هیچوقت نمی دانستم چرا شهید سلیمانی اینقدر به دیدار خانواده شهدا علاقه داشتند. اما از زبان ندوست (!) های ایشان بسیار شنیدم که اتفاقا همین نقطه را نقطه ی سیاه زندگی اش معرفی می کنند؛ که یعنی چه مردی اینقدر به دیدار زن و بچه های مردم می رفته. مگر خودش ناموس ندارد؟! و خب همین هم توجه من را به همسر شهید سلیمانی بیشتر و بیشتر کرد. که واقعا هیچ از این زاویه دیده بودیم؟ زنی که این اندازه به همسرش آزادی عمل بدهد آن هم وقتی بد دلان اینطور پشت سر شوهرش و خودش البته، صفحه می گذاشتند. در پرانتز بگویم من همسر شهید سلیمانی را ندیده ام اما مهرش بیشتر از شوهرش به دلم نشسته است. کاری که این زن کرد، کارستان بود!
بگذریم...
امروز وقتی برای ما، یعنی منِ کوچکترین جور شد که مجددا به دیدار خانواده ی شهید بروم، کمی تنها کمی از پاسخ سوالم را گرفتم. امروز دخترِ شهید خلیل فرحات (رزمنده حزب الله) را دیدیم. لا به لای تمامی صحبت هایش اشاره جالبی کرد و به نقل از شهدایشان گفت اگر کسی دلتان را شکست یک جعبه شیرینی بگیرید، از او تشکر کنید که دلتان را شکسته. ادامه اش را خودم در دلم تکمیل کردم که صاحبِ دل شکسته خداست. و بعد جعبه های شیرینیِ نداده را تصور کردم که چقدر شیرینی بدهکارم من! شهید می خواهد بگوید معامله، معامله ی پر سودی ست که شیرینی می خواهد. اینکه دلت بشکند و خدا اینطور به دل شکسته نظر کند شیرینی هم دارد. راستی شهیدِ مجاهد خلیل فرحات با نماز و روزه استیجاری روزگار می گذرانده. روزانه نمازهای دوازده روز را قضا می کرده. من از تعجب چند بار این جمله را تکرار کردم آنقدر که اسباب خنده ی دوستان شدم. یعنی نماز صد رکعتی شب های قدر کار هر روزه ی شهید بوده!
به دیدار خانواده شهدا رفتن یعنی افزودن بازیگرهای جدید به صحنه ی نمایش زندگی تان، آن هم چنین بازیگرانی که نقش آخرشان را با خون اجرا کردهاند.
امشب به لطف نقش خانواده ی شهید پرور فرحات و تصور آن شیرینی ها سبک تر می خوابم.
شب عالی متعالی
شنبه_ ششم تیر ماه ۱۴۰۵
Arman Garshasbi4_5913696330483501704.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
هیچ می دانی آقا حجت؟ مثل محتضر یکی یکی توانایی هایم دارد از دست می رود. همین یک گریه را داشتیم این را هم دارند می برند. کاش هر جا ببرند پیش شما بیاورند. این یکی البته سلاح ما بود. کلی کار برایمان می کرد. سنگین که می شدیم اشک مثل آن ناخدایی شده بود که به وقت تلاطم بارهای اضافه را به قعر دریا می ریخت. حالا ناخدا تصمیم گرفته خودش را هم به آب بیندازد...
کاش زندگی من هم آقا حمیدِ یک حبه قند را داشت؛ که می آمد پشت درب اتاقِ زندگی ام می نشست و روضه می خواند تا این بغض فشرده کمی از هم باز شود. گریه نکردنم طولانی شده. دارم به خودم شک می کنم، ترسیده ام. می ترسم دیگر همین را هم از دست بدهم. شاید فقط همین که کسی بیاید در گوشم بگوید: «برمی گردم کمی بمان برمی گردم، حتی زخمی و نیمه جان برمی گردم» بغضم می ترکید. اما نمی ترکد. چون گوشم هنوز نشنیده. و می ترسم عادت کنم. می ترسم گوشم به نشنیدن، چشم هایم به ندیدن و نگریستن، شامه ام به نشنفتن عادت کند. آقا حجت بگو که برمی گردم. بگو...
