فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شعر فوق العاده حمیدرضا_برقعی در مدح امیر المومنین، علی علیه السلام
👏👏👏👏
❤️در مسیر آرامش...
@IslamLifeStyles
🔷 بعضی از عزیزان بهمون گفتن که یه مطلبی در مورد اعتکاف قرار بدیم.
🌹 یه کتابی هست به نام "سفیران الهی" که در مورد اعمال ماه رجب و ایام اعتکاف هست.
✅ احکام و مطالب و نکات زیبایی توی این کتاب وجود داره که حتما مورد استفادتون قرار میگیره.
نویسنده کتاب، پدر بزرگوار بنده هست.😌💞
از همینجا از زحمات فراوان پدرم تشکر میکنم😊❤️
این کتاب رو میتونید رایگان دریافت کنید:👇
Etekaf.pdf
4.06M
🌹 سفیران الهی 🌹
اعمال ماه رجب و احکام اعتکاف
✅ اختصاصی تنهامسیر آرامش
🔷 @IslamLifeStyles
مژده!!! 💖💥 مژده!!!
برای اولین بار در ایتاء 👏👏👏
👌 بالاخره یه کانال عالی و کامل برای تربیت دینی صحیح پیدا شد!✔️😊😍
✅ زیر نظر مستقیم حاج آقا حسینی
موضوعات مورد بحث:
✔️تربیت دینی و "روانشناسی کودکان"
✔️رابطه صحیح زن و شوهر ها
✔️راهکارهای عالی برای رفع آسیب های اجتماعی، (اعتیاد و طلاق و بیکاری)
✔️مبارزه با هوای نفس و "برنامه ی ترک گناه" عالی!
👈در کانال تخصصی تنها مسیر آرامش ....💕
"زیر نظر طلبه حوزه علمیه اصفهان"👏🌺👆
http://eitaa.com/joinchat/63963136C91e5c60dda
📲 بیش از 5 سال سابقه فعالیت در فضای مجازی 🕹
اعضای محترم بنر بالا رو توی همه گروه ها و کانالاشون قرار بدن
برای مخاطبینتون هم بفرستید. ✅👆🏼👆🏼👆🏼
هدایت شده از تنهامسیرآرامش 💞
961127-Panahian-EhsasNiazBeKhoda-HeiatSarallah-01-18k.mp3
6.61M
🌺 #احساس_نیاز_به_خدا
جلسه اول: حس طغیانگری انسان
۹۶.۱۱.۲۸
🌄 @IslamLifeStyles
تنهامسیرآرامش 💞
🔹🌺🔹🌹 #دختر_شینا 9 قلبم تالاپ تلوپ می کرد و نفسم بند آمده بود... _/\|/\❤️ 🌷 صمد که صدایم را شنیده
🔹🌺🔸🌹
#دختر_شینا 10
🌺 کم کم حرفِ عقد و عروسی پیش آمد. شب ها بزرگ ترهای دو خانواده می نشستند و تصمیم می گرفتند چطور مراسم را برگزار کنند؛
⭕️ امّا من و صمد هنوز دو کلمه درست و حسابی با هم حرف نزده بودیم...
🌌 یک شب خدیجه من را به خانه شان دعوت کرد. زن برادرهای دیگرم هم بودند. برادرهایم به آبیاری رفته بودند و زن ها هم فرصت را غنیمت شمرده بودند برای شب نشینی. 😊
موقع خواب یکی از زن برادرهایم گفت: «قدم! برو رختخواب ها را بیاور.»
🔹رختخواب ها توی اتاقِ تاریکی بود که چراغ نداشت؛ اما نورِ ضعیف اتاقِ کناری کمی آن را روشن می کرد. واردِ اتاق شدم و چادرشب را از روی رختخواب کنار زدم.
حس کردم یک نفر توی اتاق است. می خواستم همان جا سکته کنم؛ از بس که ترسیده بودم. با خودم فکر کردم: «حتماً خیالاتی شده ام.» 😇
چادرشب را برداشتم که صدای حرکتی را شنیدم. قلبم می خواست بایستد. گفتم: «کیه؟!» 😨
اتاق تاریک بود و هر چه می گشتم، چیزی نمی دیدم.
ـ منم. نترس، بگیر بنشین، می خواهم باهات حرف بزنم.
🌷 صمد بود.... می خواستم دوباره دربروم که با عصبانیت گفت: «باز می خواهی فرار کنی، گفتم بنشین.»😤
❇️ اولین باری بود که عصبانیتش را می دیدم.
