گاهی با خودم فکر میکنم چطور ممکنه برای آدمی دلتنگ بشم که حتی آنقدرها هم باهاش خاطره ندارم. کسی که سالها پیش باید از ذهنم پاک شده باشه، باید محو شده باشه، باید فقط یک اسمِ دورِ بیمعنی ازش باقی مونده باشه. اما اینطور نیست. هرچی بیشتر تلاش میکنم فراموشت کنم، بیشتر میفهمم تو هیچوقت کامل نرفتی. یک جایی لابهلای زندگیام گیر کردهای… درست مثل چیزی که نمیدونی کجاست اما هر لحظه حسش میکنی.
گاهی یک چیز کوچک، یک چیز خیلی معمولی، میکوبدت وسط ذهنم.
مثلاً وقتی جودیابوت میبینم، یاد تو میافتم؛ هر بار اسمش رو میشنوم یا یک دختر با موهای نارنجی میبینم، همون لحظه میفهمم چقدر احمقانه هنوز صدات توی سرم میپیچه. همونطور که منو «جودی» صدا میکردی،با آن لحن مسخرهات، با همان خندهی نصفهنیمه. هنوز هم نفهمیدم که چه شباهتی بینمون دیدی...
شهربازی هم همینجوریه.
پر از نور و صدا و آدمها، اما برای من فقط یک جای خالیه. جای خالیِ قولی که دادی و هیچوقت نرسیدی بهش. هر وقت از کنارش رد میشم یا صدای خندهی آدمها رو میشنوم، حس میکنم دارم از کنار چیزی عبور میکنم که میتونست اتفاق بیفته، اما نشد… چون تو نموندی.
باورم نمیشه اما من حتی هر وقت بستنی فالودهای میخورم یادت میوفتم. همین چیزهایی که هیچکس تو دنیا نمیفهمه چرا باید آدم را دلتنگ کنن،باعث دلتنگی من میشن.
و من نمیدانم چرا… چون ما آنقدرها هم با هم خاطره نداشتیم. چون تو آنقدری کنارم نبودی که اینهمه در ذهنم مانده باشی. اما هستی. هرچقدر تلاش کنم، تو همیشه در یک جایی حضور داری. مثل سایهای که از پشت سر آدم تکان نمیخورد.
شاید این دلتنگی، از نوع عجیبش باشد؛ دلتنگی برای کسی که باید فراموش شده باشد… اما نشده.
تو هنوز اینجایی.
و مشکل همین است.
«چه ضرورتی برای سکونت در گذشته وجود دارد، در حالی که زمان حال بسیار مطمئنتر است، آینده بسیار روشنتر.»
-جین ایر،شارلوت برونته
در باغچه روح، گاهی غمی چون ابری تیره میگذرد و آسمان دل را خاکستری میکند. اما شادی حقیقی، نه در نبودن این ابرها، که در تابش نوری است که از پسِ آنها خود را نشان میدهد. شادی، نقاشیای نیست که تنها با رنگهای روشن کشیده شود؛ بلکه هنری است که در آن، تلخیِ خاکستریِ غم، در کنارِ درخششِ طلاییِ امید، تصویری عمیق و ماندگار میآفریند.
جایی شنیدم که کسی میگفت«شادی عدم غم نیست،شادی کنار آمدن با غم است.» و شاید واقعا شاد بودن زمانی امکان پذیر است که بتوانیم بعضی ویز ها را بپذیریم. پذیرشِ آنکه زندگی، مجموعهای از رنگهاست، از سپیدیِ شادی تا سیاهیِ اندوه. و در این پذیرش، در این کنار آمدنِ عاشقانه با تمامِ طیفهای احساس، شکوفاییِ حقیقی رخ میدهد. شادی، نه در انکارِ درد، که در آغوش کشیدنِ آن و یافتنِ نوری در دلِ تاریکی است.
مانند گلی که ریشههایش در دلِ خاکِ تیره فرو میرود تا بتواند شکوفا شود، روح ما نیز با عبور از درههای غم، قویتر و آمادهتر برای درکِ زیباییهایِ لطیفِ شادی میشود. این، همان رقصِ ظریفِ زندگی است؛ کنار آمدن، پذیرفتن، و در نهایت، در آغوش کشیدنِ تمامِ آنچه هستیم، با تمامِ غمها و شادیهایمان.