راست می گوید؛ انتقام را قدِ بازدارندگی کوچک و کوته کرده اند. مثل اینکه نام «منتقم» نازل شده است تا دست دشمن برای تکرارِ دوباره ی خطا کوتاه شود. اینطور که باشد دیگر هیچ حادثه ای منحصر به فرد نیست. همه چیز «نوع» می شود. انگار که ما با این نوع حوادث مشکل داشته باشیم. مثلا انتقام می گیریم که دوباره خطا نکنند رهبر مملکتی را شهید کنند. اولین غایبِ این شکل فهمِ انتقام سید علی خامنه ای ست. اگر حسین بن علی منتقم دارد دلیلش آنست که یادگار گذشتگان بود و پناه بازماندگان. او چنین بود؛ همین قدر گذشته و آینده را با هم داشت. گذشتگان با دیدنش پای آینده می ایستادند و بازماندگان با شنیدنش گذشته را روبروی چشم داشتند. همین است که وقتی از انتقام سخن می گوییم یعنی دیگر چیزی به بعد موکول نمی شود. اینجاست که برخی گمان می کنند انتقام برای تکرار نشدنِ خطاست. نه! انتقام زمان و ایمانِ خاص خودش را دارد. انتقام فصل تازه ای از ایمان است. زمانِ انتقام زمانِ «دیگر هرگز» است چون آنکه را ما از دست داده ایم دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. در انتقام ما نمی گذریم؛ گذشت به معنای زمان خریدن در کار نخواهد بود. همه چیز لنگِ همین انتقام ماست. وقتی سخن از انتقام وسط است، حوادث آخر الزمانی می شود. منظور از آخر الزمانی تکرار نشدنی بودن است. پای انتقام که وسط باشد، همه چیز تحت تاثیر آن خواهد بود.
یادم هست اولین بار که مقتل خواندم، از اولین زخمِ کاریِ امام، منتظر بودم که امام شهید شود و تعجب می کردم چرا با این همه زخم او همچنان زنده بود، نفس می کشید و خون با هر نفسش غرش می کرد. شاید حالِ «من می خواهم زنده بمانم» را زیاد در زندگی مان دیده باشیم اما من هیچ جایی بیشتر از کربلا «من می خواهم زنده بمانم» را ندیده ام تا آنجا که آخر خدا خونِ خود ریخت. مگر اینکه این گونه حسین بن علی شهید شود؛ پس او ثارالله لقب گرفت.
چهارشنبه- سی و یکم تیرماه ۱۴۰۵
حسم فلج شده. میخوابم و گاهی بیدارم.
یعنی آدم تا کی میتواند بدون حس مقاومت کند و زنده بماند؟
قبلترها تلاش میکردم ثابت کنم، راستیتش حالا دیگر شاهد نمیآورم. از واژه ها هم انتظار این را ندارم. مثل پزشکی که میخواهد چند و چون عصب مریضش را چک کند و با لبه خودکارش کف پای مریض را قلقلک میدهد، هر از گاهی میآیم سمت نوشتن که ببینم حسم را. هنوز هم لمس لمس است. هنوز هم خودکارم را حس نمیکنم.
یعنی کسی در جهان هست که بداند چطور میشود نوشت بدون آنکه اثبات کرد؟
بیا اثبات نکنیم...
بیا در موردش حرف نزنیم...
بیا، ساده میگویم و ساده بپذیر؛
که پاهایم تکان نمیخورد.
نگو که جنگ، جنگ اراده هاست. نگو تلقین، نگو پوچی، نگو بیماری، نگو عرفان، نگو تفکر، نگو سکوتِ قبل از طوفان کلمات، نگو.
همه ماجرا همین است؛ پاهایم دیگر تکان نمیخورد.
با من فقط از معجزه حرف بزن.
من بیشتر از هر وقت دیگری میتوانم به معجزه ایمان بیاورم.