گفتم: «تو را به خدا برو. خوب نیست. الان آبرویم می رود.»😥
می خواستم گریه کنم...
🔸 گفت: «مگر چه کار کرده ایم که آبرویمان برود. من که سرِ خود نیامدم. زن برادرهایت می دانند. خدیجه خانم دعوتم کرده. آمده ام با هم حرف بزنیم. ناسلامتی قرار است ماهِ بعد عروسی کنیم.
🔺 _ امّا تا الان یک کلمه هم حرف نزده ایم. من شده ام جن و تو بسم الله. امّا محال است قبل از این که حرف هایم را بزنم و حرفِ دلِ تو را بشنوم، پای عقد بیایم.»
خیلی ترسیده بودم...😰
گفتم: «الان برادرهایم می آیند.»
🌺 خیلی محکم جواب داد: «اگر برادرهایت آمدند، من خودم جوابشان را می دهم. فعلاً تو بنشین و بگو من را دوست داری یا نه؟!» ⁉️
🔷 از خجالت داشتم می مردم. آخر این چه سؤالی بود. توی دلم خدا را شکر می کردم. توی آن تاریکی درست و حسابی نمی دیدمش. جواب ندادم.
🌷 دوباره پرسید: «قدم! گفتم مرا دوست داری یا نه؟! اینکه نشد. هر وقت مرا می بینی، فرار کنی. بگو ببینم کس دیگری را دوست داری؟!»
ـ وای... نه... نه به خدا. این چه حرفیه. من کسی را دوست ندارم.
خنده اش گرفت. 😊
❤️ گفت: «ببین قدم جان! من تو را خیلی دوست دارم. امّا تو هم باید من را دوست داشته باشی. عشق و علاقه باید دوطرفه باشد. من نمی خواهم از روی اجبار زنِ من بشوی. 💞
اگر دوستم نداری، بگو. باور کن بدونِ اینکه مشکلی پیش بیاید، همه چیز را تمام می کنم...»
🔹همان طور سر پا ایستاده و تکیه ام را به رختخواب ها داده بودم. صمد روبه رویم بود. توی تاریکی محو می دیدمش.
✅ آهسته گفتم: «من هیچ کسی را دوست ندارم. فقطِ فقط از شما خجالت می کشم...»
🌹 نفسی کشید و گفت: «دوستم داری یا نه؟!»
جواب ندادم.
💍 گفت: «می دانم دخترِ نجیبی هستی. من این نجابت و حیایت را دوست دارم. امّا اشکالی ندارد اگر با هم حرف بزنیم. اگر قسمت شود، می خواهیم یک عمر با هم زندگی کنیم. دوستم داری یا نه؟!»
جواب ندادم. گفت: «جانِ حاج آقایت جوابم را بده. دوستم داری؟!»
🔹 آهسته جواب دادم: «بله.»
✅💖 انگار منتظرِ همین یک کلمه بود. شروع کرد به اظهار علاقه کردن.
گفت: «به همین زودی سربازی ام تمام می شود. می خواهم کار کنم، زمین بخرم و خانه ای بسازم. قدم! به تو احتیاج دارم. تو باید تکیه گاهم باشی.»
🌺🌷 بعد هم از اعتقاداتش گفت و گفت از اینکه زنِ مؤمن و باحجابی مثل من گیرش افتاده خوشحال است.
قشنگ حرف می زد و حرف هایش برایم تازگی داشت.
🖋 ادامه دارد...
نویسنده؛ #بهناز_ضرابی_زاده
❤️ @IslamLifeStyles
🔹پرسید نرم افزارای ایرانی امنیت دارن؟
🔶 گفتم میدونید که صهیونیست ها متخصص جاسوسی هستن!
🔹 بعد ما توی نرم افزار تلگرام که مال جاسوسا هست کار میکنیم
و با سادگی میپرسیم از کجا معلوم نرم افزار ایرانی امنیت داشته باشه!!
اصن یه وضعیه!😊
💢 یکی از کانالای نامناسب گفته بود توی نرم افزارهای ایرانی امنیت نیست!
✅ گفتم بله برای نامردا و شیادا و خرابکارا باید هم نا امن باشه فضا!
😊😒
اینا میخوان یه پیامرسان کاملا بی در و پیکر باشه تا بتونن هر غلطی خواستن بکنن!
فرزندان ما باید یه فضای امن برای تبادل اطلاعات در اختیار داشته باشن.
🔹فضایی که گرگ ها نتونن توش فعالیت کنن....