خودم هم باورم نمیشود از شدت اینکه اگر یعقوب بویاییاش را هم از دست میداد با کدام حواسش دنبال یوسف می گشت، بیخواب شوم.
بریده بریده میخوابم و فکر میکنم کلیدش کجاست؟ وقتی تک به تک حواسمان از کار میافتد با کدام حواس رد حقیقتمان را دنبال کنیم؟
حالا دیگر معلوم است؛ همه حواسم از کار افتاده.
مدام با خودم میگویم «باید خیلی درد داشته باشد» اما میخندم و بعد فکر میکنم اینکه میخندم هم قوز بالا قوز است. جدیتر از درد داشتن، حس نکردنِ دردِ رفته است.
از گریه هم عاجز شدهام.
اینکه بوی غذا را می فهمم اما دیگر دنبال خبری نیستم، فکریام کرده.
میخواهم از استعاره شدنش به خدا پناه ببرم و التماس کنم حالا که حواسم نیست راستی راستی کور و کر بویم کند که مجبور نباشم حداقل پیش خودم فکر کنم آیا من میزبان خوب حوادث نبودهام که حوادث دیگر نسیم خبرشان را سراغم نفرستادهاند؟
به این یکی نمیتوانم خیلی فکر کنم. فکر که میکنم صدای یعقوب در گوشم میپیچد که «لا تیأسوا من روح الله». آن هم به برادران یوسف که حقیقتشان را به چاه سپرده بودند. فکرِ اینکه من هم باید در این سفر تا دهانهی چاه میرفتم و از خودم میپرسیدم «راست بگو! تو در این ماجرا دست داشتی؟» بیشتر نابودم میکند.
اما گویا باز هم چارهای نیست. شاید حواس ششم، یا نمیدانم شاید هم هفتم من همین باشد؛ «اصرار».
چاره چیست؟ مگر آنکه اصرار...
سه شنبه_ پنجم آبان ۱۴۰۵
زنک صهیونیست نوشت: دعای امروز من موفقیت ایشونه (نتانیاهو) اما در نهایت این تنها ارادهی خداونده که تحقق پیدا خواهد کرد.
کارشناسان زیادی داریم که از اسرائیل میگویند اما کاش یک نفر توضیح میداد یا دستکم طرح مسأله میکرد که چرا ما و صهیونیستها اینقدر شبیه به هم حرف میزنیم.
دیانت و زبانی وسط است که آن صهیونیست خون آشام با سابقهی نسل کشیِ بر خط باز هم خود را در دایرهی آن میبیند و شرم ندارد از ارادهی الهی و توکل چیزی ببافد.
دیانتِ ما پر خطر نیست. پر خطر نیست که ما را با جلادانِ بی صفت همزبان کرده.
من از خطر مرگ حرف نمیزنم که مرگخواهی مثل همیشه پاسخ ثابت من باشد. خطرناکتر و دردناکتر از مرگ تغییر زبان است؛
اینکه چیز دیگری باشیم و جور دیگری حرف بزنیم؛ این غایب بزرگ و خواستهی بدیهی و به حق این روزهای ماست.
چهارشنبه_ ششم آبان ۱۴۰۵
خدایا!
می دانم تو کریم تر از آن هستی که برای اینکه چیزی را نصیب مان کنی ما را لنگِ دعا بگذاری.
ما دعا می کنیم که قدری جا برای خواسته هایمان در دلمان باز شود.
خدایا!
همانطور که وقتی یعقوب، بنیامین را به سینه چسبانده بود و بوی یوسف را از او می جست و بعدتر به پسرانش سپرد هر کدام از دری بروند تا مبادا نخِ خبرش قطع شود، بنیامین را گرفتی و نخ خبر یعقوب را از ته بریدی، یا مثلا وقتی قرار شد یکی از اهالی کهف آهسته و بی صدا پی تکه نانی برود تا هیچکس بویی نبرد که کهفی هست و اصحابی.
تو خدا چه کردی؟!
