اما خب مامانم با وجود اینکه دوست نداشت بیام ، بازم زیادی هوامو داشت و وقتی فهمید قبول شدم به ثانیه نکشید کلل فامیل رو خبردار کرد🤡
وقتی بودن کسی تمام شد، باید پذیرفت که تمام شده. دست و پا زدن فایده ای ندارد! باید بگذاری برود پی کار و زندگی اش، باید قبول کنی که شبیه خوردن یک نوشیدنی که جایی به انتهای میرسد، به انتها رسیده.
اگر مدام نی را ته لیوان بچسبانی و هورت بکشی، جز یک صدای ناموزون اتفاقی نمیافتد. حالا هی هورت بکش، هی هورت بکش...چیزی دستگیرن نمیشود، فقط توجه اطرافیان به عجز و فلاکت آدم بیشتر میشود!
باید یک جایی نی را از دهانت در بیاری، لیوان را روی میز بگذاری، و بیخیال چند قطره باقی مانده شوی. باید بگذاری برود. هورت کشیدن آدمی که تمام شده، دردی را درمان نمیکند!
میدونید؟توی زمستون همه چیز خیلی ناراحت کننده به نظرم میاد.
من اون سرزندگی و شادابی بهار رو دوست دارم.
اون روزهای تابستون که صبح زود میتونم پر انرژی بلند بشم و کلی کار های باحال بکنم رو دوست دارم.
اون قدم زدن های عصرگاهی توی یه روز زیبا و ابری پاییز رو دوست دارم.
من دلم میخواد دوباره توی بهار گل ها رو بو کنم و ساعت ها توی پارک تنهایی بشینم و کتاب بخونم. شاید حتی دوباره یه دسته گل براش بگیرم.
دلم میخواد باز هم لباس های تابستونی بپوشم و برای هزارمین بار سر راه بستنی قیفی بگیرم و توی ذهنم کلی به خاطر گرما غر بزنم.
دوست دارم باز هم توی یه روز بارونی بشینم توی ایوان حیاط و همراه با یه لیوان کاپوچینوی داغ و پلی لیست پاییزیم کتاب بخونم.
دلم میخواد باز هم تولدش برسه و من بتونم چشمهاش رو به عنوان هدیه نقاشی کنم.
دوست دارم باز هم بتونم بدون نگرانی برای تکالیف و کلاس های مسخره ای که جز هدر دادن وقتم کاری نمیکنن،دوباره مهسا رو ببینم و باهاش بازی کنم.
شاید هم دوباره شب یلدا تونستیم همگی با همدیگه زیر کرسی بشینیم و دوباره مثل قبلا ها، خیلی قبل تر ها،تا صبح صحبت کنیم.
اما میدونی چیه؟از همون ثانیه ای که میفهمم یلدا تموم شده ، ناراحت میشم.
چند سالی میشه که دیگه دی ماه مورد علاقه ام نیست و خیلی عذاب آور میگذره:)
بعد از اون هم انگار همه چیز به یه خواب خیلی طولانی فرو رفته. انگار همه چیزهای اطرافم ناراحت و افسرده ان!
واقعا احساس میکنم به عنوان کسی که طبیعت و شادابیش باعث خوشحال شدنم میشه،واقعا فصل ناراحت کننده ایه:))
مهم نیست که دیگران چی میگن
واژه ها و اندیشه ها میتونن دنیا رو تغییر بدن
ما شعر نمیخونیم،یا شعر نمیگیم،چون شعر زیباست
ما شعر میخونیم یا شعر میگیم،چون ما عضوی از نوع بشر هستیم
و نوع بشر،سرشار از شور و اشتیاقه:)
-انجمن شاعران مرده