یکشنبه_ هفتم تیر ماه ۱۴۰۵
تهران ماندنم زیاد طول کشید. تهران که هستم، قم سیر می کنم و قم که هستم، تهران. این نه اینجا بودن و نه آنجا بودن درد بدیست. می خواستم هر طور که هست خودم را به تشییع قم برسانم که نشد. به وداع هم نرسیدم. گفتم عیب ندارد لابد حکمتی در کار است. به دلم وعده ی تشییع تهران را دادم. صبح زود میدان امام حسین رفتیم که در ازدحام گیر افتادیم و وقتی کار از کار گذشته بود خبر دادند برگردید، از اینجا رد نمی شوند. از آقایان پلیس دلیل را پرسیدیم جواب دادند: بنا به مسائلی... ما هم به دلمان گفتیم بنا به همان مسائل گیر نشود و بگذرد اما نگذشت. چشم به تشییع عراق دوخته بودم اما رفتن به تشییع عراق رویایی بیش نبود. فکر کردم اینکه من به هیچ برنامه ای نمی رسم نباید اتفاقی باشد. می خواستم قول و قرارهای آخرمان را مرور کنم. احساس خسران داشتم. در کمال ناباوری به نشدن هایم خیره مانده بودم که ناگهان چشمم به صحن نجف افتاد. از قاب تلویزیون دیدم پیکر در چند قدمی ِمزار جدو (بابا بزرگ) سُر خرد و لحظاتی همان جا ایستاد. از خوشحالی پریدم نزدیک تلویزیون. می دانستم مثل همیشه امیدم را ناامید نمی کند. تمام شد؛ پیامِ من رسید. جدو بهتر از من همه چیز را حضوری در گوشِ سید علی خامنه ای گفته بود. هر چه باشد رفتگان زبانِ هم را بهتر می فهمند.
جمعه- نوزدهم تیر ماه ۱۴۰۵
ما با اسم «منتقم» چندان آشنا نیستیم. ما از نسل همان هایی هستیم که در گوش مان میخواندند زیارت عاشورا نخوانید که این قدر لعن با سرشت و طینت آدمی نمیخواند. به اعتبارِ بی اعتباریِ این همه لعن و نفرین، منبع را ضعیف اعلام کردند. خلاصه که برخی دیگر نخواندند و برخی هم به ترس و تردید خواندند. چه میدانم، شاید می ترسیدیم در دوران قدرت و خشونت برچسب قدرت طلبِ خشن بخورد تنگ پیشانی مان این بود که بلد نبودیم چطور میشود هم منتقم بود هم لطیف. فکر میکردیم آدم خوب های گوگولی همیشه یک جایی میبخشند و این قدر کینه چه قدر زشت و بی معنیست. میخواهم بگویم ما اینجور عاجز و حیران واژهی منتقمیم آنقدر غریب که سختمان نمیآید دعا کنیم سگی زرد و هار دستکم به یک بیماری دردناک بمیرد تا اینکه به دست ما. ما آنقدر الکی خوبیم که دلمان میسوزد. هنوز بر سر مختار دعوا داریم. به اینجای تاریخ که میرسد مه سوال میپاشد توی وجودمان. با یک عالم سوال و ضد و نقیض گرفتار میشویم. با خودمان میپرسیم انتقام چه شکلی باشد خوب است؟ منتقم هم خشن است؟ اصلا به چه کسی می گویند منتقم؟ ما بلد نیستیم دعا کنیم منتقم باشیم؛ صادقانه اینکه برنامه خاصی هم برایش نداریم. فکر میکنیم این یکی تکلیف آدمهای کله داغیست که ایمان دل برایشان نگذاشته و الّا مومن که اینقدر خشن نمیشود. یکجور اکراه داریم از انتقام. خلاصه منتقم اسم زشتیست که بر سر نخواستنش دعواست. مثل اینکه برازنده ما نباشد، نمیخواهیمش. خیلی تواضع کنیم می گوییم انتقام هم شرایطی دارد. این هم که نباشد استعاریاش میکنیم که به شکلی تهش قصر در رویم. نمیفهمیم یعنی چه که کسی میآید قبر میشکافد و پیکر آتش میزند. اینجور کارهای دور از شأنی که به شأن ما نمیخورد. این هم سندش ضعیف است لابد.
