آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
گاهی با خودم فکر میکنم چطور ممکنه برای آدمی دلتنگ بشم که حتی آنقدرها هم باهاش خاطره ندارم. کسی که سالها پیش باید از ذهنم پاک شده باشه، باید محو شده باشه، باید فقط یک اسمِ دورِ بیمعنی ازش باقی مونده باشه. اما اینطور نیست. هرچی بیشتر تلاش میکنم فراموشت کنم، بیشتر میفهمم تو هیچوقت کامل نرفتی. یک جایی لابهلای زندگیام گیر کردهای… درست مثل چیزی که نمیدونی کجاست اما هر لحظه حسش میکنی.
گاهی یک چیز کوچک، یک چیز خیلی معمولی، میکوبدت وسط ذهنم.
مثلاً وقتی جودیابوت میبینم، یاد تو میافتم؛ هر بار اسمش رو میشنوم یا یک دختر با موهای نارنجی میبینم، همون لحظه میفهمم چقدر احمقانه هنوز صدات توی سرم میپیچه. همونطور که منو «جودی» صدا میکردی،با آن لحن مسخرهات، با همان خندهی نصفهنیمه. هنوز هم نفهمیدم که چه شباهتی بینمون دیدی...
شهربازی هم همینجوریه.
پر از نور و صدا و آدمها، اما برای من فقط یک جای خالیه. جای خالیِ قولی که دادی و هیچوقت نرسیدی بهش. هر وقت از کنارش رد میشم یا صدای خندهی آدمها رو میشنوم، حس میکنم دارم از کنار چیزی عبور میکنم که میتونست اتفاق بیفته، اما نشد… چون تو نموندی.
باورم نمیشه اما من حتی هر وقت بستنی فالودهای میخورم یادت میوفتم. همین چیزهایی که هیچکس تو دنیا نمیفهمه چرا باید آدم را دلتنگ کنن،باعث دلتنگی من میشن.
و من نمیدانم چرا… چون ما آنقدرها هم با هم خاطره نداشتیم. چون تو آنقدری کنارم نبودی که اینهمه در ذهنم مانده باشی. اما هستی. هرچقدر تلاش کنم، تو همیشه در یک جایی حضور داری. مثل سایهای که از پشت سر آدم تکان نمیخورد.
شاید این دلتنگی، از نوع عجیبش باشد؛ دلتنگی برای کسی که باید فراموش شده باشد… اما نشده.
تو هنوز اینجایی.
و مشکل همین است.
«چه ضرورتی برای سکونت در گذشته وجود دارد، در حالی که زمان حال بسیار مطمئنتر است، آینده بسیار روشنتر.»
-جین ایر،شارلوت برونته