eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6.5هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
2 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫 تبلیغات ارزان https://eitaa.com/tablighattarzan عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍂شب ها آرامشی دارند 💫از جنس خدا 🍂پروردگارت همواره 💫با تو همراه است 🍂امشب از همان شبهایی ست 💫که برایت یک 🍂شب بخیر خدایی آرزو کردم شبتون بخیر 🌙 لحظه هاتون سرشاراز آرامش 💫
به وقت بهشت 🌱
🦋🦋🦋🦋🦋 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 🍃🍃 🦋 الهه‌ی نستوه #م_خلیلی #برگ۱۴ انگشت بردم لای موهایم. بردمشان بالا. سه‌چهار نخ
🦋🦋🦋🦋🦋 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 🍃🍃 🦋 الهه‌ی نستوه صدای شرشر آب آمد. چشم‌هایم بسته بود. بالش را کشیدم پایین‌تر. جای سرم بهتر شد. تو پنجره نشستم. مامان داشت گوجه‌ها را می‌ریخت تو سبد. اسما آب می‌گرفت رویشان: اِنسی! بگو الهه بیاد کمک. نم‌نم باران می‌ریخت روی سر و صورت انسیه. سر تکان داد موهایش کنار رفت: حالو چه موقع رب پختن بود! به آسمان نگاه کرد: سیاه‌زمسونی یادتون افتاده؟! صدای آب قطع شد. مامان دست روی زانو گذاشت. بلند شد: او تُرُش‌پاله‌ها¹ رو بذار دم دس. باریکه‌ی نور افتاد تو صورتم. پلک‌هایم را به هم فشار دادم. بوی شامپو آمد تو اتاق. یک چشمم را نیمه‌باز کردم. نستوه حوله پیچیده بود دور کمر. نیت گرفت. ایستاد به نماز. پوزخند زدم. ساعت را نگاه کردم. گمانم آفتاب داشت می‌زد. پتو را کشیدم سرم. اسما شلنگ را زمین گذاشت. رفتم تو حیاط. دنبال لنگه‌ دمپایی‌ می‌گشتم. مامان تا دید دست به کمر زد: یه دست تو راه ما نیاری! اگه دستم تو آتیش باشه، هلش میدی جلوتر. قیژ گوش‌خراشی دوباره از خواب پراندم. نستوه از کشو لباس برداشت. دلم می‌خواست بگویم می‌فهمی بیدار کردن بقیه حق گردنت می‌ندازه یا نه؟ فایده نداشت. نستوه بهم ریخته‌بود. حرف حساب هم سرش نمی‌شد. ماندم همان زیر پتو. صدایش می‌آمد. گاز را روشن کرد. چند دقیقه بعد بوی زهم تخم‌مرغ تا اتاق آمد. در خانه بهم خورد. بلند شدم. روز پنجشنبه‌ای خواب را بهم حرام کرد. هود را روشن کردم. بوی گند تخم‌مرغ سوخته خانه را برداشته‌بود. در بالکن را باز گذاشتم. سوز سرما دور پاهایم پیچید. رفتم حمام. لباس‌های نستوه رو برداشتم. خدا را شکر طاهرشان کرده بود. گذر پوست به دباغ‌خانه‌ست. بالاخره کم میاره. مجبوره بیاد طرفم. لباس‌ها را انداختم لباس‌شویی. در بالکن را بستم. عود روشن کردم. نشستم پای داستان اتوبوس شب. کپی یا انتشار به هر شکل حرام❌ (۱) تُرُش‌پاله: آبکش در لهجه‌ی‌ شیرازی، مخفف تراوش پیاله. ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
