واقعا عاشق چیز های ساده روزمره ام. چیزهایی که همیشه نادیده گرفته میشن ، اما بخش مهم و عظیمی از زندگی رو تشکیل میدن.
چیز های به ظاهر معمولی که هر روز بی توجه از کنارشون رد میشیم.
همون بوی خوب نون اول صبح که نوید یک روز خوب رو به آدم میده ، همون طعم چای که همیشه بهم انرژی میده ، همون دیوار قدیمی که هر بار از کنارش رد میشم و متوجه زیباییش نمیشم ، همون درختی که علیرغم سن زیادش هنوز سبزِ سبز مونده ، همون غذای گرمی که میدونم هر روز توی خونه منتظرمه ، همون نرده ای که یه زمانی هر روز کنارش بودیم ، همون گلدون کوچولوی قرمز کنار ایوان ، همون پیرمرد مهربون سر کوچه ، همون لبخند قشنگ که هر روز میتونم ببینم ، همون گربه کوچولوی رو به روی خونه ، و تک تک لحظات ساده و کوچک دیگه ای که باعث میشه بخندم ؛ اما مهم تر از همه اینها، همون قلبی که هنوزم میتپه.
میدونی؟ظاهرا من عاشق تک تک لحظات زندگی هستم. برام فرقی نمیکنه که چقدر همه چیز درهم و داغون باشه ، باز هم با دیدن خانم پیر و مهربون و ناز همسایه ، خوشحالترین آدم روی زمین میشم:)
«سالی که نکوست از بهارش پیداست» را اوایل هر سال زیاد به زبان میآوریم؛ جملهای که مثل یک آینه، هم روشنایی آینده را نشان میدهد و هم بازتابی از حالِ امروزمان است. اما وقتی حالِ امروز آمیخته با نگرانی، دلتنگی و خبرهای سنگینیست که هنوز ادامه دارند، گفتن این جمله کمی بی معنا میشود.
این روزها خیلیها با دلهایی خسته به سمت لحظه تحویل سال میروند. غبار اندوه و سردرگمی هنوز در هواست، اتفاقها هنوز تمام نشدهاند، و زخمهایی هستند که هنوز فرصت بستن نیافتهاند. انگار بهار دارد از راه میرسد، اما جهانِ درونمان هنوز نیمهزمستانیست. همین تضاد است که نوروز پیشِ رو را بیش از پیش قابل تأمل میکند؛ آمدن بهاری که بوی خون میدهد و خود نیز میداند که آدم ها هنوز درگیر مشکلاتاند.
امّا با این حال، چیزی در جانِ این روزهای نزدیک به نوروز هست که آرام و بیصدا با ما حرف میزند؛ میگوید شاید نتوانیم دردها را متوقف کنیم، شاید نتوانیم جهان را یکباره آرام کنیم، اما میتوانیم کمی روشنایی به دلهامان قرض بدهیم. میتوانیم امید را نه بهعنوان یک وعده بزرگ، که به شکل یک شعله کوچک کنار خود نگه داریم. همین اندازه هم گاهی کافیست تا بگوییم: «باشد… بگذار بهار بیاید، و امید را همچون بذری در وجودمان بکارد...حتی اگر هنوز همهچیز آرام نیست.»
امسال نوروز، شاید در میانِ غبارِ نگرانیها از راه برسد، اما همین آمدنش، پیامی از استقامت است. این سنتِ کهن، یادآورِ چرخهٔ طبیعت و تواناییِ زندگی برای بازیافتنِ خود است و به ما امید میدهد که پس از هر زمستانِ سخت، بهاری دیگر از راه خواهد رسید.
پیشاپیش آرزو میکنم این بهارِ در راه، دستکم روزنهای باز کند؛ روزنهای کوچک اما راستین، برای آرامتر شدن دلها، برای لحظههایی که اندوه در آن کمتر و مهربانی بیشتر باشد.
امیدوارم سالِ جدید، «نکو» باشد؛ نه به واسطهٔ جلوههایِ فصلِ بهار، بلکه به سببِ جوهرهٔ آرامشی که کمکم به عمقِ زندگیات نفوذ میکند، حتی اگر این فرایند، کند و پیوسته باشد.
او سالهاست با ترسی زندگی میکند.حتی نمیداند چرا چنین احساسی دارد؛چیزی میان خجالت و انتظار، میان اضطراب و سکوت. ترسی از اینکه مبادا کامل نباشد، مبادا اشتباه کند، مبادا چیزی کم بگذارد، مبادا کسی نگاهش کند و بگوید: «همین بود؟»
این ترس مثل نخی نامرئی دور زندگیاش پیچیده؛ آنقدر آرام که دیده نمیشود، و آنقدر محکم که نمیتوان نادیدهاش گرفت. صبح که بیدار میشود، قبل از هر کاری، قبل از هر تصمیمی، قبل از هر حرفی، این ترس به او یادآوری میکند:
«مواظب باش. حتی یک ترک کوچک میتواند همهچیز را خراب کند.»
در ظاهر آدمی است معمولی؛ کسی که بهوقتاش میخندد، حرف میزند، کار میکند. اما درونش همیشه مشغول محاسبه است. دائم جملههایی را که نگفته تکرار میکند، تصمیمهایی را که نگرفته مرور میکند، و اشتباهاتی را که کسی حتی متوجهشان نشده بزرگ و بزرگتر میکند.
هر بار که دیگران بیخیال میخندند، وقتی اشتباه میکنند و باز راحت ادامه میدهند، او با حسرت بهشان نگاه میکند، مثل کسی که پشت شیشه ایستاده و از دور آزادی را تماشا میکند اما خودش توان قدمگذاشتن ندارد.
هیچکس نمیداند چقدر خسته است. نه از زندگی؛ از خودش. از اینکه هیچوقت به اندازهی تصوری که در ذهنش ساخته، «کامل» نمیشود. از اینکه هرگز جرئت نمیکند نیمهکاره باشد، حتی وقتی دلش میخواهد دست بکشد، بخوابد، یا اشتباه کند.
او همیشه باید بهترین نسخهی خودش باشد، حتی وقتی کسی به آن توجهی ندارد.
شبها که تنها میشود، گاهی فکر میکند زندگیاش شاید میتوانست جور دیگری باشد… اگر کمی شجاعتر بود، اگر ترس کمتری داشت، اگر خودش را اینقدر سخت نمیگرفت. اما همین فکرها هم فقط چند لحظه دوام دارد. بعد دوباره همان صدا برمیگردد: «نه. تو همین هستی. همین باید باشی. یا بهترینش باش یا هیچی.»
و او هم تسلیم میشود. نه با خشم، نه با گریه. فقط با نوعی پذیرش تلخ و آرام؛ مثل کسی که میداند از این اتاق بیرون نمیرود، اما دستکم گوشهای دنج برای خودش پیدا کرده.
صبح که دوباره بیدار میشود، زندگیاش عین دیروز است. همان دقت همیشگی، همان نگرانی پنهان، همان تلاش برای بینقص بودن.
هیچچیز تغییر نکرده.
هیچچیز قرار نیست تغییر کند.
شاید روزی، شاید هم هرگز… ولی فعلاً او همین است:
انسانی که از کامل نبودن میترسد، و با همان ترس ادامه میدهد — بیآنکه از آن رها شود، بیآنکه خودش را عوض کند، و بیآنکه بداند این ترس چقدر از عمرش را آرام آرام میبلعد.