در باغچه روح، گاهی غمی چون ابری تیره میگذرد و آسمان دل را خاکستری میکند. اما شادی حقیقی، نه در نبودن این ابرها، که در تابش نوری است که از پسِ آنها خود را نشان میدهد. شادی، نقاشیای نیست که تنها با رنگهای روشن کشیده شود؛ بلکه هنری است که در آن، تلخیِ خاکستریِ غم، در کنارِ درخششِ طلاییِ امید، تصویری عمیق و ماندگار میآفریند.
جایی شنیدم که کسی میگفت«شادی عدم غم نیست،شادی کنار آمدن با غم است.» و شاید واقعا شاد بودن زمانی امکان پذیر است که بتوانیم بعضی ویز ها را بپذیریم. پذیرشِ آنکه زندگی، مجموعهای از رنگهاست، از سپیدیِ شادی تا سیاهیِ اندوه. و در این پذیرش، در این کنار آمدنِ عاشقانه با تمامِ طیفهای احساس، شکوفاییِ حقیقی رخ میدهد. شادی، نه در انکارِ درد، که در آغوش کشیدنِ آن و یافتنِ نوری در دلِ تاریکی است.
مانند گلی که ریشههایش در دلِ خاکِ تیره فرو میرود تا بتواند شکوفا شود، روح ما نیز با عبور از درههای غم، قویتر و آمادهتر برای درکِ زیباییهایِ لطیفِ شادی میشود. این، همان رقصِ ظریفِ زندگی است؛ کنار آمدن، پذیرفتن، و در نهایت، در آغوش کشیدنِ تمامِ آنچه هستیم، با تمامِ غمها و شادیهایمان.
اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند،احساس میکند بخشی از زندگیاش را تشکیل میدهند. و از آنجا که بخشی از زندگی ما میشوند،هوس میکنند زندگیمان را هم تغییر بدهند.چون هر کس فکر میکند دقیقا میداند ما باید چطور زندگی کنیم.اما هرگز نمیدانند چگونه باید زندگی خودشان را بزیند.
-کیمیاگر
به قول قدیمیها «درست میشه»؛ شاید شنیدن این جمله وقتی وسط گرههای کور زندگی گیر کردی، خیلی سطحی و خوشبینانه به نظر بیاد. اما نکتهاش اینجاست: این جمله قرار نیست معجزه کنه یا صورت مسئله رو پاک کنه. قدرت اصلیش توی اینه که بهت یادآوری کنه «هیچ حال بدی موندگار نیست». روزگار همیشه در چرخش بوده و هست. فقط کافیه کمی صبور باشی، دست از جنگیدن بیهوده با همه چیز برداری و اجازه بدی زمان، اون راهی رو که از چشم تو پنهون مونده، برات آشکار کنه. یادت باشه که خیلی از گرهها، فقط با گذشت زمان و کمی مدارا باز میشن:)