حالا ما گیج و حیران، تنها ماندهایم با یک اسم، و سه چهار آیهای که می گوید «والله عزیز ذو انتقام». و قسم به خدا، باور کن که خدا شکست ناپذیرِ انتقام گیر است.
باور کن...
دوشنبه_ بیست و نهم تیر ماه ۱۴۰۵
برابر با پنجم صفر ۱۴۴۸
راست می گوید؛ انتقام را قدِ بازدارندگی کوچک و کوته کرده اند. مثل اینکه نام «منتقم» نازل شده است تا دست دشمن برای تکرارِ دوباره ی خطا کوتاه شود. اینطور که باشد دیگر هیچ حادثه ای منحصر به فرد نیست. همه چیز «نوع» می شود. انگار که ما با این نوع حوادث مشکل داشته باشیم. مثلا انتقام می گیریم که دوباره خطا نکنند رهبر مملکتی را شهید کنند. اولین غایبِ این شکل فهمِ انتقام سید علی خامنه ای ست. اگر حسین بن علی منتقم دارد دلیلش آنست که یادگار گذشتگان بود و پناه بازماندگان. او چنین بود؛ همین قدر گذشته و آینده را با هم داشت. گذشتگان با دیدنش پای آینده می ایستادند و بازماندگان با شنیدنش گذشته را روبروی چشم داشتند. همین است که وقتی از انتقام سخن می گوییم یعنی دیگر چیزی به بعد موکول نمی شود. اینجاست که برخی گمان می کنند انتقام برای تکرار نشدنِ خطاست. نه! انتقام زمان و ایمانِ خاص خودش را دارد. انتقام فصل تازه ای از ایمان است. زمانِ انتقام زمانِ «دیگر هرگز» است چون آنکه را ما از دست داده ایم دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. در انتقام ما نمی گذریم؛ گذشت به معنای زمان خریدن در کار نخواهد بود. همه چیز لنگِ همین انتقام ماست. وقتی سخن از انتقام وسط است، حوادث آخر الزمانی می شود. منظور از آخر الزمانی تکرار نشدنی بودن است. پای انتقام که وسط باشد، همه چیز تحت تاثیر آن خواهد بود.
یادم هست اولین بار که مقتل خواندم، از اولین زخمِ کاریِ امام، منتظر بودم که امام شهید شود و تعجب می کردم چرا با این همه زخم او همچنان زنده بود، نفس می کشید و خون با هر نفسش غرش می کرد. شاید حالِ «من می خواهم زنده بمانم» را زیاد در زندگی مان دیده باشیم اما من هیچ جایی بیشتر از کربلا «من می خواهم زنده بمانم» را ندیده ام تا آنجا که آخر خدا خونِ خود ریخت. مگر اینکه این گونه حسین بن علی شهید شود؛ پس او ثارالله لقب گرفت.
چهارشنبه- سی و یکم تیرماه ۱۴۰۵
حسم فلج شده. میخوابم و گاهی بیدارم.
یعنی آدم تا کی میتواند بدون حس مقاومت کند و زنده بماند؟
قبلترها تلاش میکردم ثابت کنم، راستیتش حالا دیگر شاهد نمیآورم. از واژه ها هم انتظار این را ندارم. مثل پزشکی که میخواهد چند و چون عصب مریضش را چک کند و با لبه خودکارش کف پای مریض را قلقلک میدهد، هر از گاهی میآیم سمت نوشتن که ببینم حسم را. هنوز هم لمس لمس است. هنوز هم خودکارم را حس نمیکنم.
یعنی کسی در جهان هست که بداند چطور میشود نوشت بدون آنکه اثبات کرد؟
بیا اثبات نکنیم...
بیا در موردش حرف نزنیم...
بیا، ساده میگویم و ساده بپذیر؛
که پاهایم تکان نمیخورد.
نگو که جنگ، جنگ اراده هاست. نگو تلقین، نگو پوچی، نگو بیماری، نگو عرفان، نگو تفکر، نگو سکوتِ قبل از طوفان کلمات، نگو.
همه ماجرا همین است؛ پاهایم دیگر تکان نمیخورد.
با من فقط از معجزه حرف بزن.
من بیشتر از هر وقت دیگری میتوانم به معجزه ایمان بیاورم.
