هدایت شده از قرارمان، میانِ باران.
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این پیام رو فوروارد کن تا بر اساس وایبت، برات یه ادیت مثل بالا بسازم.
و بگم زبان عشق تو چیه؟
حتما جوین باش(برای تقدیمی جوین نشو از محتوا خوشت اومد فور بزن).
«لینک ها»
حالا وارد روزی میشم که احتمالا هیچوقت چنین حسی راجع بهش نداشتم،حالا صبح میشه،باید دست بندازم به دامن خورشید و التماس کنم که "مکن ای صبح طلوع"،چه اتفاقی میوفته؟همون موقع اتفاق میوفته یا چند ساعت بعد از خوردن اون نوشیدنی های زهرچشیده؟چی میگم،چه براق واژه میگم،چقدر بی ملاحظه حروف رو خونی میکنم.امشب قلبم برای سینهم تنگه،همیشه فکر میکنم که چقدر خوب،اسمی دارم که اولیش متعلق به ایشون بوده،یه وابستگی احساس میکنم،یه غم عظیم،کاش وفا بودم،وفا ی شیر زن که برای محافظت از شما شمشیر به دست گرفت و حاضر شد دل ببره از جان و مالش،کاش علی ابن شعیب بودم،کاش زکریا بودم و دلباخته و سرباز،هم روی مهتاب دیده باشم هم روی دلدار،هم روی خواهر دیده باشم هم برادر،اما من،اینجا،هزاران سالِ بعد،به دور از آسمونِ واقعیِ کویر،به ستاره ها زل میزنم و تصور میکنم که همه چیز خوبه،تصور میکنم که سرخک نیامده و به کاروان عرب ستیزان دستور نداده است و آن ها زن هایشان را مامور نکرده اند که لباس حیله به تن کنند و خواهرِ پسر فاطمه را به شهادت برسانند،تصور میکنم که شمشیر ها آنقدر تیز اند و سپر ها آنقدر محکم که بنی هاشمی زخمی نشود و آسیب نبیند و جان نبازد،تصور میکنم که هارون و مأمون یک جا مرده اند و کسی علی ابن موسی الرضا را جایی نبرده ست،تصور میکنم که سفری که بانو از آن میگوید برگشت به همراه دارد،تصور میکنم که سرخک به آن ها نمیرسد و تصور میکنم که زهر در نوشیدنی عمل نمیکند،تصور میکنم،تاریخ اما شمیرش تیز است،نمیتوانم نبینم،نمیتوانم ندانم و از یاد ببرم و حتی نمیتوانم از این سوگِ مقدس و بگذرم و آرامش را در اشک ها پیدا نکنم.