امروز همه همان جمله را فریاد زدند؛«دله حکم بچه های تهران». اما این بار این صدا نه از روی صحنه بلند شد،نه از یک اسپیکر گوشهٔ کافه ای در تهران، و نه حتی از یکی از کوچه های نیویورک که مدتی در آن قدم میزد و رؤیاهایش را حمل میکرد. امروز آن جمله از دل قبرستان برخاست؛ از کنار سنگ سردی که اسمش روی آن حک شده بود، درست روبهروی عکسش که با همان لبخند همیشگی به ما خیره بود؛ لبخندی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
هیچکس حرف نمیزد، اما هرکس چیزی در دل خودش مرور میکرد؛ خاطرات تکهتکهای که مثل فیلم از جلوی چشمها رد میشد. و حالا همه اینها روی هم تلنبار شده بود و به شکل اشکهایی آرام، از چهرهها پایین میآمد.
چند قدم آن طرف تر، مادر روی زمین نیمه افتاده بود، دستهایش بیاراده بالا میرفتند، بعد روی صورتش مینشستند، و بعد دوباره میافتادند روی خاک. جیغ میزد، اما آنقدر گریه کرده بود که دیگر صدایی از گلویش بیرون نمیآمد؛ فقط نفسهایی بریده و عمیق. زنها دو تا دورش بودند، اما هیچکس نمیتوانست آرامش کند. هیچ دستی نمیتوانست وزن این درد و اندوه را از روی دلش بردارد.
مادرش زیر لب اسمش را صدا میزد؛جوری که آدم احساس میکرد هر بار گفتنش برای خودش مانند یک مرگ دوباره است. انگار میخواست پسرش را از زیر آن همه خاک بیرون بکشد؛ انگار باورش نمیشد که آخرین باری که صدایش را شنیده، واقعاً آخرین بار بوده. بچهای که سالها به سختی بزرگ کرده بود، حالا فقط یک تصویر بود، یک اسم روی سنگ، یک خاطرهٔ دردناک که نفسش را میبرید.
جملهای که زمانی فقط از داخل یک ترانه بیرون آمده بود، حالا روی سنگ سرد تکرار میشد؛ و پسرِ همان ترانه، پسرِ همان تهران، پسرِ همان مادر، سالها پیش از آنکه باید، از دنیا رفته بود:)
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
گاهی با خودم فکر میکنم چطور ممکنه برای آدمی دلتنگ بشم که حتی آنقدرها هم باهاش خاطره ندارم. کسی که سالها پیش باید از ذهنم پاک شده باشه، باید محو شده باشه، باید فقط یک اسمِ دورِ بیمعنی ازش باقی مونده باشه. اما اینطور نیست. هرچی بیشتر تلاش میکنم فراموشت کنم، بیشتر میفهمم تو هیچوقت کامل نرفتی. یک جایی لابهلای زندگیام گیر کردهای… درست مثل چیزی که نمیدونی کجاست اما هر لحظه حسش میکنی.
گاهی یک چیز کوچک، یک چیز خیلی معمولی، میکوبدت وسط ذهنم.
مثلاً وقتی جودیابوت میبینم، یاد تو میافتم؛ هر بار اسمش رو میشنوم یا یک دختر با موهای نارنجی میبینم، همون لحظه میفهمم چقدر احمقانه هنوز صدات توی سرم میپیچه. همونطور که منو «جودی» صدا میکردی،با آن لحن مسخرهات، با همان خندهی نصفهنیمه. هنوز هم نفهمیدم که چه شباهتی بینمون دیدی...
شهربازی هم همینجوریه.
پر از نور و صدا و آدمها، اما برای من فقط یک جای خالیه. جای خالیِ قولی که دادی و هیچوقت نرسیدی بهش. هر وقت از کنارش رد میشم یا صدای خندهی آدمها رو میشنوم، حس میکنم دارم از کنار چیزی عبور میکنم که میتونست اتفاق بیفته، اما نشد… چون تو نموندی.
باورم نمیشه اما من حتی هر وقت بستنی فالودهای میخورم یادت میوفتم. همین چیزهایی که هیچکس تو دنیا نمیفهمه چرا باید آدم را دلتنگ کنن،باعث دلتنگی من میشن.
و من نمیدانم چرا… چون ما آنقدرها هم با هم خاطره نداشتیم. چون تو آنقدری کنارم نبودی که اینهمه در ذهنم مانده باشی. اما هستی. هرچقدر تلاش کنم، تو همیشه در یک جایی حضور داری. مثل سایهای که از پشت سر آدم تکان نمیخورد.
شاید این دلتنگی، از نوع عجیبش باشد؛ دلتنگی برای کسی که باید فراموش شده باشد… اما نشده.
تو هنوز اینجایی.
و مشکل همین است.