شنبه_ سوم مرداد ۱۴۰۵
یک عمر دویدهام که به این نقطه نرسم که رسیدم. حالا دیگر میپذیرم که من بی تعارف یک شکست خوردهی قهار اما متواضعم که در مورد ابعاد شکستم زیادی تواضع میکردم. جنگیدن وقتی شکست خوردهای خیلی خیلی سخت تر است. دلیلش حس شکست نیست، که بی حسیست. همهی حس در پیروزی بود. از اینجا به بعد یاد همان برهه ای افتادهام که میگفت:
«آنوقتی که میتوانید، مبارزه کنید، وقتی دیدید که دارید شکست میخورید باز هم مبارزه کنید تا برسید به آن لحظهای که دیگر یقین میکنید که هان حتماً شکست خواهید خورد، باز هم مبارزه کنید آنوقت پیروز میشوید».
وقتی یقین میکنی شکست می خوری، دیگر برای حس یا پیروزیاش نمیجنگی. قوهی حسیهات فلج شده و فقط سر و دستهایی داری که دیگر انتظار لحظه آخر را برای اعلام پیروزی نمیکشند. قلبت را آن بیرون جا میگذاری و تلخیِ شکست را هم زیر زبان داری و تنها چیزی که به آن یقین داری بایدِ جنگیدن است. اما من بلد نبودم. بلد نبودم بدون حس و قلبم بجنگم. من همهی راه را با همین دلم آمدهام. وداع با قلبم از جنگیدن حتی با وجود یقین به شکست هم سخت تر است.
هر چه را از من میگیرید بگیرید اما قلبم را نه.
من بلد نیستم بدون قلبم زنده بمانم.
بلد نیستم همه چیز را پای «تکلیف» بنْویسم.
من آنقدر مخلص نشدم که قلبم را بکنم و بندازم زیر پایم.
با من این کار را نکن ای جنگ!
قلبم را از من نگیر. سر به سر من نگذار. اینقدر مرد نباش.
نگو که مغز عوضِ دل همسفر من باشد.
نگو که به دلم دستور بدهم دامن کشانی نکند. من دستوری بار نیامدم. دستور بلد نیستم. کمی کمتر تکلیف بخواه. بگذار ما هم راه یابیم.
من برای این وداع آماده نیستم. فکر نمیکردم آزمونم همین باشد، که بیدل باشم. کمی فرصت بده. بگذار قلبم را سیر بغل کنم.
شنبه_ سوم مرداد ۱۴۰۵
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنوقتی که میتوانید، مبارزه کنید، وقتی دیدید که دارید شکست میخورید باز هم مبارزه کنید تا برسید به آن لحظهای که دیگر یقین میکنید که هان حتماً شکست خواهید خورد، باز هم مبارزه کنید آنوقت پیروز میشوید...
EhaamEhaam-Gharibe-Ashena-128.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
پیچیدم توی کوچه. صدایی از پشت سرم می شنیدم که با لهجه غلیظ قمی حرف میزد. فکر کردم توی کوچه نمیآید اما آمد و ایستاد و سلام کرد. کوچه خالی بود. غرق خودم بودم. خیلی هم آمادگی سلام کسی را نداشتم. گنگ و متعجب جواب سلامش را دادم. آن سلام ناگهانی برای یک دقیقه مغزم را از کار انداخت. کلیدها را بالا و پایین میکردم اما کلید خانه را که درست روبروی چشمم بود، نمیدیدم. همسایه شک کرد. داخل رفت و دوباره برگشت که مطمئن شود ریگی به کفش ندارم. بالاخره کلید را پیدا کردم. درب خانه را که باز کردم برگه اخطار قطعی برق خورد توی صورتم. انگار که در خانه طوفان شده باشد حیاط یک تکه خاک بود. برگ های درخت از فرط خاک قهوهای و چروکیده شده بودند. همان لحظه احساس کردم میتوانم یک عالم مرثیه در غم خانه های متروک بنویسم. خانههای متروکِ حیاطی طور دیگری غمانگیزند. نه مستوریِ داخل را دارند نه آزادیِ بیرون را. یک لحظه فکر کردم چقدر این حیاطم من! هیچکس در من زندگی نمیکند. کاش دروغ باشد. کاش در قبال صدق و راستی اهمال کرده باشم، می ارزید، اگر تو در من زندگی میکردی...