من آموخته‌ام به خود گوش فرا دهم و صدائی بشنوم که با من می‌گويد "این لحظه" مرا چه هديه خواهد داد نياموخته‌ام گوش فرا دادن به صدائی را که با من در سخن است و بی‌وقفه می‌پرسد: من به این "لحظه" چه هديه خواهم داد. ✍🏻مارگوت بیکل ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮     @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
هنگامی که مدام به شما دروغ می‌گویند، نتیجه این نیست که شما این دروغ‌ها را باور می‌کنید، بلکه این است که دیگر هیچ‌کس به هیچ‌چیز باور ندارد؛ مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمی‌توانند نظری هم داشته باشند. نه تنها از توانایی اقدام به کاری محرومند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوری کردن محروم می‌شوند و با چنین مردمی، شما هرکاری بخواهید می‌توانید بکنید. ✍🏻هانا آرنت ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮     @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
کاربر Z Goli اما چقد غصه میخورم با خوندن این برگ ها... خیلی درد داره که همسرت بهت بی محلی کنه، تو دائم با خودت فکر و خیال کنی، غصه بخوری، گریه بکنی... یه وقتایی مردا مقصر هستن اما طوری رفتار میکنن که انگار برعکسه😓 و درد از همه بیشتر حرفی بود که الهه به خودش گفت، "بالاخره کم میاره مجبوره بیاد طرفم" این که فکر کنی به خاطر فلان چیز هم که شده مجبوره بیاد طرفت، این حتی بیشتر روحتو داغون میکنه😢 امیدوارم زندگی همه پر از عشق و محبت های دل انگیز باشه❤️
سلام من با خواندن این برگ فکرم رفت به طرف مقابل ماجرا. الهه گفت یک هفته گذشته و چهارمین کتاب را دست گرفته برای خواندن. و باز وقت اضافه دارد برای فکر و خیال و یادآوری خاطرات. تو مغز نستوه چه خبر است؟ اون الان به چه چیزی فکر می‌کند. وقت اضافه‌اش را چه می‌کند. و امروز عجیب داشت زنش را صدا می‌زد. نمی‌دانم کسی شنید یا نه؟ وقتی دو نفر با هم قهر هستند و یکی سر صبحی یک حمام پر سر و صدا با شامپوی فراوان می‌کند که بویش بپیچد، یعنی دارد طرف مقابل را صدا می‌زند. باز کردن و بستن صدادار کشو کمد یعنی بلند شو بهم بگو آرام بگیر یا حتی فحش بده! دلم شنیدن صدایت را می‌خواهد. تابلوترین عربده «به من توجه کن و باهام دعوا کن، دلم برات تنگ شده، همین الان می‌خوامت» سوزاندن تخم‌مرغ است. انصافاً تخصص مردها را در تخم‌مرغ سرخ کردن ما خانم‌ها نداریم. وقتی تخم‌مرغ می‌سوزونن یعنی همین الان نیازت دارم، مهم‌ترین داشته یعنی شکم و استراتژیک‌ترین مبحث زندگی یعنی خوردن بند توجه تو مانده!! بیا!!! در کوباندن و رفتن هم دقیقاً یعنی «خیلی بدی! کم آوردم. میدان رو خالی کردم تا با استراتژی بعدی بیام جلو» و دقیقاً ترک میدان از طرف یک موجود نر در طبیعت یعنی قبول شکست. و وقتی غریزه‌ای در حد خوردن وسط آماده، مغز تا حد مغز خزنده عقب‌نشینی کرده. نستوه الان یک کروکودیل است که به کروکودیل ماده باخته و مغز خزنده‌اش بهش دستور ترک برکه داده تا با عواقب شکست امروز صبح کنار بیاید. نمی‌دانم شاید هم تفسیر من از رفتارها اشتباه است.
