eitaa logo
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
34 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کلا فروغ🛐🛐🛐 خودش🛐🛐🛐 شعراش🛐🛐🛐🛐 خونوادشش🛐🛐🛐
طوری گفت که گویی داستانی را برای او تعریف می کرد.داستان هیولا هایی در کالبد انسان و یا عشق بین زمین و آسمان.همین نوشته هایش بودند که سم را شیفته ی خودش کرد.فکر می کرد که طرفش یک آسیایی ساده و متحور باشد که می خواهد ادعای مالکیت کند و قدرت نمایی کند،یا شاید هم یک خودشیفته ی احمق بود که گمان می کرد از همه چی زو همه کس بهتر است و توانایی شکست دادن مدیر یک دنیا را دارد. ولی نه. ال متفاوت بود. با همه کس فرق داشت. او تنها جوانی شکست خورده،در آرزو ی بازگشت به خانه،منزوی و با عقایدی متفاوت بود.نویسنده ای که توانست بدون خودشیفتگی یا قدرت نمایی،تنها با ساده کردن مسئله به او کمک کند و نقشه هایش را به هم بریزد.شاید اگر به پیشنهاد مایک،آن روز آن کتابش را نمی خواند هیچوقت به این اندازه شیفته ی او نمی شد.شاید اصلا او را نمی شناخت.اما حالا که خوانده،احساس می کند که هر واژه ای که این نویسنده بر زبان و قلم جاری می سازد مقدس است.مثال هایش،توصیف هایش،توضیح هایش،واژه ها و داستان هایش...همه برای او متفاوت بودند. سم به آرامی سری تکان داد و خنده اش به لبخندی محو و کوچک فروکش کرد.لحنش مطیعانه و آرام تر بود. "چرا،خیلی قشنگه." آرام نفسی گرفت تا هیاهو ی وجودش را رام کند و دست هایش را در جیب هایش فرو برد.چند قدمی به عقب رفت و ال را سر تا پای بررسی کرد و دوباره شباهت ها،و وجود این انسان را ستایش کرد.لحنش را دوباره به شاداب و بازیگوش تغییر داد و با حالتی داور گونه نظر داد: "ولی جدی،تو واقعا شبیه من شدی،انگار که واقعا منی،می دونی.انگار یکم بیش از حد شباهت داریم." دوست نداشت به این موضوع اشاره کند که ال اولین کسی است که کاملا با او مطابقت دارد؛حتی بیشتر از مایک.گویی بدون هیچ حرف و سخنی،می توانست همه چیز را از چشمانش بخواند.او را مانند یک کتاب باز مطالعه می کرد و شناختی که توی این مدت کم از او داشت،از شناختی که اندک دوستانش از او داشتند عمیق تر بود.گویی همدیگر را می شناختند،در یک زندگی دیگر،در یک مکان دیگر،زمان دیگر و باری دیگر همه چیز درست تطابق پیدا کرده بود.
شاید توی زندگی دیگه ای هارمونی و وینسنت؟
شاید توی زندگی دیگه ای کومو و سورا؟
شاید توی زندگی دیگه ای آلبرت و رز؟
شاید توی زندگی دیگه ای رایان و آنا؟
شاید توی زندگی دیگه ای سلن و ویلیام؟
شاید توی زندگی دیگه ای وست و ملیسا؟
داستانام از جایی قشنگ شد که قهوه ای و آبی،زمین و آسمون رو به هم رسوندم-
هدایت شده از AKI IN KINGDOM OF GHOSTS
حقیقت رو قبول کن شاید تو خوشگل نباشی اما شخصیتت ده برابر اون‌ چیزیه که یه قیافه خوب میتونه تاثیر گذار باشه🤝