هدایت شده از بَهارنارنج.
از مدرسه که اومدم فقط یادمه کیفُ گذاشتم زدم بیرون و بالاخره زودتر از بقیه رسیدم مراسم و رفتم اون گوشه مث همیشه مظلوم نشستم و یهو دیدم رزالین با روسری بوجی موجیش اون سمت نشسته ذوق ذوقی رفتم کنارش نشستم و چننفر دیگه هم بودن که با دیدنشون[✨✨✨✨✨✨] شدم ؛ جدای از بقیه ماجرا ولی یه نفر نبود که خیلی دلمون میخواست پیشمون میبود:)
خداوکیلی خیلی اکیپشون بچهای باحال و خفنی داره و منو تو جمعشون راه داده بودن و واقعا گریم گرفته بود
با خودم قرار گذاشتم امروز که تعطیله یهخورده از کارایِ عقبموندمو انجام بدم.
الان برنامه ریزی کردم و کمکم برم واسه انجامش.
خنده وقتی روی لب های تو جا خوش میکند
باز هم از آنچه هستی دلنشینتر می شوی :)