eitaa logo
Infinity
54 دنبال‌کننده
28 عکس
12 ویدیو
0 فایل
"Where whispers float, waves carry stories, and skies stretch endlessly. A gentle corner for the moments that matter." https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6r0oms&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
به قول قدیمی‌ها «درست میشه»؛ شاید شنیدن این جمله وقتی وسط گره‌های کور زندگی گیر کردی، خیلی سطحی و خوش‌بینانه به نظر بیاد. اما نکته‌اش اینجاست: این جمله قرار نیست معجزه کنه یا صورت مسئله رو پاک کنه. قدرت اصلیش توی اینه که بهت یادآوری کنه «هیچ حال بدی موندگار نیست». روزگار همیشه در چرخش بوده و هست. فقط کافیه کمی صبور باشی، دست از جنگیدن بیهوده با همه چیز برداری و اجازه بدی زمان، اون راهی رو که از چشم تو پنهون مونده، برات آشکار کنه. یادت باشه که خیلی از گره‌ها، فقط با گذشت زمان و کمی مدارا باز میشن:)
There is nothing more truly artistic than to love people:) -Vincent Van Gogh
Look for patterns,but don't forget the probability:)
وای اینجا:)))
دیگر حتی کلمات هم برای شرح این فرسودگی، رنگ باخته‌اند. این خستگی، آمیزه‌ای است از غباری که سال‌ها بر شیشه‌ی پنجره‌ی روحم نشسته و نمی‌گذارد منظره‌ی زیستن را روشن ببینم. من نه از کارِ روزانه، که از «زیستن» خسته‌ام؛ از این مداومتِ بی‌حاصل که چون موجی خسته به صخره می‌کوبد و بازمی‌گردد، بی‌آنکه سنگی را جابه‌جا کرده باشد. اینکه بارِِ اندوه‌های دیگران را بر شانه‌های خود حس می‌کنی، گویی بر شانه‌هایی که نحیف‌تر از آنند که سقفِ آرزوهایِ ویران‌شده‌ی خود را نگاه دارند، کوهی از سنگ نهاده باشند. این شفقتِ ناخواسته، باری است که مرا در خویش دفن کرده است؛ گویی در میانِ این‌همه صدا، صدایِ ضعیفِ خویشتنِ خویش را گم کرده‌ام. روابط، برایم شبیه به آینه‌هایی شکسته‌اند که تصویرم را تکه‌تکه و مخدوش بازمی‌تابانند. در هر برخورد، تکه‌ای از نقابِ ناگزیر را بر چهره می‌زنم تا مبادا عمقِ این فروپاشی، در نگاهِ دیگران پیدا شود. و همین تظاهر، همین محافظه‌کاریِ بی‌پایان، هستی‌ام را به بند کشیده است. گاهی به آسمان می‌نگرم و هیچ‌چیز نمی‌بینم؛ انگار جهان در برابرِ چشمانِ من، به رنگِ خاکستریِ سردی درآمده است که هیچ عطشی برای کشفِ رازهایش در من باقی نگذاشته. زندگی نه چون سفری پرماجرا، که چون دالانی بی‌انتها و تاریک است که هرچه در آن پیش می‌روم، اکویِ گام‌هایِ خودم، ترسناک‌تر به گوش می‌رسد. من از تمامِ «شدن‌ها» دست کشیده‌ام. در این لحظه، تنها آرزویم گشودنِ گره‌هایِ کورِ جانم نیست؛ آرزویِ من، ساده‌تر و در عینِ حال محال‌تر است: رهایی از این «بودنِ» اجباری و پیوستن به آرامشی که در آن، نه پرسشی هست، نه مسئولیتی، و نه ترسی از فردا.