تو آمدی و گفتی «و لما دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنی عنهم من الله من شی الا حاجه فی نفس یعقوب قضها».
پسرها آن طور که پدر گفت رفتند اما من بازی را بهم زدم تا یعقوب به خواسته ی دلش برسد.
ایشان بی صدا می رفتند و ترس داشتند بازی خراب شود و همه چیز از دست برود اما تو بازی را خراب کردی که به دستِ شان بدهی.
خواستم بگویم خدا!
می فهمم که تو خوب بلدی بازیِ دنیا را بهم بزنی.
خواستم بگویم زمان، زمینِ من اگر باشد برای تو نیست.
خواستم بگویم من خیلی اهل عقل و منطق و فهم نیستم.
خواستم بگویم راضی ام به دست فرمانِ تو.
تویی که حاجت دل یعقوب را نگه داشتی و هر چیزی جز آن را کن فیکون کردی.
تویی که کهف را برای اصحابش جایی کردی که زمان در آن خم شد و شکست.
و آنجا که همه ی خلق تلاش داشتند چیزی رو نشود تا مبادا از بین برود تو همه چیز را در همان نقطه به آنی به مقصود رساندی.
خدایا!
اگر دیدی من دل نمی دهم و دو دستی چسبیده ام از ترس اینکه این نیم بند را هم از دست ندهم از پشت سر من را هول بده. قطع کن. ببر. بزن. بگیر. بکش. تو صاحب اختیاری هستی که از حاجت دل یعقوب گرفته تا ...حاجت دل همه را می دانی.
راضی ام به دستفرمانِ تو.
بحق محمّد و آل محمّد.
این روزها...
خدایا! می دانم تو کریم تر از آن هستی که برای اینکه چیزی را نصیب مان کنی ما را لنگِ دعا بگذاری. ما د
.
این متن قدیمیست. قدیمی که می گویم یعنی شاید سه یا حداکثر چهار سال پیش. اتفاقها آنقدر با سرعت پیش میروند که میشود بدون هرگونه چانه زدنی به قبل از هفت اکتبر گفت: «قدیم».
آن قدیم من درک چندان دقیق و درستی از «شدن» نداشتم. نمیدانستم که گاهی دعا برای فرج و گشایش، دعا برای فروبستگی و از دست رفتن چیزهاست.
مثل اینکه دعا کنیم جهان، آمریکایی نباشد و این یعنی دست خودمان هم خالی شود چرا که جهان به وسعت و جزئیت است که جهان است و آمریکا که برود لاجرم همه چیز را به همان وسعت و جزئیت با خودش برده.
اینطور است که نشانه های غرق شدن آمریکا را نه فقط در جامعهی آمریکایی که در خودمان هم میشود دید.
این انقلابِ احوالِ این روزها، همه شروع غرق شدن تایتانیک آمریکاییست.
قرار است جهان دیگری آغاز شود؛ جهانی که دیگر این ما نیستیم که در آن حامل حقیقت هستیم.
من خیلی به «وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّه»ی که یعقوب پس از رفتنِ بنیامین می گوید، فکر میکنم، به کلبهی احزان و به بنیامین که چرا پس از آنکه او هم از دست رفت یعقوب باز به نقطهی یوسف بازگشت و گفت «یَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُف».
ما تا آنجایی حقیقت را تاب میآوریم که حامل آن باشیم، نبضش را مستقیم و بیواسطه زیر پوست مان حس کنیم.
حقیقت که پا به جهان بگذارد، دست و پا در آورد و بخواهد راه برود و محیط و جهانمان شود را به سادگی نمیفهمیم.
هفت اکتبر، حقیقت رو به محیط شدن رفته است. ما در حال طیّ مسافتی از «محمول بودنِ حقیقت» به «محیط شدنِ آن» هستیم.
مهم این است که یادمان نرود هر چه هم شود به نقطهی یوسفمان بازگردیم و امیدمان را از روح اللهیِ دوران نبریم.
شنبه_ نهم آبان ۱۴۰۵