مداحی_آنلاین_حسن_شاهد_سیلی_مادری_نریمان_پناهی.mp3
2.86M
🔳 (ع) 🌴حسن شاهد سیلی مادری 🌴حسن وارث غصه ی حیدری 🎙
مداحی_آنلاین_ای_قلبی_یاره_زینبیم_مهدی_رسولی.mp3
4.7M
🔳 (ع) 🌴ای قلبی یاره زینبیم 🌴اقبالی قاره زینبیم 🎙
به وقت بهشت 🌱
🦋🦋🦋🦋🦋 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 🍃🍃 🦋 الهه‌ی نستوه #م_خلیلی #برگ۱۵ صدای شرشر آب آمد. چشم‌هایم بسته بود. بالش را کشید
🦋🦋🦋🦋🦋 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 🍃🍃 🦋 الهه‌ی نستوه از آن روزهای زمهریر بود. باد شاخه‌های لخت را این‌ور آن‌ور می‌کشید. الحمدلله متین مدرسه نداشت. توی آن باد و بوران دلم دلم را می‌خورد تا برگردد. رفتم حیاط. برگ‌های خیس‌خورده تل شده‌بودند وسط باغچه. کنار زیتون‌ها رد شدم. رسیدم پای انجیر. حیاط تمیزکاری اساسی می‌خواست. دل و دماغ نداشتم. از خیر هواخوری گذشتم. رعدوبرق زد. هوا گرفته‌تر شد. انگار تمام ابرهای سیاه جمع شد روی حیاط ما. باران گرفت. از آن رگباری‌ها. کلاه پالتو را کشیدم سرم. قدم‌های مانده را تند برداشتم. خودم را انداختم تو سالن. تلفن خانه زنگ می‌خورد. در را بستم. دویدم سمت تلفن. شماره‌ی نستوه افتاده بود. گوشی را گذاشتم سر جایش. متین از اتاق بیرون آمد: کیه مامان؟ رفتم سمت اتاق. لباس‌هایم را سبک کنم. تلفن دوباره زنگ خورد. متین جواب داد: سلام ... خوبی بابا... تازه بیدار شدم... گوشی به دست آمد در اتاق: مامان! بابا میگه چی لازمه واسه خونه؟ روتختی را کشیدم روی تخت: تره‌باری. گوشه‌هایش را مرتب کردم. دوباره گفت: بابا میگه چی لازم داری؟ گوشی را گرفت طرفم. نگرفتم: بگو می‌نویسم زنگ می‌زنم. به یخچال نگاه انداختم.‌ خرده‌ریزهای لازم را نوشتم. کاغذ را دادم دست متین: زنگ بزن به بابات بگو اینا رو بخره. چشم‌هایش را گرد کرد: پیام نمیدی بهش؟ پشت کردم بهش: برم داداشت‌و بیدار کنم. سفره صبحانه را جمع کردیم. تلفن باز زنگ خورد. حدس زدم نستوه باشد. تو خانه محل نمی‌گذاشت. حالا گُر و گُر زنگ می‌زد. رفتم آشپزخانه. متین رفت اتاقشان. راستین جواب داد: سلام... خوبم خاله... برگشتم توی هال. حتما اسما بود. گوشی را از راستین گرفتم. اسما حال و احوال‌پرسی کرد. دلم برای دیدنش پر می‌کشید. پرسید تنهایی. گفتم: خودم و بچه‌هام. مکث کرد: اشکال نداره بیام اونجا؟ غصه‌ام گرفت: چه حرفیه! قدمت بر چشم. کپی یا انتشار به هر شکل حرام است❌ ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮     @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از RadioMighat | رادیو میقات
12.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧 داستان صوتی ( تو میدونی مسئولیت یعنی چی؟ ) (به یاد مسیح کردستان شهید محمد بروجردی) محمد بروجردی: داداش جون مشهد یک روز رفت،یک روز زیارت،یک روز هم برگشت...اون 3 روز دیگه را کجا بودی؟!! مگه نمی بینی جنگه!! صداپیشگان: علی حاجیپور - مسعود عباسی - کامران شریفی نویسنده و کارگردان: علیرضا عبدی پخش روزهای پنج شنبه ازکانال رادیو میقات پخش تخصصی داستانهای صوتی @radiomighat