eitaa logo
Infinity
54 دنبال‌کننده
28 عکس
12 ویدیو
0 فایل
"Where whispers float, waves carry stories, and skies stretch endlessly. A gentle corner for the moments that matter." https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6r0oms&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
از امروز ، آخرین پنجشنبه سال ، ۲۸ اسفندماه✨
از امروز ، آخرین پنجشنبه سال ، ۲۸ اسفندماه
واقعا عاشق چیز های ساده روزمره ام. چیزهایی که همیشه نادیده گرفته می‌شن ، اما بخش مهم و عظیمی از زندگی رو تشکیل می‌دن. چیز های به ظاهر معمولی که هر روز بی توجه از کنارشون رد می‌شیم. همون بوی خوب نون اول صبح که نوید یک روز خوب رو به آدم می‌ده ، همون طعم چای که همیشه بهم انرژی می‌ده ، همون دیوار قدیمی که هر بار از کنارش رد می‌شم و متوجه زیباییش نمی‌شم ، همون درختی که علی‌رغم سن زیادش هنوز سبزِ سبز مونده ، همون غذای گرمی که می‌دونم هر روز توی خونه منتظرمه ، همون نرده ای که یه زمانی هر روز کنارش بودیم ، همون گلدون کوچولوی قرمز کنار ایوان ، همون پیرمرد مهربون سر کوچه ، همون لبخند قشنگ که هر روز می‌تونم ببینم ، همون گربه کوچولوی رو به روی خونه ، و تک تک لحظات ساده و کوچک دیگه ای که باعث میشه بخندم ؛ اما مهم تر از همه اینها، همون قلبی که هنوزم می‌تپه. می‌دونی؟ظاهرا من عاشق تک تک لحظات زندگی هستم. برام فرقی نمی‌کنه که چقدر همه چیز درهم و داغون باشه ، باز هم با دیدن خانم پیر و مهربون و ناز همسایه ، خوشحال‌ترین آدم روی زمین می‌شم:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«سالی که نکوست از بهارش پیداست» را اوایل هر سال زیاد به زبان می‌آوریم؛ جمله‌ای که مثل یک آینه، هم روشنایی آینده را نشان می‌دهد و هم بازتابی از حالِ امروزمان است. اما وقتی حالِ امروز آمیخته با نگرانی، دلتنگی و خبرهای سنگینی‌ست که هنوز ادامه دارند، گفتن این جمله کمی بی معنا می‌شود. این روزها خیلی‌ها با دل‌هایی خسته به سمت لحظه تحویل سال می‌روند. غبار اندوه و سردرگمی هنوز در هواست، اتفاق‌ها هنوز تمام نشده‌اند، و زخم‌هایی هستند که هنوز فرصت بستن نیافته‌اند. انگار بهار دارد از راه می‌رسد، اما جهانِ درونمان هنوز نیمه‌زمستانی‌ست. همین تضاد است که نوروز پیشِ رو را بیش از پیش قابل تأمل می‌کند؛ آمدن بهاری که بوی خون می‌دهد و خود نیز می‌داند که آدم ها هنوز درگیر مشکلات‌اند. امّا با این حال، چیزی در جانِ این روزهای نزدیک به نوروز هست که آرام و بی‌صدا با ما حرف می‌زند؛ می‌گوید شاید نتوانیم دردها را متوقف کنیم، شاید نتوانیم جهان را یک‌باره آرام کنیم، اما می‌توانیم کمی روشنایی به دل‌هامان قرض بدهیم. می‌توانیم امید را نه به‌عنوان یک وعده بزرگ، که به شکل یک شعله کوچک کنار خود نگه داریم. همین اندازه هم گاهی کافی‌ست تا بگوییم: «باشد… بگذار بهار بیاید، و امید را همچون بذری در وجودمان بکارد...حتی اگر هنوز همه‌چیز آرام نیست.» امسال نوروز، شاید در میانِ غبارِ نگرانی‌ها از راه برسد، اما همین آمدنش، پیامی از استقامت است. این سنتِ کهن، یادآورِ چرخهٔ طبیعت و تواناییِ زندگی برای بازیافتنِ خود است و به ما امید می‌دهد که پس از هر زمستانِ سخت، بهاری دیگر از راه خواهد رسید. پیشاپیش آرزو می‌کنم این بهارِ در راه، دست‌کم روزنه‌ای باز کند؛ روزنه‌ای کوچک اما راستین، برای آرام‌تر شدن دل‌ها، برای لحظه‌هایی که اندوه در آن کمتر و مهربانی بیشتر باشد. امیدوارم سالِ جدید، «نکو» باشد؛ نه به واسطهٔ جلوه‌هایِ فصلِ بهار، بلکه به سببِ جوهرهٔ آرامشی که کم‌کم به عمقِ زندگی‌ات نفوذ می‌کند، حتی اگر این فرایند، کند و پیوسته باشد.