چهل روزی میشود که در خانهام نبودهام. هنوز هم نمیدانم خانهی من کجاست. فکر میکردم خانهدار که شوم، دردم دوا میشود اما نشد. من همچنان لا مکانم. حواسم پرت میشود. به خودم میآیم و میبینم دارم با خودم میخوانم:
خانهای ویرانم
بدنی بیجانم
لا مکانم بی تو
روح سرگردانم
جمعه_ نهم مرداد ۱۴۰۵
از خودم میترسم. دیگه گریه نمیکنم، حرف نمیزنم، نمینویسم، ناراحت نیستم، خوشحال نیستم، اعتراضی ندارم، انتظاری هم...
راستی! میدونستی اگر توی بیابون گم بشی، هرکسی رو که ببینی همون منجیته؟! شک داری؟ فکر میکنی نیست؟ پس تا حالا توی عمرت گم نشدی.
حالا که فکر میکنم واسه زنده بودنم فقط یه خواسته دارم؛ دوست دارم این ماشین یه جایی نگه داره، پرتم کنه وسط بیابون. اونقدر برم که مطمئن بشم گم شدم، تا شاید بالاخره منجیِ زندگیمو از نزدیک ببینم.
سه شنبه_ سیزدهم مرداد ۱۴۰۵
محمد صادق دیروز گفت کاش فقط سیزده سالِ دیگه زنده باشم. روز تولد سیزده سالگیش این رو گفت. قبل از اینکه شمعها رو فوت کنه. غم روزگار داره عزیزانم رو با خودم له میکنه.
من وقتی حرفش رو شنیدم توی تنهاییم گریه نکردم، دعا نکردم. فقط به خودم اومدم و دیدم ساعت ۲ شده اما من نتونستم بخوابم و تک تک انگشتام درد میکنه.
هنوز هم جوری حرف میزنی که انگار خیلی وقت داریم؟
سه شنبه_ سیزدهم مرداد ۱۴۰۵
قدیما وقتی متنی می نوشتم با صدای بلند یه دور می خوندمش و بعد منتشرش می کردم. وقتی با صدای بلند می خونیش یه بلای دیگه ای سرش میاد اما الان تحمل شنیدن صدای خودم رو ندارم. چراش رو نمی دونم، نمی خوامم بدونم.
راستش با این وضعیت هیچ درخواست یا سوالی عینِ «حالت چطوره؟» یا «از خودت بگو» درمونده ام نمیکنه. واقعا درمونده ام و این از ناتوانیم برای صحبت کردن، نوشتن و کلا هر جور علائم حیاتیِ ابراز کردنِ خودم، معلومه. کسی می تونه بنویسه که قبلش با خودش حرف زده باشه. من یادم نمیاد آخرین بار کی با خودم درست و حسابی حرف زدم. به نحو مرگباری سکوتم. قدیم ها ظرف شستن رو دوست نداشتم چون از هجوم کلمات در امان نبودم و بعد از ظرف شستن مغزم از اون همه حرف و واژه می ترکید. اما حالا دیگه هیچ کسی توی من حرف نمی زنه. ساکتِ ساکت شده. برای حرف زدن با آدما کلی به خودم زور می گم و با یه دیالوگ مصنوعی سعی می کنم رشته ی کلام پاره نشه. اما شده. خیلی وقته که شده.
