عزیزدلِ فاطمه راستش را بگویم؟
آقا جان! خسته ام.
خسته از هیاهویِ آدم ها برای هیچ، ملول از خویش و بیزار از این جهانِ خالی از حضورتان.
به راستی! شماهم دلتنگ ما میشوید؟
آری، چراکه در این دنیا احدی به اندازه ی شما غمخوار، نگران و دلسوزِ ما نیست و نخواهد بود.
مگر می شود پدری، چشم از احوال فرزندش بردارد و پریشانِ احوالش نشود؟ اما می بینید این زمانه سیاه و پلید چه بر سرمان آورده است؟! در آخرالزمان این فرزند است که در نبودِ پدرش دلتنگ او نیست. پریشانِ احوال او نیست. برای دیدنش، برای خشنودی اش، برای ظهورش، برای شناخت و شناساندنش به جهان، نه همتی دارد و نه قدمی برمی دارد.
کجای این دنیا آنقدر در حقِ یک
معصوم، یک پدر،یک پناه آنقدر جفا
می کنند و در غفلت به سر می برند که ما شیعیان و مسمانان کرده ایم؟
آری، بنویسید در آخرالزمان آنقدر مردم غرقِ در گناه، مادیاتِ دنیا و بندِ شهوت شده اند که یادِ آن مولایِ غریب و مظلوم، در غبارِ غفلتها گم شده است.
- حقیری که ادعای عاشقی میکند.
«وَ لَقَد نَعلَمُ اَنَّکَ یَضِیقُ صَدرُکَ بِمَا یَقُولُونَ»
"ما قطعا میدانیم و اطلاع داریم ک دلت میگیرد، به خاطر حرفهایی که میزنند،
سر به سجده بگذار و خدا را تسبیح کن"
من در برکه اندوهم آنقدر زیبا شنا میکنم که هیچکس به فکر نجاتم نمیافتد.
- سیاوش یزداندوست