شنبه_ سوم مرداد ۱۴۰۵
یک عمر دویدهام که به این نقطه نرسم که رسیدم. حالا دیگر میپذیرم که من بی تعارف یک شکست خوردهی قهار اما متواضعم که در مورد ابعاد شکستم زیادی تواضع میکردم. جنگیدن وقتی شکست خوردهای خیلی خیلی سخت تر است. دلیلش حس شکست نیست، که بی حسیست. همهی حس در پیروزی بود. از اینجا به بعد یاد همان برهه ای افتادهام که میگفت:
«آنوقتی که میتوانید، مبارزه کنید، وقتی دیدید که دارید شکست میخورید باز هم مبارزه کنید تا برسید به آن لحظهای که دیگر یقین میکنید که هان حتماً شکست خواهید خورد، باز هم مبارزه کنید آنوقت پیروز میشوید».
وقتی یقین میکنی شکست می خوری، دیگر برای حس یا پیروزیاش نمیجنگی. قوهی حسیهات فلج شده و فقط سر و دستهایی داری که دیگر انتظار لحظه آخر را برای اعلام پیروزی نمیکشند. قلبت را آن بیرون جا میگذاری و تلخیِ شکست را هم زیر زبان داری و تنها چیزی که به آن یقین داری بایدِ جنگیدن است. اما من بلد نبودم. بلد نبودم بدون حس و قلبم بجنگم. من همهی راه را با همین دلم آمدهام. وداع با قلبم از جنگیدن حتی با وجود یقین به شکست هم سخت تر است.
هر چه را از من میگیرید بگیرید اما قلبم را نه.
من بلد نیستم بدون قلبم زنده بمانم.
بلد نیستم همه چیز را پای «تکلیف» بنْویسم.
من آنقدر مخلص نشدم که قلبم را بکنم و بندازم زیر پایم.
با من این کار را نکن ای جنگ!
قلبم را از من نگیر. سر به سر من نگذار. اینقدر مرد نباش.
نگو که مغز عوضِ دل همسفر من باشد.
نگو که به دلم دستور بدهم دامن کشانی نکند. من دستوری بار نیامدم. دستور بلد نیستم. کمی کمتر تکلیف بخواه. بگذار ما هم راه یابیم.
من برای این وداع آماده نیستم. فکر نمیکردم آزمونم همین باشد، که بیدل باشم. کمی فرصت بده. بگذار قلبم را سیر بغل کنم.
شنبه_ سوم مرداد ۱۴۰۵
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنوقتی که میتوانید، مبارزه کنید، وقتی دیدید که دارید شکست میخورید باز هم مبارزه کنید تا برسید به آن لحظهای که دیگر یقین میکنید که هان حتماً شکست خواهید خورد، باز هم مبارزه کنید آنوقت پیروز میشوید...
EhaamEhaam-Gharibe-Ashena-128.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
پیچیدم توی کوچه. صدایی از پشت سرم می شنیدم که با لهجه غلیظ قمی حرف میزد. فکر کردم توی کوچه نمیآید اما آمد و ایستاد و سلام کرد. کوچه خالی بود. غرق خودم بودم. خیلی هم آمادگی سلام کسی را نداشتم. گنگ و متعجب جواب سلامش را دادم. آن سلام ناگهانی برای یک دقیقه مغزم را از کار انداخت. کلیدها را بالا و پایین میکردم اما کلید خانه را که درست روبروی چشمم بود، نمیدیدم. همسایه شک کرد. داخل رفت و دوباره برگشت که مطمئن شود ریگی به کفش ندارم. بالاخره کلید را پیدا کردم. درب خانه را که باز کردم برگه اخطار قطعی برق خورد توی صورتم. انگار که در خانه طوفان شده باشد حیاط یک تکه خاک بود. برگ های درخت از فرط خاک قهوهای و چروکیده شده بودند. همان لحظه احساس کردم میتوانم یک عالم مرثیه در غم خانه های متروک بنویسم. خانههای متروکِ حیاطی طور دیگری غمانگیزند. نه مستوریِ داخل را دارند نه آزادیِ بیرون را. یک لحظه فکر کردم چقدر این حیاطم من! هیچکس در من زندگی نمیکند. کاش دروغ باشد. کاش در قبال صدق و راستی اهمال کرده باشم، می ارزید، اگر تو در من زندگی میکردی...
