه ای داغ کرده و کارت گرافیکش تنها می چرخید و می چرخید،مانند قلبش که بدون گرفتن نبضش و هم می توانست محکم کوبیدنش را در قفسه سینه اش احساس کند.چیزی شبیه به رشد کردن گیاهی یا قلقلکی کوچک در قلبش بود که نمی توانست آن را با هیچ رمزینه ای توصیف کند.گویی که پیچکی در قفسه سینه اش رشد می کرد و شاخه هایش را به دور دنده هایش می پیچید و در سراسر کالبدش پخش می شد و او را در بر می گرفت.گرما ی آن احساس شبیه به یک گرما ی قدیمی و آشنا بود که حس خانه اش را به او می داد،حس بودن در زمان درست،مکان درست و با آدم درست.قلبش تند تر می زد و می کوبید و می توانست گرمایی را در صورتش احساس کند. پس از چندی،توانست خودش را به دست بگیرد و گفت:"حالا واقعا شبیه من شدی،انگار که نسخه ی دنیا ی موازی هم هستیم." و در دلش تکرار کرد:"همونطور که گفته بودی،شبیه روباه برفی و جنگلی." سم خنده ای کرد و به شوخی گفت:"ولی خب خیلی فرق داری چون من هیچوقت سر تا پام رو قهوه ای و تیره نمی پوشم،انگار توی گِل غلتوندنت." "خب این تضاده و قشنگیش به همینه،اینطور نیست؟اینکه در عین شباهت و یکسان بودن؛زمین تا آسمون با هم فرق داشته باشیم،و واقعا هم مثل زمین و آسمون باشیم.این قشنگ نیست؟"
من الان باید یا ریاضی حل کنم یا متن روز مادر بنویسم و حالا همش گیر دادم به ال و سم-
***بچه های سروش،قضیه اون چشم بند مشکیه سم مربوط به همین سکانسه که الان می فرستم
‌ 🌗 سلام سلامممم ، خب خب وقتشه اولین تقدیمیِ اینجارو که قولشم داده بودم ، بدم :>> حالا این تقدیمی چجوریه؟ چنلای عزیزی که میخوان شرکت کنن : _ مثل بقیه ی تقدیمیا شما اول این پیامو فور میکنین تو چنلتون و لینکشو به من( @Qmari3 ) میدید و اگه عضو چنل نیستید عضو میشید، بعد ازینکه فور زدین تو چنلتون ، من بهتون میگم وایب کدوم صورت فلکی از بین 88 صورت فلکی رو میدید و بهتون یه اهنگ که به وایب دیلیتون بخوره میدم ممبرای عزیزی که میخوان شرکت کنن : لطفا پیویم( @Qmari3 ) نقطه بدید و اگه عضو چنل نیستید عضو بشید، بعد ازینکه نقطه دادید ، من بهتون میگم وایب کدوم صورت فلکی از بین 88 صورت فلکی رو میدید و بهتون یه اهنگ که به وایب اکانتتون بخوره میدم منتظرتونماااا،یادتون باشه که آیه ی اول سوره ی ایگنور کنندگان میگه : (خداوند ایگنور کنندگان را دوست ندارد😉) *دوستدارِ همیشگیِ شما،آماریس
کلا فروغ🛐🛐🛐 خودش🛐🛐🛐 شعراش🛐🛐🛐🛐 خونوادشش🛐🛐🛐
طوری گفت که گویی داستانی را برای او تعریف می کرد.داستان هیولا هایی در کالبد انسان و یا عشق بین زمین و آسمان.همین نوشته هایش بودند که سم را شیفته ی خودش کرد.فکر می کرد که طرفش یک آسیایی ساده و متحور باشد که می خواهد ادعای مالکیت کند و قدرت نمایی کند،یا شاید هم یک خودشیفته ی احمق بود که گمان می کرد از همه چی زو همه کس بهتر است و توانایی شکست دادن مدیر یک دنیا را دارد. ولی نه. ال متفاوت بود. با همه کس فرق داشت. او تنها جوانی شکست خورده،در آرزو ی بازگشت به خانه،منزوی و با عقایدی متفاوت بود.نویسنده ای که توانست بدون خودشیفتگی یا قدرت نمایی،تنها با ساده کردن مسئله به او کمک کند و نقشه هایش را به هم بریزد.شاید اگر به پیشنهاد مایک،آن روز آن کتابش را نمی خواند هیچوقت به این اندازه شیفته ی او نمی شد.شاید اصلا او را نمی شناخت.اما حالا که خوانده،احساس می کند که هر واژه ای که این نویسنده بر زبان و قلم جاری می سازد مقدس است.مثال هایش،توصیف هایش،توضیح هایش،واژه ها و داستان هایش...همه برای او متفاوت بودند. سم به آرامی سری تکان داد و خنده اش به لبخندی محو و کوچک فروکش کرد.لحنش مطیعانه و آرام تر بود. "چرا،خیلی قشنگه." آرام نفسی گرفت تا هیاهو ی وجودش را رام کند و دست هایش را در جیب هایش فرو برد.چند قدمی به عقب رفت و ال را سر تا پای بررسی کرد و دوباره شباهت ها،و وجود این انسان را ستایش کرد.لحنش را دوباره به شاداب و بازیگوش تغییر داد و با حالتی داور گونه نظر داد: "ولی جدی،تو واقعا شبیه من شدی،انگار که واقعا منی،می دونی.انگار یکم بیش از حد شباهت داریم." دوست نداشت به این موضوع اشاره کند که ال اولین کسی است که کاملا با او مطابقت دارد؛حتی بیشتر از مایک.گویی بدون هیچ حرف و سخنی،می توانست همه چیز را از چشمانش بخواند.او را مانند یک کتاب باز مطالعه می کرد و شناختی که توی این مدت کم از او داشت،از شناختی که اندک دوستانش از او داشتند عمیق تر بود.گویی همدیگر را می شناختند،در یک زندگی دیگر،در یک مکان دیگر،زمان دیگر و باری دیگر همه چیز درست تطابق پیدا کرده بود.
شاید توی زندگی دیگه ای هارمونی و وینسنت؟
شاید توی زندگی دیگه ای کومو و سورا؟
شاید توی زندگی دیگه ای آلبرت و رز؟
شاید توی زندگی دیگه ای رایان و آنا؟
شاید توی زندگی دیگه ای سلن و ویلیام؟