از موفقیتِ بزرگ این روزام بخوام بگم می تونم بگم نفس کشیدن. وقتی یه روز صبح بیدار میشم و بعد کم کم غروب میشه میگم خدا رو شکر امروز هم گذشت. هیچوقت فکر نمی کردم یه روز همین گذشتن بهترین خبرِ عمرم باشه اما شد مثل خیلی چیزهای دیگه. مثل نبودنِ آدم هایی که فکر می کردی همیشه هستن اما نبودن. مثل جنگیدن برای نرسیدن به نقطه ای که نمی خواستی بهش برسی اما رسیدی. مثل داشتن پیامبری که دلت می خواست باشه اما نبود... نبود. ما بی تو حسرت روزمره هم به دلمون موند چه برسه به اینکه بخوایم ازش رد بشیم.
خواستم بگم دیگه گفتن از روزمرگی و ادبیات های این شکلی، به ماها نمی خوره. دیر اومدی آقا جان. دیر اومدی.
پنج شنبه_ پانزدهم مرداد ۱۴۰۵
اسمش پرنیانه. توی شبکه اجتماعی ایکس نوشته بود:
چه زندگی کسلکنندهای، نه فیلسوفی، نه شاعری، نه پیامبری، نه منجمی، نه ریاضیدانی، نه عارفی، تا چشم کار میکنه آدمهای سطحی.
رفتم نظرات رو بخونم ببینم چی در جوابش گفتن. کسی به نام محسن طهماسبی فرد در جوابش نوشته بود:
این نگاهِ رمانتیک، محصولِ خطای «سوگیری بقا» است. تاریخ فقط نامِ چند نابغه رو ثبت کرده و میلیونها انسانِ درگیرِ بقای اون دورهها رو فیلتر کرده. آدمهای معمولی همیشه اکثریت بودن؛ ما گذشته رو سانسورشده میبینیم و توهمِ «عصر طلاییِ از دسترفته» میسازیم.
پرنیان هم در جوابش گفته بود:
نگاه رمانتیک نبود
نیاز بود.
از اون گذشته سانسور شده حداقل یه فردوسی درومد؛ در این دوره هم فقط آدمهایی میبینیم که کلمات قلمبه سلمبه کنار هم میذارن و گمان میکنن حرف درست میزنن.
چقدر به دل میشینه جملهی سادهای که میتونه اینطور از نیازش بگه.
من به این آدم مثلا معمولیا اینطور نگاه نمیکنم که آقای طهماسبی فرد نگاه کرده، به تاریخ هم همینطور. میدونم اونهایی که اسم شون رو میذارن آدم معمولیایِ تاریخ ما، خیلی گشتن اما پیدا نکردن. یعنی اگر هم بودن راهی به همدیگه نداشتن. پرنیان فیلسوف و شاعر و منجم و عارف خودش رو ندیده. آخر هر راهی که بره میپرسه پس پیامبر من کو؟
مسأله اینه؛ الان بقا به موی نازک پیغمبری رسیده و تو بگو! آیا تاریخ میتونه فراموش کنه مردمان عادیای که روزی اومدن و دنبال پیامبرشون گشتن؟
تاریخ، این آدم معمولیای خارق العاده رو هرگز فراموش نمیکنه. اونها هستن که پیامبرها رو فرامیخونن.
شنبه_ هفدهم مرداد ۱۴۰۵
خیلی چیزها رو یادم رفته اما وسط فراموشیم یهو یه چیزهایی یادم میاد که دلم رو خونمرده میکنه.
الان یادم اومد بچه که بودم اسم شلغم رو گذاشته بودم «مامانِ جعفر».
بخشی از واژهها رو همینجوری واسه خودم قراردادی میساختم. داستانش هم اینه که موقع شلغم خوردن یه مامانِ جعفری به نحوی یا خودش یا ذکرش اون وسط بوده که بر اساس حسن همجواریشون یکی شدن و شلغم رو در لحظه واسم تبدیل میکنه به مامان جعفر.
مامان هم مسئول اعظم کشف دایره المعارفم بود. یه روز که خیلی گریه میکردم و می گفتم مامانِ جعفر رو میخوام بخورم مامان مات و مبهوت نگاهم میکنه و وقتی از سر ناچاری من رو میبره دم یخچال متوجه میشه منظورم همون شلغمه.