https://eitaa.com/Infinityum/608 بمیرم برای خودمون وای -
او سال‌هاست با ترسی زندگی می‌کند.حتی نمی‌داند چرا چنین احساسی دارد؛چیزی میان خجالت و انتظار، میان اضطراب و سکوت. ترسی از این‌که مبادا کامل نباشد، مبادا اشتباه کند، مبادا چیزی کم بگذارد، مبادا کسی نگاهش کند و بگوید: «همین بود؟» این ترس مثل نخی نامرئی دور زندگی‌اش پیچیده؛ آن‌قدر آرام که دیده نمی‌شود، و آن‌قدر محکم که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. صبح که بیدار می‌شود، قبل از هر کاری، قبل از هر تصمیمی، قبل از هر حرفی، این ترس به او یادآوری می‌کند: «مواظب باش. حتی یک ترک کوچک می‌تواند همه‌چیز را خراب کند.» در ظاهر آدمی است معمولی؛ کسی که به‌وقت‌اش می‌خندد، حرف می‌زند، کار می‌کند. اما درونش همیشه مشغول محاسبه است. دائم جمله‌هایی را که نگفته تکرار می‌کند، تصمیم‌هایی را که نگرفته مرور می‌کند، و اشتباهاتی را که کسی حتی متوجه‌شان نشده بزرگ و بزرگ‌تر می‌کند. هر بار که دیگران بی‌خیال می‌خندند، وقتی اشتباه می‌کنند و باز راحت ادامه می‌دهند، او با حسرت به‌شان نگاه می‌کند، مثل کسی که پشت شیشه ایستاده و از دور آزادی را تماشا می‌کند اما خودش توان قدم‌گذاشتن ندارد. هیچ‌کس نمی‌داند چقدر خسته است. نه از زندگی؛ از خودش. از این‌که هیچ‌وقت به اندازه‌ی تصوری که در ذهنش ساخته، «کامل» نمی‌شود. از این‌که هرگز جرئت نمی‌کند نیمه‌کاره باشد، حتی وقتی دلش می‌خواهد دست بکشد، بخوابد، یا اشتباه کند. او همیشه باید بهترین نسخه‌ی خودش باشد، حتی وقتی کسی به آن توجهی ندارد. شب‌ها که تنها می‌شود، گاهی فکر می‌کند زندگی‌اش شاید می‌توانست جور دیگری باشد… اگر کمی شجاع‌تر بود، اگر ترس کم‌تری داشت، اگر خودش را این‌قدر سخت نمی‌گرفت. اما همین فکرها هم فقط چند لحظه دوام دارد. بعد دوباره همان صدا برمی‌گردد: «نه. تو همین هستی. همین باید باشی. یا بهترینش باش یا هیچی.» و او هم تسلیم می‌شود. نه با خشم، نه با گریه. فقط با نوعی پذیرش تلخ و آرام؛ مثل کسی که می‌داند از این اتاق بیرون نمی‌رود، اما دست‌کم گوشه‌ای دنج برای خودش پیدا کرده. صبح که دوباره بیدار می‌شود، زندگی‌اش عین دیروز است. همان دقت همیشگی، همان نگرانی پنهان، همان تلاش برای بی‌نقص بودن. هیچ‌چیز تغییر نکرده. هیچ‌چیز قرار نیست تغییر کند. شاید روزی، شاید هم هرگز… ولی فعلاً او همین است: انسانی که از کامل نبودن می‌ترسد، و با همان ترس ادامه می‌دهد — بی‌آنکه از آن رها شود، بی‌آنکه خودش را عوض کند، و بی‌آنکه بداند این ترس چقدر از عمرش را آرام آرام می‌بلعد.
امروز همه همان جمله را فریاد زدند؛«دله حکم بچه های تهران». اما این بار این صدا نه از روی صحنه بلند شد،نه از یک اسپیکر گوشهٔ کافه ای در تهران، و نه حتی از یکی از کوچه های نیویورک که مدتی در آن قدم می‌زد و رؤیاهایش را حمل می‌کرد. امروز آن جمله از دل قبرستان برخاست؛ از کنار سنگ سردی که اسمش روی آن حک شده بود، درست روبه‌روی عکسش که با همان لبخند همیشگی به ما خیره بود؛ لبخندی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. هیچ‌کس حرف نمی‌زد، اما هرکس چیزی در دل خودش مرور می‌کرد؛ خاطرات تکه‌تکه‌ای که مثل فیلم از جلوی چشم‌ها رد می‌شد. و حالا همه این‌ها روی هم تلنبار شده بود و به شکل اشک‌هایی آرام، از چهره‌ها پایین می‌آمد. چند قدم آن طرف تر، مادر روی زمین نیمه افتاده بود، دست‌هایش بی‌اراده بالا می‌رفتند، بعد روی صورتش می‌نشستند، و بعد دوباره می‌افتادند روی خاک. جیغ می‌زد، اما آن‌قدر گریه کرده بود که دیگر صدایی از گلویش بیرون نمی‌آمد؛ فقط نفس‌هایی بریده و عمیق. زن‌ها دو تا دورش بودند، اما هیچ‌کس نمی‌توانست آرامش کند. هیچ دستی نمی‌توانست وزن این درد و اندوه را از روی دلش بردارد. مادرش زیر لب اسمش را صدا می‌زد؛جوری که آدم احساس می‌کرد هر بار گفتنش برای خودش مانند یک مرگ دوباره است. انگار می‌خواست پسرش را از زیر آن همه خاک بیرون بکشد؛ انگار باورش نمی‌شد که آخرین باری که صدایش را شنیده، واقعاً آخرین بار بوده. بچه‌ای که سال‌ها به سختی بزرگ کرده بود، حالا فقط یک تصویر بود، یک اسم روی سنگ، یک خاطرهٔ دردناک که نفسش را می‌برید. جمله‌ای که زمانی فقط از داخل یک ترانه بیرون آمده بود، حالا روی سنگ سرد تکرار می‌شد؛ و پسرِ همان ترانه، پسرِ همان تهران، پسرِ همان مادر، سال‌ها پیش از آنکه باید، از دنیا رفته بود:)