چهل روزی میشود که در خانهام نبودهام. هنوز هم نمیدانم خانهی من کجاست. فکر میکردم خانهدار که شوم، دردم دوا میشود اما نشد. من همچنان لا مکانم. حواسم پرت میشود. به خودم میآیم و میبینم دارم با خودم میخوانم:
خانهای ویرانم
بدنی بیجانم
لا مکانم بی تو
روح سرگردانم
جمعه_ نهم مرداد ۱۴۰۵
از خودم میترسم. دیگه گریه نمیکنم، حرف نمیزنم، نمینویسم، ناراحت نیستم، خوشحال نیستم، اعتراضی ندارم، انتظاری هم...
راستی! میدونستی اگر توی بیابون گم بشی، هرکسی رو که ببینی همون منجیته؟! شک داری؟ فکر میکنی نیست؟ پس تا حالا توی عمرت گم نشدی.
حالا که فکر میکنم واسه زنده بودنم فقط یه خواسته دارم؛ دوست دارم این ماشین یه جایی نگه داره، پرتم کنه وسط بیابون. اونقدر برم که مطمئن بشم گم شدم، تا شاید بالاخره منجیِ زندگیمو از نزدیک ببینم.
سه شنبه_ سیزدهم مرداد ۱۴۰۵
محمد صادق دیروز گفت کاش فقط سیزده سالِ دیگه زنده باشم. روز تولد سیزده سالگیش این رو گفت. قبل از اینکه شمعها رو فوت کنه. غم روزگار داره عزیزانم رو با خودم له میکنه.
من وقتی حرفش رو شنیدم توی تنهاییم گریه نکردم، دعا نکردم. فقط به خودم اومدم و دیدم ساعت ۲ شده اما من نتونستم بخوابم و تک تک انگشتام درد میکنه.
هنوز هم جوری حرف میزنی که انگار خیلی وقت داریم؟
سه شنبه_ سیزدهم مرداد ۱۴۰۵
قدیما وقتی متنی می نوشتم با صدای بلند یه دور می خوندمش و بعد منتشرش می کردم. وقتی با صدای بلند می خونیش یه بلای دیگه ای سرش میاد اما الان تحمل شنیدن صدای خودم رو ندارم. چراش رو نمی دونم، نمی خوامم بدونم.
راستش با این وضعیت هیچ درخواست یا سوالی عینِ «حالت چطوره؟» یا «از خودت بگو» درمونده ام نمیکنه. واقعا درمونده ام و این از ناتوانیم برای صحبت کردن، نوشتن و کلا هر جور علائم حیاتیِ ابراز کردنِ خودم، معلومه. کسی می تونه بنویسه که قبلش با خودش حرف زده باشه. من یادم نمیاد آخرین بار کی با خودم درست و حسابی حرف زدم. به نحو مرگباری سکوتم. قدیم ها ظرف شستن رو دوست نداشتم چون از هجوم کلمات در امان نبودم و بعد از ظرف شستن مغزم از اون همه حرف و واژه می ترکید. اما حالا دیگه هیچ کسی توی من حرف نمی زنه. ساکتِ ساکت شده. برای حرف زدن با آدما کلی به خودم زور می گم و با یه دیالوگ مصنوعی سعی می کنم رشته ی کلام پاره نشه. اما شده. خیلی وقته که شده.
از موفقیتِ بزرگ این روزام بخوام بگم می تونم بگم نفس کشیدن. وقتی یه روز صبح بیدار میشم و بعد کم کم غروب میشه میگم خدا رو شکر امروز هم گذشت. هیچوقت فکر نمی کردم یه روز همین گذشتن بهترین خبرِ عمرم باشه اما شد مثل خیلی چیزهای دیگه. مثل نبودنِ آدم هایی که فکر می کردی همیشه هستن اما نبودن. مثل جنگیدن برای نرسیدن به نقطه ای که نمی خواستی بهش برسی اما رسیدی. مثل داشتن پیامبری که دلت می خواست باشه اما نبود... نبود. ما بی تو حسرت روزمره هم به دلمون موند چه برسه به اینکه بخوایم ازش رد بشیم.
خواستم بگم دیگه گفتن از روزمرگی و ادبیات های این شکلی، به ماها نمی خوره. دیر اومدی آقا جان. دیر اومدی.
پنج شنبه_ پانزدهم مرداد ۱۴۰۵