یه لحظه دلم واسه اون روزها تنگ شد. روزهایی که همه چیز اینقدر بهم نزدیک و مأنوس بود. روزایی که هنوز «حس» وسط بود و اونقدر به واژه ها، آدمها، محیط و دنیا احساس داشتم که خودم کشفش میکردم، میساختمش و با اعتماد به نفس ساختههام رو ردیف میکردم.
مامان!
میشه باز نجاتم بدی؟
میشه دوباره حرف دل منو بخونی؟
میشه دوباره پیدام کنی؟
الان دیگه همه واژهها رو درست میگم مامان.
دیگه هیچی رو چپکی نمیگم مامان.
دیگه دورم چیزی نیست مامان.
تو فقط پیدام کن.
تو فقط دعام کن. تو فقط دعام کن...
شنبه_ هفدهم مرداد ۱۴۰۵
با سرعت از کنار یه خونه رد شدیم. دیوارهای خونه تماما سفید و کوتاه بود. یه چراغ قدیمی به شمایل فانوس بیرون خونه آویزون بود و صدای دعا از خونه بلندتر. گرگ و میش بود، شاید هم دم دمای سحر، مردم با دلهای تنگ و کوچیکشون به این خونه پناه میاوردن. تنها جایی بود که توی تاریکی شب روشن بود. خونه بوی نور میداد. بالاخره جایی که دنبالش بودم رو پیدا کردم. آرزو کردم ترمز بگیره و میرفتم به مأمن دلم اما با سرعت رد شد. اونقدر دلم شکست که واسه جبران محرومیتم تا نیم تنه از ماشین در اومدم و هرکسی رو که میدیدم میگفتم آقا! خانوم! دعام میکنی؟ یه آقایی گفت نه! گفتم خواهش میکنم دعام کن. گفت آخه چطوری؟ منم بهش گفتم همینطور که رکاب میزنی. خندید اما قبول کرد.
بعد رفتیم جمشیدیه. از کوچه پس کوچه ها انداختیم بالا و رفتیم کوه. از اون بالا زار زار گریه کردم. به خدا گفتم تو که این همه بزرگی. تو که میتونی. قبول کن. قبول کن. قبول کن...
از خواب پریدم. چشمم افتاد به بالش و ساعتی که ۷:۷ رو نشون میداد. سرم رو به بالش کوفتم. حالا نمیدونم چطوری خودم رو راضی کنم از تخت جدا بشه. چطوری باور کنم اون خونه فقط یه رویا بود. جایی وجود نداره که اگه شبونه سر رفتی، بهش پناه ببری و اونجا واسه شفای دلت تا خودِ خدا دعا بخونن. میشد این خونه باشه ها، میشد. اگه یکی بود... اگه تو بودی... اگه خدا قبول میکرد...
یکشنبه_ هجدهم مرداد ۱۴۰۵
شاید اگه تا دو سه سال پیش همچین عنوانی رو میدیدم کلی غصه می خوردم که چرا زندگی ما اینجوری توپ قلقلی شده و هر کسی به خیال خودش میخواد یه وری قلش بده. هر جایی قرار بر مخالفت و باد مخالف باشه، یکی میاد از زندگی ماها مایه میذاره.
آره آقا، من مَردُم! خیلی هم میخوام زندگی کنم اما نمیشه. قضیه اینه؛ هر جای دیگهای هم بودم، نمیشد.
ولی الان دیگه عین خیالمم نیست. حالا دیگه یقین دارم باد این حرفها رو هیچ جا نمیبره چون مسألهی زندگی به این دوران ربط داره. با این همه میدونم گذر زمان به نفع ماست. ما زندگی نکرده ها نگاه خدا رو داریم، زمان رو داریم و نامی در سینه داریم که اعجازش کن فیکون میکنه، ما بینصیبها، ما محروم ها، ما دلشکسته ها.
ما... ما وارثان محمّد...
دوشنبه_ نوزدهم مرداد ۱۴۰۵